Explore
Gaia Soulmates
 Advertising keeps Gaia free! Interested in sponsoring us?

کابالا چیست و کابالالیست کیست؟

Posted on Dec 7th, 2006 by Danesh : Inter-Religion Co-Existance is Must Danesh
 

بنام خالق زیبایی ها

 

 

What's Kabbalah and who is a Kabbalist? (1)

کابالا چیست و کابالالیست کیست؟ (بخش اول)

 illia2k3@yahoo.com - دانش معتمدی

 

از اواخر دهه نود میلادی در تلاش برای شناخت فرهنگها و تمدنهای ساکن ایران با یهودیت و بنیادگرایی یهودی آشنا شدم.  برای من که پیش از آن با عرفان ایرانی، عرفان اسلامی و بودیزم آشنایی یافته و خود را همچنان خسته و آزرده از اینهمه جنگ و خونریزی می دیدم گویی دریچه ای بسوی شگفتیهای هستی گشوده شده بود.  کابالا و کابالیزم مبهوت کننده بود. هرآنچه که در مولانا و خیام، شاملو و سروش و در ابوسعیدابوالخیر و عین القضات همدانی می دیدم یکجا در کابالا گرد آمده بود.  چرا باید دیگران در فهم و تبیین هستی این چنین بر ما که ایرانی هستیم پیشی می گرفتند. با مطالعه بیشتر دریافتم این فرهنگ بشری است که بر خوان نعمت عرفان نشسته و نه اینکه عرفان وامدار سفره ی اطعام غیر باشد.  درحقیقت کابالا نه یک مکتب سیاسی و مذهبی و یا حتی جامعه شناسی بلکه یک جهان بینی عرفانی است.  نگاهی است انسانی به هستی از چشم انداز بلند موجودی که می فهمد پس مسوولیت دارد.  کابالا در زبان آرامی معادل جهان بینی و عرفان است که با کمی تساهل در عبری معادل ژرف اندیشی و روشنگری درونی است.

 

در این رویکرد تازه برای آموختن روشی تازه و خلاق در نگاه به هستی و درک این جهان فارغ از کشمکشهای مرگبار آن با موانع بسیار روبرو بودم. تنوع مذاهب و درگیری پیروان متعصب و کم دانش فرقه های مختلف در درون هر مذهب جهنمی به تمام معنی برای آزاداندیشی هرانسانی می سازد و من نیز یک دوزخی بودم همچون صدها میلیون نفر از دیگر انسانها، محاصره شده در القائات و کژاندیشی ها.  شاید درست به همین دلیل انسان در طول قرون گذشته بسرعت از هرنوع اعتقاد و ایمان به جهان بینی های اخلاقی و متافیزیکی گریخت و براثر همان گریز شتابزده گذشته بار دیگر شاهد ظهور گرایشهای سطحی و متعصبانه دینگرایانه و خلق دستجات تروریستی منتسب به ادیان مقدس و الهی هستیم.  

 

بدلیل قدمت و تقدم چند هزار ساله ی آیین یکتاپرست یهودی نسبت به سایر ادیان، مشخصات قومی و نژادی ملت یهود و آیینها و سنتهای یهودی در مسیر تمدن چند هزار ساله آن با چالشهای فراوان و برخوردهای گوناگون چنان صیقل یافته و تکامل پذیرفته که یهودیت از درون با زایشهای اعجاب آور روبرو شده است.  پس از نسل کشی یهودیان در اروپا و بدست نژادپرستان فاشیست و نازی یهودیت از یکسو با واکنشی منطقی بسوی تعاملی تدافعی و خشن روبرو شد و از سوی دیگر تبعات تلخ و شوم این رفتار غیرانسانی افسردگی و حزنی عظیم برجانهای میلیونها یهودی مستولی کرده است. اما این تنها یهودیان نبودند که قربانی خشونتهای متعصبانه ی و گرایشات جنایتکارانه سیاسی شدند. دهها جنگ منطقه ای دیگری که از سالهای 1950 میلادی به بعد جهان را در شعله های خود سوخت و خاکستر کرد ثابت کرده اند که در غیاب یک جهان بینی انسانی متکی بر تفاهم با هستی، انسان تا چه اندازه مستعد واپسگرایی و سقوط به اعماق سبعییت و درنده خویی است.

 

کابالا در طول تاریخ تمدن یهود چنان از چشمه سارهای تمدنهای بشر سیراب شده و رشد کرده که نمی توان میان آن و عرفان اسلامی و یا جهان بینی بودایی تفاوت چندانی یافت مگر در وسواس کابالیستها بر اجتناب از همنوع آزاری و تخریب هستی.  برای کابالیست هستی نگاهی است ژرف و از سرعشق به هرآنچه که هست. آنچنان که هست بی آنکه او درصدد تخریب و ویرانی و یا تصرف و تملک آن باشد. برای هرملتی و هر قوم و نژادی مفاهمه و تفاهم با سایر انسانها و پدیده های این جهان یک الزام حیاتی است. بدون چنین درکی از زندگی همزیستی با هرکسی حتی با خود نیز محال خواهد بود.

 

اگر انسان معاصر درگیر معضلاتی همچون جنگ و اعتیاد و بی بندوباری اخلاقی است، بدلیل سرگشتگی و سرخوردگی اوست از تمدنی که هرچند قادر است ماشینهای پیچیده تر از گذشته بسازد و در اندیشه گسترش متصرفات خود در کائنات است اما هرزمان بیش از پیش از درک ساده ترین و صریحترین حقایق زندگی ناتوانتر میشود.  انسانی که می فهمد و از درون می پرسد اما چون در بیرون از خود جوابی متناسب و مقنع نمی یابد رنج می برد.  و هنگامی که از رنج بردن بستوه آمد به خودکشی و یا همنوع کشی رومی کند. سبعییت و درنده خویی جنون آمیز از همینجا آغاز می شود و زشتی و رذالت از انسان بروز می کند. چون انسانی بخشونت و آزار روی آور شد بسرعت از درون ویران می شود و در بیرون از خود با تعصب و یکسونگری درگیر می شود.

 

او برای امان ماندن از آزار دیگران و آسودگی وجدان دچار بحران هویت و تناقض در رفتار می شود. در مقابل برای یک کابالیست هیچکس دشمن بشمار نمی آید.  برای او هیچ چیز خطرناک نیست.  او چون می فهمد خود را مسوول فهم و دانایی خویش می داند و برای خود بی هیچ ادعا و مزدی ماموریتی عظیم قایل است، تفاهم و خلق شادمانی و خوشبختی، حتی برای دشمنان. او خوشبختی و رستگاری خود را در خوشبختی دیگران جستجو می کند. برای یک کابالیست هر کلمه یک مفهوم و هر مفهومی اشارتی است به حقیقتی. او برای هرچیز ساده و هرچیز کوچکی ارزشی کلان قایل است. برای او هیچ چیز حقیر و فرومایه نیست. برای کابالیست دیگران بخشهای بزرگی از جورچین (پازل) خوشبختی هستند.

 

کابالا در برابر هیچ مذهبی صف آرایی نمی کند بلکه به انسان می آموزد که چون می فهمد پس باید با هستی به تفاهم برسد. انسان فهیم رفتارش با همه ی موجودات عالم توام با تفاهم و خردمندی است و به هرچه می نگرد اعجاز و زیبایی می بیند.   یک کابالیست چون به این حقیقت رسیده است و می فهمد،  پس باید در هستی چنان جریان یابد که آب در زندگی و خون در بدن و هوا در آسمان.  او هستی خود را براساس درک و تفاهم با همه موجودات بنا کرده است و شرط موجودیت خود را در آن می بیند که نه بیازارد و نه مانعی برسرراه دیگران باشد. نه تحقیر کند و نه محو و نابود.  کابالیست انسانی است که در تکامل خویش به ضرورت درک دیگران به مثابه بخش مهمی از شرط حصول به یک جهان بینی روشنگرانه رسیده است.

 

یک کابالیست بی هیچ تردیدی باور دارد که تنها با پیوستن بدیگران و تلاش برای وحدت دلها و خلق خوشبختی برای همه است که خود به سعادتی ابدی دست می یابد.  کابالا با هیچ مذهبی برسر جنگ نیست و کابالیست با هیچ پیرو و سالکی رو در رو نیست.  برای او همه بسوی حقیقتی واحد رهسپارند. همه مسافرانی هستند که در پهنه ی یک دشت بیکران هرکس از سویی آمده و ظاهرا بسویی می رود،  اما اگر نیک بنگریم می بینیم که همه در افق آرمانهایشان مقصد مشابهی را در نظر دارند.

 

اگر کابالیست با انواع و اقسام آیینها و مکاتب مختلف برسر صلح و صفاست بدلیل وسعتی است که در درون دارد و نه از فقری تحقیرکننده از بیرون.  یکی از مهمترین دلایل سوتفاهم گروههای بزرگ متعصبین و دگم اندیشان با کابالیستها در همین نکته نهفته است. آنها از اینکه کابالیست را با خود بر سر مهر و در تلاش تفاهم می بینند خرسند هستند، اما از مشاهده تلاش مشابهی که کابالیست برای درک دیگران بکار می برد خشمگین می شوند. برای آنان که دیگران عموما در چشم انداز توهماتشان یا دشمنند و یا رقیب، این موضوع  درک کابالا و کابالیست را برای آنان دشوار می کند.  در حالیکه اگر همه چشمها را بشوییم و به آسمان چنان نگاه کنیم که دست ما بتواند از دامن خورشید نور بچیند،  خواهیم دید که خدا در همین نزدیکی است پشت یک لبخند و سلام، بی بهانه و حتی بی کلام.     

 

دانش معتمدی - شهرری -  1385

illia2k3@yahoo.com

http://www.illia.zaadz.com/

Access_public Access: Public What do you think? Print views (362)  

اقدام عليه امنيت ملی

Posted on Dec 7th, 2006 by Danesh : Inter-Religion Co-Existance is Must Danesh

بنام خدای ایران آفرین

 

مقاله ای که مطالعه می فرمایید نوشته وزین و دقیقی است که دکتر مهدی طلعتی نوشته و از طریق اینترنت در اختیار عموم قرار داده اند. ضمن سپاس از ایشان این مقاله عینا برای مطالعه شما نقل می شود.  نویسنده این مقاله خود یکی از قربانیان سیستم امنیتی جمهوری اسلامی است. او بدون توسل به سرویسهای اطلاعاتی بیگانه و با تحمل رنجهای جانفرسا عاقبت رخت اقامت از کشوری که برایش جانفشانی ها کرده بود برکشید و به همراه خانواده از هم پاشیده اش به اروپا مهاجرت کرد.  برای او و عزیزانش آرزوی سلامتی و آرامش دارم.    دانش معتمدی

  

 

اقدام عليه امنيت ملی


دكتر مهدی طلعتی
شنبه ٢٨ شهريور ١٣٨٣


          در سالهای اخير مخالفان و منتقدان داخلی نظام با سه اتهام اساسی اما تعريف نشده روبرو بوده‌اند: اهانت به مقدسات، تشويش افكار و اذهان عمومی و اقدام عليه امنيت ملی. در واقع اين سه برچسب اتهامی نشان دهنده جهت اصلی گرايشاتی است كه حكومت با آنها مواجه است. حكومت خود را صاحب مقدسات، افكار عمومی و امنيت ملی می‌داند و از اينرو دست قضايی حكومت اكنون ساليانی است كه هر مخالفی را به اين سه بهانه سياست كرده و به محاق زندان كشيده است.


          تعريف نشدن جرم سياسی و به تبع آن اين سه جرم، دست حاكميت را برای لحاظ كردن هر مخالفتی در دامنه اين سه موضوع باز گذاشته است و به اين بهانه شبه تسامح دهه اول انقلاب اينك جای خود را به خشونتی بدون مرز و در خارج از چارچوب‌های قانونی كشور داده است.
امنيت ملی نيز هيچگاه به روشنی تعريف و مرزی بندی نشده است. ساده‌ترين تعريف آن شايد فقدان خطر جدی نسبت به منافع ملی باشد. ملی منسوب به ملت است و امنيت ملی امنيت ملت. همچنين است منافع ملی كه منافع منسوب به ملت است و امنيت خشی از آن. از اينرو، اين منافع ملت است كه می‌بايد تامين داشته باشد، ملتی كه حكومت تنها بخشی از آن است.اما چگونه است كه در برخی از واحدهای سياسی منتقدان و مخالفان حكومت بصورتی عميق دست به نقد و حتی هجو ساختاری حاكميت می‌زنند و حكومت نه تنها تحمل می‌كند بلكه آنرا موجب اقتدار و پايداری خود می‌داند اما در يك نطام سياسی ديگر كوچكترين انتقاد از مفروعات حكومت نيز امنيت آنرا خدشه دار می‌سازد؟


          چه چيزی موجب می‌شود تا مطبوعات در جامعه‌ای از اركان اساسی دمكراسی محسوب شوند و در جامعه‌ای ديگر عامل دشمن و ضد امنيت ملی؟ چگونه است كه در كشوری مخالفان ياسی حكومت از تمام حمايتهای قانونی برای بيان عقايد خود و نيز دسترسی به قدرت از طريف فرايندهای باز برخوردارند اما در كشوری ديگر مخالف و مخالفت اصولا تهديد كننده امنيت ملی بشمار می‌روند و حكومت كمترين تسامح و گذشتی نسبت به آنان ندارد؟
در يك جامعه امن كه حكومت از اقتدار لازم برخوردار است، قانون حاكميت دارد و نهادهای حكومتی كارايی لازم در برخورد با بحرانها را دارند و تحمل مخالف نه عادت بلكه قانون است، روزنامه‌های مخالف تعطيل نمی‌شوند، نويسندگان به بند كشيده نمی‌شوند و دگر انديشان به قتل نمی‌رسند، چرا كه تمامی اينها اقدام عليه امنيت ملی بر شمرده می‌شود.


          امنيت مفهومی عميق و بسيط است و شايد بتوان آنرا مهمترين كار ويژه يك دولت و حكومت كارا دانست. امروزه گسترش دامنه امنيت به كليه جنبه‌های زندگی شهروندان يك واحد
سياسی، تحول عميقی را در اين مفهوم موجب شده به گونه‌ای كه يكی از شاخص‌های اصلی توسعه و پيشرفت در بيلان كار دولتها، توليد امنيت و تامين منافع ملی بوده است. مشخصه اصلی جهان فعلی بالا بودن ضريب تغيير وضعيت و شرايط در عرصه‌های داخلی و خارجی است. عليرغم گسترش دامنه اختيارات سازمان‌های بين المللی در دو دهه گذشته و نيز نوعی اجماع بين المللی در جهت مقابله با بحران‌هايی كه فجايع انسانی بدنبال دارند، هنوز برداشت واقعگرايانه از قدرت در تعريف حوزه عمل دولتهای ملی و نيز منافع گسترده بازيگران اصلی صحنه بين الملل كه منافع وسيعی را برای خود در اقصا نقاط جهان تعريف كرده‌اند، از موانع عمده مديريت بين المللی بحران به نفع بشريت بشمار می‌روند. با وجود اينكه در دهه گذشته ورود عنصر دفاع از حقوق انسانی (دخالت انساندوستانه) در مناقشات منطقه ای، گام موثری در جهت كنترل و جلوگيری از تصاعد بحران‌ها بوده اما هنوز به عنوان يك رويه قابل قبول در حقوق بين الملل بشمار نمی‌رود. هر چند امنيت داخلی و خارجی دو سطح مرتبط تشكيل دهنده امنيت ملی بشمار می‌روند و قاعدتا نمی‌توان در تدوين سياستهای كلان امنيتی آنها را از هم جدا كرد اما هدف اين نوشتار تاملی در امنيت داخلی و نحوه تعامل و تاثير آن بر شهروندان يك واحد سياسی است. همانگونه كه گفته شد اكنون توليد امنيت به يكی از اصلی ترين وظايف دولتها و حكومتها تبديل شده است. امنيت همواره ضامن توسعه ساختارهای اصلی يك جامعه بوده و در مقابل، جوامع مختلف در بحران‌ها و مناقشات داخلی و خارجی (فقدان امنيت)، زير ساختهای استراتژيك خود را خواسته و يا ناخواسته در معرض خطر قرار داده‌اند.


          امنيت داخلی در اين نوشتار مترادف امنيت شهروندان فرض شده است. اما سوال اصلی اين است، منظور ما از امنيت شهروندان چيست؟ چه زمانی اين امنيت تامين می‌شود و چه
زمانی مردم احساس ناامنی می‌كنند؟ شايد بتوان گفت كه احساس حاكميت بر سرنوشت فردی و جمعی و اختيار برای تغيير آن براساس وفاق اجتماعی، حاكميت قانون و جاری بودن آن در كليه شئونات زندگی مردم بصورت برابر، اعتماد به حاكمانی كه قدرت در يك رابطه دو سويه به آنان واگذار شده (اگر مردم منشا حاكميت باشند) از مهمترين مولفه‌های امنيت شهروندان بشمار می‌روند. از اين منظر، حكومت گرگ ملت محسوب نمی‌شود بلكه كارگزاری است كه علت وجودی اش تامين منافع و امنيت آنها است. كارگزاری است كه در صورت اهمال در برنامه‌هايش جای خود را به كارگزار ديگری خواهد داد. امنيت شهروندان امری چند وجهی است كه مهمترين آنان امنيت فيزيكی و روانی است كه در رابطه‌ای متقابل عمل می‌كنند و نبود هريك به معنای فقدان امنيت شهروندان است. به عبارت ديگر بالاترين ضريب امنيت فيزيكی برای شهروندان در غياب امنيت روانی تنها ايجاد محدوديتهای شديد كنترلی بر رفتار و اعمال شهروندان محسوب می‌شود و در چنين حالتی است كه احساس زندانی بودن به شهروندان دست می‌دهد. شهروندان نيازمند تامين توامان امنيت روانی و فيزيكی هستند. می‌توان كشوری را با شيوه‌های پليسی و نظامی امن كرد اما شرايطی را در آن برای مردم فراهم كرد كه احساس امنيت روانی از مردم سلب شود. در واقع امنيت روانی شهروندان يك واحد سياسی نشان دهنده ميزان رضامندی آنان از حكومت و مكانيزم‌های پاسخگويی آن در برابر نيازهای عامه مردم است. امنيت روانی شهروندان اقناع اين نياز واقعی است كه دولت به تعهداتش در برابر آنها بصورت يكسان عمل می‌كند.


          از سوی ديگر امنيت يك امر گزينشی نيست. دولتها موظفند تا برای تمام اجزای جامعه، سطح قابل قبولی از امنيت را فراهم كنند. نمی‌توان با گزينشی كردن توليد امنيت برای طبقاتی
خاص در يك واحد سياسی كاستهای امنيتی ايجاد كرد كه ضريب امنيت در درون آنها با يكديگر متفاوت باشد. تامين حقوق شهروندی صرف نظر از گرايشات و سلايق سياسی شهروندان مستلزم ايجاد امنيت برای تمام آنها است. به ديگر سخن تا زمانيكه همه محدوده قانون را برای فعاليت‌های سياسی و اجتماعی و يا حتی اقتصادی و فرهنگی خود پذيرفته‌اند، وظيفه دولت می‌بايد بر اساس تامين امنيت برای تمام شهروندان استوار باشد.  امنيت عام و غير گزينشی موجب ثبات و پايداری يك جامعه و بالا رفتن ميزان اعتماد مردم به رهبران يك واحد سياسی و دخالت موثر آنها در بحرانهای مختلف می‌شود. وفاق و وحدت ملی در يك جامعه ناامن معنايی نخواهد داشت چرا كه در چنين حالتی امنيت از حالت عمومی به حوزه‌های گروهی و شخصی كشيده می‌شود و موجبات تفرق در يك جامعه را پديد می‌آورد. از سوی ديگر امنيت تابعی از مشروعيت نظام‌های سياسی است. هر چه ميزان مشروعيت يك واحد سياسی بيشتر باشد، بصورت طبيعی امنيت آن نيز بيشتر است و هر چه ميزان آن در سطح نازلتری باشد، ميزان امنيت آن نيز كاهش خواهد يافت. در حالت اول، الويت نظام سياسی، حفظ امنيت شهروندان است و در حالت دوم حفظ امنيت حاكمان، از مشروعيتی كه ندارند.


          طبيعت وسوسه انگيز قدرت مطلقه، در هر جامعه‌ای حاكمان را بدان سمت سوق می‌دهد و اگر ساز و كارهای لازم جهت مهار و كنترل چنين تمايلی وجود نداشته باشد، قدرت، شخصی
و انحصاری می‌شود و حفظ امنيت آن الويت اول. حاكمان حكومت می‌شوند و حكومت حاكمان. طبيعت چنين حكومتی سركوب مخالفان به بهانه حفظ امنيت است. آستانه تحمل حكومت‌هايی از اين دست بسيار پائين است و انتقاد و اعتراض به شخص، حزب و يا گروهی كه قدرت را در دست دارند، تهديد عليه امنيت ملی تلقی می‌شود. هر عملی از اين دست اقدام عليه امنيت ملی است و مردم در جايگاه اول تهديد عليه حاكمان ايستاده‌اند. نظام‌های مطلقه با از دست دادن تدريجی مشروعيت خود، با تصويب قوانين محدود كننده و كنترلی و تكيه بيشتر بر قوانينی كه نفع حاكمان در آن الويت اول را دارد به نهادينه و قانونی كردن اقدامات خود می‌پردازند و اين نيز با سلطه بر ساختارهای نظامی و امنيتی و سپس قوای سه گانه شروع می‌شود. هدف قانونی كردن ظلمی است كه به مردم می‌شود.

 

          خلع مردم از حقوق سياسی و تحميل اراده سياسی حكومت به جای آن به هر روش و ابزار ممكن، تبديل به اولين هدف حكومت می‌شود و اين خود امنيت سياسی مردم را به خطرمی‌اندازد، حال آنكه امنيت سياسی بخش لايتجزای بعد غير نظامی امنيت ملی است. در چنين حالتی جامعه توان خود را برای تداوم بخشيدن به ويژگيهای خاص سياسی در شرايط متغير و در برابر تهديدات بالقوه و بالفعل را از دست می‌دهد.  در فضای ناامنی ميان حكومت و مردم، نظام بريده از سنن و ارزشهای تاريخی به مسخ فرهنگی شهروندان خود در قالب ايدئولوژی روی می‌آورد و چون از بازتوليد نقاط همگرايی ملی در سطحی فراگير ناتوان می‌شود، جنبه‌های فرهنگی نيز بعد امنيتی پيدا می‌كنند اما بحران در مشروعيت و كارايی و زير سوال رفتن امنيت سياسی و فرهنگی تامين همزمان انسجام اجتماعی و تنوعات قومی و فرهنگی را با دشواری بسيار روبرو می‌كند. (از همين رو است كه وزير اطلاعات جمهوری اسلامی تنش‌های قومی و مذهبی را يكی از بزرگترين تهديدات عليه امنيت ملی برشمرده است). انديشه يكپارچه سازی فرهنگی در سطح جهانی با جاذبه‌های بسياری كه دارد به علت همين ناتوانی (ناتوانی در فرهنگ سازی)، بزرگترين تهديد عليه حكومتی می‌شود كه امنيت فرهنگی شهروندانش را به دلايل مختلف از آنان سلب كرده و اين خود هزينه‌های سياستهای كنترلی را برای حاكميت بالا می‌برد، نيرويی كه می‌بايد صرف خلاقيت و امنيت فرهنگی مردم شود، صرف كنترل رفتارها و هنجارهای اجتماعی آنان می‌شود. اين به يك معنا زير سوال رفتن امنيت اجتماعی شهروندان نيز هست كه با فشارهای يك سويه حكومت در جهت ايدئولوژيك كردن جامعه در معرض از دست دادن هويت اجتماعی نيز خود هستند.


          اما تعريفی كه حكومت از امنيت ملی می‌كند مبهم است و همين ابهام در تعريف راهگشای گسترش قدرت توسط طيف خاصی از نخبگان نظامی و سياسی می‌شود كه قدرت و حكومت
را به تماميت می‌خواهند. حكومت دست به تحريف واقعيتها می‌زند و خود اين واقعيتهای تحريف شده و مخدوش را به عنوان واقعيت اصيل باور می‌كند و هرچه اين باور و عمل مبتنی بر آن بيشتر می‌شود، به همان ميزان از كارايی، مشروعيت و امنيت نظام كاسته می‌شود. نظام داوری نيز در چنين حالتی با متروك گذاشتن قانون اساسی و ديگر قوانين براساس همين داده‌های تحريف شده حكم می‌كند. تماميت خواهی و انحصار، مخالفان را به كوچكترين بهانه در هم می‌شكند و اين خود می‌تواند به مرعوب شده شهروندان و مصلحت انديش كردن آنها ينجامد. اما چنين فرايندی ترس حكومت از مردم را نيز بدنبال دارد، مردم از حكومت می‌هراسند و حكومت از مردم. اينكه مردم در چه نقطه‌ای بر ترس خود غالب می‌شوند و بر حكومت  می‌شورند تابع قانون خاصی نيست اما مسلم است كه حكومت در صورت ترس از مردم به خشونت روی می‌آورد، تسامح و تساهلش را از دست می‌دهد و به اندك بهانه‌ای مخالفان را در بند و آزادی‌های مشروع مردم را محدود می‌كند.


          حكومت در اين مرحله پاسخگو نيست. ترس از مردم و نهادهای قانونی كه بخشی از همين شهروندان بدنه‌های آنرا تشكيل می‌دهند، جابجايی قدرت به نهادهای موازی را موجب
می‌شود. فعاليت عناصر تماميت خواه در نهادهای قانونی در هر حال با مرزبندی‌هايی روبرو است، از اينرو، اين تفكر تماميت خواهی و انحصار است كه هسته اول نهادهای موازی را تشكيل می‌دهد. حكومت بريده از مردم، امنيت خود را در حاشيه‌های كاذب امنيتی كه بر پيرامون خود می‌تند، جستجو می‌كند. اين حاشيه‌ها در بخش‌های فرهنگی، سياسی، اقتصادی، امنيتی و نظامی بدون ترس از بازخواستی وظيفه سركوب كردن مخالفان و منتقدان را بر عهده دارند. از اينرو، حكومت با سركوب مطبوعات مخالف و فعال كردن حاشيه فرهنگی، دست مطبوعات و رسانه‌های وابسته را باز می‌گذارد تا سيل اطلاعات تحريف شده را وارد فضای فكری جامعه كنند و اين در حالی است كه مخالفان اصولا قدرت دفاع از خود را ندارند. در زمينه اقتصاد، روند انحصار حتی شديد تر است و اين بيشتر از طريق رانتهای اقتصادی كه به طيف‌های خاصی داده می‌شود صورت می‌گيرد، هدف ايجاد انگيزه در گروه‌های پيرامونی وابسته و نيز محروم كردن مخالفان از منابع مالی است.

 

          طبيعی است، در حكومتی كه حاكمان از مردم می‌هراسند، سازمان‌های نظامی و امنيتی حرف اول را می‌زنند بدون اينكه در برابر مرجعی پاسخگو باشند، كادرهای نظامی و امنيتی در واقع پشتوانه اصلی چنين حكومتهايی بشمار می‌روند و از اينرو تلاش حكومت تزريق آنان به سطوح مختلف حكومتی است تا نظم ارگانيك و نيز تابعيت بی چون چرای آنان از سلسله مراتب، سد محكمتری را در برابر مخالفان ايجاد كند. از همين رو، در فضای مسلط نظامی و امنيتی، امنيت شاهرگ حياتی نظام محسوب می‌شود و هر گونه مخالفتی ضد امنيت. اما مردم در اين ميان، سرخورده و هراسان از حكومت به گزينه‌های ديگری روی می‌آورند. تهديدات خارجی را وقعی نمی‌نهند و آنرا تهديدی عليه حاكميت می‌پندارند و نه خود شهروندان تا مرعوب هراس خود از حكومت باشند، تن به هر چيزی خواهند داد اما فقدان روزافزون امنيت و تبعات ناشی از آن، آنان را به سوی غلبه بر اين هراس و گزينه‌های افراطی سوق خواهد داد و تاريخ هيچ حكومتی را سراغ ندارد كه حتی با كشتار انبوه در چنين حالتی ايستادگی كرده باشد.

 

سوئيس

مهدی طلعتی
شنبه ٢٨ شهريور ١٣٨٣

١٨ سپتامبر ٢٠٠٤

 

Access_public Access: Public What do you think? Print views (120)  

ده ترانه از 209

Posted on Dec 18th, 2006 by Danesh : Inter-Religion Co-Existance is Must Danesh

ده ترانه از 209

 

 

ترانه ی اول:

 

خسته نخواهم شد!

حتی اگر لولای این در

گردش ایام را

                   از خاطر ببرد.

          هر زمان که سنگی

بر گوری ناشناخته می گذاری

به تو سلامی دوباره

                          خواهم داد.

آهسته بنشین آن روز

                    توفان اشتیاق

استخوانهای خرد شده ام را

                             بر باد خواهد داد.

 

خسته نخواهم نشد!

چرا که به اعجاز خیال توست

که این پتوی بدبو

                    به نیمکتی می رسد

زیر یک تیر چراغ برق

                             بشماره 123

و مرد جوانی

که از عطر لیموی کرم دست دختری 

          مست است.

 

خسته نخواهم شد!

چون من

          از رطوبت گردنت

                                   می چشم

تا دهان بدون دندانم

از شوری خون نیم خشکیده

          بر لبها و لثه های له شده ام

تطهیر شود.

 

          خسته نخواهم شد!

          دستهای یخ کرده ام

          در لایه های پرچروک  

                    و پر شپش این رختخواب

          در جستجوی تو

                             پرواز خواهد کرد.

 

          خسته نخواهم شد!

          باور کن!

ترانه ی دوم:

 

آفتاب چند روز است

خواب اش برده؟

این پنجره که

بسوی دیوار روبرو گشوده است

باز از جشن سقوط تیرآهن ها

در حیاط پشتی

         بی خواب شده است.

درست آنجا که چنارهای بلند

                   در انتهای طنابهای کوتاه

تندیس هایی به آیین انجیر و زیتون

به زمین هدیه کرده اند.

* * *

تو بودی مرا صدا کردی؟

شیدا تو بودی؟

 نه از سعید هنوز خبری نیست!

* * *

برادر!

حاج آقا!

آقا سید!

از سعید خبری نیست؟

چیزی نشنیده ای؟

شبح از انتها می پرسد:

•-         کدام سعید؟

•-         سعید سلطانپور؟

•-         سعید عسگر؟

•-         و یا شاید هم ....... سعید امامی؟

و می خندد.

         چه خنده ی ملوسی دارد

برادر قهری ما

                   حاج آقا رحمانی!

 

ترانه ی سوم:

 

فریده!

دلم برای تو

تنگ نمی شود

جای دوری نرفته ای آخر!

پشت ساختمان مجاور

از اعتماد به کوچه و غریو و سرود

به چنار بلندی

در آروزی عروج

آویخته ای!

 

فریده!

رگهای آبی دستهایت را

                   هنوز بخاطر دارم!

چونان جویبارهای خنک وسوسه

         بر دامنه های سخت یک کویر.

 

راستی فریده!

تاولهایت چطور است؟

خوب می شود

تو فقط مواظب باش

لبهایت را گاز نگیری

وقتی که سیمهای مسی

حامل هیچ پیام و صدایی نیست

الا بهانه ی درد

در 50 زوج به هم تنیده

در دست قدیسی رانده از بهشت  

که هر صبح

پیش از دمیدن خورشید

                   خدا و پیامبرانش را

حاضر و غایب می کند.

 

فریده!

یادت هست هنوز!

پرسیدم

کی انشاء الله؟

و تو گفتی شاید اوایل پاییز!

اشکالی ندارد

                   بازهم وقت داریم

 شبهای بسیار

                   تا صبح الی طلوع

با هم از شکفتن و بر دادن

                   هزار قصه خواهیم ساخت.

از دختر شاه پریون

          تا کچل کفترباز.

از پاشنه ی آهنین

          تا صد سال تنهایی.

از اولدوز و کلاغ ها

                         تا التمهیدات.

از حیرت من

 در چشمهای تو

          تا بوی گلوی تو

بر سجده گاه تفتیده ی بی گناه من!

 

فریده!   فریده!

                   غصه نخور،

هنوز تابوت من

                   بوی عطر ترا دارد،

بوی عطر "سیلانس".

تو لبهایت را مواظب باش.

شوری خون

         شیرینی بوسه ها را

                   آشفته خواهد کرد!

 

 

ترانه ی چهارم:

 

"...... منافق کثافت!"

"...... آشغال لجن!"

در با لگد گشوده می شود،

پیش از آن واقعه

پیش از آن همه حادثه

در آن سالهای کبود

عباس و ابراهیم

                   رفیق مهدی و کوروش،

کنار بچه های خزانه و پاچنار

         سرهاشان را

بالا گرفته اند

         اندکی کج تا افق معوج را

همچون طناب نجات

                   صاف و مستقیم ببینند!


 

ترانه ی پنجم:

 

خاله را می برید؟

                         دخترک پرسید.

چشمهاش پر ز اشک.

از گوشه ی چشم

به تپانچه نگاه می کند.

مادر از دخترک هراسان تر است.

بیرون توی کوچه ی تاریک

در صندوق عقب یک بنز

دختر جوانی

با چشمهای بسته

از پله ها بالا می رود.

خیال فردا

از میان پلکهای خیس او

روی سپیدی فرم بیمارستان می چکد.

یک قطره ی خوشرنگ

 - مثل ماتیک شهلا -

درست کنار دومین دگمه ی لباسش

که به سبزی خودکار بیک

بوسه داده است.

 

 

ترانه ی ششم:

 

نگاه تو

دست مرا می گیرد

بر سنگفرشی از عفاف

زیر صدرالمنتهی می نشاند.

پاییز هم نخواهد توانست

سرخی گونه هایت را

از خاطرم ببرد

آنگاه که می گفتمت

دوستت دارم،

و آنگاه

که سر بردوش همبندت گذاشته بودی

با نشانی از یک ستاره ی سرخ

                            بروی سینه ات.

 

چه زیبا شده ای.

یادت هست

می خواندم برایت که:

"مطرب مهتاب رو

                   هرچه شنیدی بگو"

و تو چه سپید بودی

مثل تور عروس

و مثل رقص ماه

در قاب آبی حوض خانه امان.

سرخی گونه هات

با این تلولو مهتابی

چه ضرب آهنگ غمگینی دارد.

 

 

ترانه ی هفتم:

 

خشمگین نباش!

خشکی برگها

و این بارش بی امان باران و برف

سوگند زمین است و

آسمان

به بازگشت بهار!

باور کن!

و خشمگین مباش!

 

 

ترانه ی هشتم:

 

- صداهای دیشب را شنیدی؟

دختر پرسید.

•-         خوابم برده بود، نشنیدم، عادت کرده ام!

دختر دیگر جواب داد.

 

یک نفر می گوید:

•-         خوابهای بدی دیده ام دلم شور می زند!

فضلیت علامه با شیطنت می گوید:

•-         خواب زن چپ است!

 

شیدا بهزادی از دنده چپ اش برمی خیزد:

•-         خدا مرگتان دهد که شب و روزتان معلوم نیست!

 

فریده جلایی مثل یک محافظ وظیفه شناس تشر می زند که:

•-         علیاحضرت شیدا خانم، لازم است شب و روزشان را بدانند،

     تا سعید جانشان زیادی معطل نمانند!

 

بچه ها می خندند،

مثل باران اول پاییز

ریز و بی صدا.

خواب بچشم همه ماسیده است.

دیشب تا صبح

هزاران ستون آهنین را بر زمین انداختند.

 

 

ترانه ی نهم:

 

لودرچی مردد است

خاک که آنقدر سفت و سخت نیست.

مرد به خود می گوید.

کپه های بزرگ و کوچک و پراکنده ی خاک

از میان انبوه علافهای خودرو

مثل بلدرچین های هراسان

سرک می کشند.

پیمانکار مردد نیست اما،

فریاد می زند:

 - یااله دیگه!

لودرچی گاز می دهد.

سنگهای شکسته و پراکنده گرد می آیند

مثل ضیافت شاعران

مثل بازکنان یک تیم

در تایم آوت پیش از یک حمله دوباره.

لودر که کارش تمام می شود

از باغ بی باغبان سنگهای شکسته،

و استخوانهای بی پناه

دیگر نشانی نیست!

 

 

ترانه ی دهم:

 

زهیر باز هم تاکسی شده است!

- قااااااام م م م  .... بیب بیب بیب!

   برو کنار!

  خواهر کجا می روی؟

  

زهیر دست اش را جلوی دهانش گرفته است:

- خانم ها حجابشان را رعایت کنند!

   برادر فنی وارد بند می شود!

 

دخترها می خندند.

          اکرم سنجری هم می خندد،

          زهیر شیرین و دوست داشتنی

تنها مرد آن خانه ی بزرگ و بی مردی

تنها  یادگار

تنها مرد زندگی اوست!

 

 

دانش معتمدی

شهر ری - پاییز 1385

Access_public Access: Public What do you think? Print views (2,875)  

در انتهای شرارت

Posted on Dec 18th, 2006 by Danesh : Inter-Religion Co-Existance is Must Danesh
 

در انتهای شرارت

 

خسته بود آن شب

                   نگهبان با ایمان

                   مفاتیح هم دری را نمی گشود.

آرامش مثل یک شایعه آن بیرون

پرسه می زد.

رنج دیوارنوشته های زندانیان، همچنین!

 

جمعه شب عبوس

در راهروهای روشن از مهتابی های چرک،

                            و غرق در بوی مدفوع و ادرار

مبهوت از زمزمه های یک ناشناس

                            از میان ردیف درهای فولادی

رو بسوی یک روز دیگر داشت!

 

"چه کسی بر استجابت دعایش

                                      مستحق تر از من است؟"

منافقی کوردل بود

                   که چنین می خواند.

 

دیوارها با کهکشانی از بدرودها

                                      پابرجاست هنوز

از دریچه های آهنین

         خدا هم جرئت سرک کشیدن ندارد!

 

بوسه هایت را

که بوی ماگنولیا می داد

                   در پستوی خیالم

کنار اولین عکسی که از تو گرفته ام

پنهان کرده ام.

         نباید چیزی را لو بدهم!

دیر یا زود تمام خواهد شد

                            باز ترا خواهم دید!

با آن بلوز نازک سپید

         که سختی و سرخی سینه هایت را

به نگاه شرمگین

                   و لبهای مشتاق من

                                       هدیه می داد.

 

نمی ترسم!

نمی خوابم!

در انتهای شرارت

امشب به پایان خواهد رسید

و ترا

خواهم دید

با کودکی در آغوش

که بادکنکی قرمز

به آسمان هدیه می کند!

 

نمی ترسم!

نمی خوابم!

نمی خواهم!

منتظرم!

صبح فردا

در جشنواره ی باروت،

به زمین خیس از باران

و به گل و لای و لجن این خاک بی برکت

قطعات استخوان سینه و جمجمه

و قطرات خونی

که در آسمان هلهله می کنند

هدیه خواهد شد!

 

نمی خوابم!

تو هم نخواب!

                   مثل اولین شب عشقبازی ما

بر کنار دریا

         در برابر اقیانوس

و در حضور هزاران

                   ستاره ی خوشحال!

 

ترا خدا!

امشب نخواب

فردا

حتما ترا خواهم دید!

 

 

دانش معتمدی

شهر ری - پاییز 1385

Access_public Access: Public What do you think? Print views (14)  

امنیت ایرانی و امنیت جهانی

Posted on Dec 21st, 2006 by Danesh : Inter-Religion Co-Existance is Must Danesh
بنام خدای ایران آفرین
Iranian Security and Global Security
امنیت ایرانی و امنیت جهانی

هموطنان آزاده!
هنگامی که یک جامعه از درون دچار فروپاشی درونی می شود با معضلات گوناگونی روبرو خواهد شد. یکی از پیچیده ترین آنها سردرگمی نظام حاکم بر آن جامعه در تعریف منطقی هویت و اهداف خویش است. این موضوع یکی از کلیدهای مهم کشف انواع و اقسام استبدادهای تزیین شده ای است که در طول تاریخ هرکشور سربرآورده و سرنگون شده اند. از بربریت تا نظم نوین جهانی جامعه ی در حال اضمحلال با این خصوصیت بیمارگونه مواجه بوده و هست.
هرمقدار تعاریف ارایه شده برای شناسایی یک حاکمیت پیچیده تر باشد، حقیقت وجودی آن آسانتر است. اساسا مستبدین و دیکتاتورها برای پاشیدن خاک در چشم مردم و سلب توان تحلیل شرایط از آنها، از ادبا و سیاسیون همدست خود می خواند تا با ادبیاتی هرچه غامضتر و مهجورتر صراحت و سادگی وضعیت خطرناک موجود را توجیه و یا حتی تقدیس کنند. این طرفند بظاهر ساده ولی بغایت کارآمد از دورترین قرون و اعصار تاریخ تمدن بشر دیده شده است. از فرعون تا دجال همه و همه بدنبال تحیر عوام و ارعاب اطرافیان خود هستند. اصل تخطی ناپذیر این است که باید حاکم و حکومت او را در هاله های تو در تویی از نور و معجزه پنهان کرد تا چهره نفرت انگیز فساد و گناه در سیمای استبداد دیده نشود.
هیچ فرقی نمی کند که این دیکتاتور پادشاهی است زاهد و مبعوث از جانب خداوند و یا قطب و مرشدی است دلبریده از عالم و آدم و ساکن کوه و یا جنگل، در هر صورت او شیفته آن قدرت فوق بشری است که بواسطه جهالت مردم و غفلت نخبگان بدست اراذل و سفلگان می ا فتد تا با عشق و اخلاص تمام به حاکم و هزار فامیل او پیشکش شود. حکامی این چنین قدرتمند با گشاده دستی و سخاوت بیکران حاضرند هر کس و هر چیزی را قربانی اوهام مردم کنند تا بر سریر اقتدار خوش بنشینند و حکومت کنند. تضاد باطنی دیکتاتورها با قداست مجعولی که برای خود تدارک می بینند از همین جا بروز می کند. هیچ انسانی نمی تواند فوق بشری زندگی کند. خبط بزرگ و اجتناب ناپذیر همه مستبدین در همین است که می خواهند فوق بشری دیده شوند و مخوف تا از گزند درامان بمانند. غافل از اینکه دیکتاتور در هر لباس و شکل و شمایلی با هرمیزان صلابت و متانت باز هم خود از درون دچار اضطراب دایمی و کابوس است. سایه بختکی که هر شب و روز در چهره هر دوست و دشمنی به آنها لبخند می زند شادکامی و کامجویی آنان را منقض می کند. هر کس و هرچیزی یک تهدید بشمار می آید و هر روز می تواند آخرین باشد!
دیکتاتور برای گریز از این وحشت بی پایان به هر در و دیواری سرمیکوبد و به هر مانعی مشت می زند. بهترین دوست او وحشت و ارعاب عمومی است. ابداع یک دشمن مجهول الهویه که دیده می شود اما بدرستی قابل شناسایی نیست، مگر به لطف رهنمودهای روشنگرانه و سرنوشت ساز جناب حاکم بزرگ، اعلیحضرت همایونی و یا رهبر کبیر، یعنی همان کسانی که هیچ شبی را سر بر بالین آسایش نمی گذارند بواسطه غم رعیت و ملت، و احساس درد و رنجی بی حد و پایان بدلیل حاکمیت جهانی کفر و معصیت!!
حاکم مستبد در توهمات هذیانی خود خداگونه می زید. با اهل زمین بیگانه است. میترسد مبادا کوچکترین نشانه ای از انسانیت و احتمال خبط و خطا در او دیده شود. می داند که هر یک از یارانش ممکن است یهودایی باشد که در چشم او به عطونت تمام می نگرد و نان خود را در شراب او فرومی برد، اما تجعیل بسیار دارد تا هرچه زودتر در تاریکی شب خیانت پنهان شود.
حاکم نمی تواند میان دو پدیده ی متناقض اطاعت بی چون و چرای عمومی و فرزانگی ملت تحت سلطه خود یک پیوند پایدار بوجود آورد. تزیینات و پیرایه هایی که نخبگان خودفروخته بر پیکر بیمار و انباشته از عفونت حاکم ظالم می بندند چنان حجیم و سنگین است که بجای حفظ جان، در هنگام عبور از نیل باعث غرق وی خواهند شد، آنگاه که مردم از او و اهرامش روی میگردانند تا به سرزمین موعود خویش بازگردند. همانجا که آفریدگار به آنان وعده داده است.

در کشورمان ایران در طول چهل قرن تمدن، مجموعه ی عظیم و عجیبی از انواع و اقسام تزیینات و زیورآلات بر پیکر حکام دیده شده که اغلب بی همانند هستند ولی از همان جنس و قماشی که بر شاکله ی بقیه سلاطین و شاهان دیده میشود. وجه اشتراک همه ی شاهان و خداوندگاران وطنی ما با همتایان بیگانه آنها در پیوندی دیده می شود که خونین و ناچسب میان ضرورت حیات حاکم و حقیقت استمرار حیات یک ملت ایجاد شده است. این چنین پیوندها طرفندهایی هستند قدیمی تر از هر نوع آزادی و آزادگی. آنها با جراحی های زیبایی دایما جوان و شاداب بنظر می رسند و تا به امروز استبداد و ستمگری را توجیه کرده اند. اما این چنین عروسهای هزار داماد عمرشان ابدی نیست زیرا چیزی در این جهان مانا و ابدی نیست و تغییر و تکامل اجتناب ناپذیر است ولو آنکه حاکم امر بر ابدیت و جاودانگی آن کرده باشد.
در طول بیش از بیست و پنج سال گذشته موضوع پیوند اجتناب ناپذیر و حیاتی امنیت ملت ایران با دولتهای حاکم بر ایران در کنار پدیده ای بنام دفاع در برابر تهاجم و تقابل بیگانگان تعریف شده تا عدم انطباق امنیت ملی با امنیت جهانی تعریف شود. القاء این ادعا که همه جهان در دشمنی با مردم ایران همدست هستند، به هر فرد و گروه کم اهمیتی که در شرایط دمکراتیک قادر به رقابت با سایرین و خصوصا سازمانها و شخصیتهای سیاسی مجرب نبوده اند فرصت داده تا با تشویش افکار عمومی و گسترش توهم در میان تودههای مردم برای رشد بادکنکی سریع و دستیابی فوری به قدرت از شرایط موجود با کمترین هزینه استفاده کنند.

تنها مرور کوتاهی بر روند تحولات قرون گذشته میلادی نشان می دهد که امنیت یک ملت علاوه بر تاثیر اجتماعی بر اتباع آن کشور به ناگزیر بر امنیت روانی ملتهای دیگر نیز تاثیرگذار است. رشد تکنولوژیهای اطلاع رسانی بر سرعت بروز این تاثیرات و واکنشها افزوده است. در کشور ما ایران، پیش از انقلاب اسلامی امنیت و منافع استراتژیک ملت بعنوان موضوع اصلی روابط و تعاملات رژیمهای حاکم بر کشور مورد استفاده بود. محمدرضا شاه پهلوی با این توجیه که او بعنوان "شاه ایران" تنها عنصر اصلی رهبری در حفظ وحدت و یکپارچگی کشور بزرگ و ملت ایران است و تنها اوست که قادر است این کشور را بعنوان تنها جزیره ی ثبات و آرامش در اقیانوس متلاطم بحرانهای تمامی ناپذیر خاورمیانه حفظ، میان دو موضوع حفظ کشور ایران در اردوگاه پاسداران امنیت منطقه ای و حفظ شخص شاه و نظام سلطنتی یک رابطه انفکاک ناپذیر ایجاد کند.
شاه می کوشید بعنوان شخص اول مملکت برای حساسیت و مشروعیت موقعیت خود در میان دولتهای اروپایی و آمریکا جایگاهی بلامنازع بوجود آورد تا به این ترتیب هم از دخالتها خارجی و رقابتهای داخلی درامان باشد و هم دست قدرتهای بزرگ رقیب را در اقدام برای سرنگونی خود بسته نگاه دارد.
محمدرضاشاه با واقعیات انکارناپذیری از قبیل رقابت و تهدید دایمی ابرقدرتهای شرق و غرب مواجه بود. و بعنوان فردی که مسوولیت حفظ امنیت منطقه نفتخیز خلیج فارس را بر عهده گرفته ناچار بود با معضلات متعددی دست به گریبان باشد. دمکراسی وسیع و غیرمشروط میتوانست به رشد و تحرک اشکال تازه ی ناسیونالیزم و پارلمانتاریزم فدرال منجر شود. سر برآوردن شخصیتهای محبوب و مقتدری مانند محمد مصدق و حسین فاطمی برای ادامه سناریوی حاکمیت بلامنازع شاه خطرناک بود. شمشیر دمکراسی هردو لبه ی آن برنده بود و شاه ترجیح میداد با غلاف شمشیری که از دست حامیان غربی خود گرفته بود در انظار ظاهر شود تا اینکه یک شمشیر برنده حقیقی را بر کمر بندد. غلافی که معلوم نبود در آن چه چیز پنهان است. محمدرضا شاه در آخرین پاییز سلطنت خود در 1357 نشان داد که غلاف شمشیری که بر میان خود بربسته همانقدر خالی است که در تابستان 32 بوده است.
شاید اصطلاح خالی بندی که درست پس از سرنگونی نظام شاهنشاهی میان نیروهای پرشور انقلابی رواج یافت ریشه در همین لطیفه تاریخی داشته باشد. خالی بندی شاه به قیمت جان بسیاری از اتباع ایران و گروه کثیری از هواداران او تمام شد. اما سایه ی خدا خیلی زود در سایه روشن صبح روز تازه ای که می دمید محو شد.
در طول آن همه سال شاه موفق شده بود حامیان خود را متقاعد کند که تئوری انفکاک ناپذیری سلطنت و وحدت ملت در ایران متضمن حفظ کشور ایران است و از این طریق امتیازات فراوانی برای دولتهای مطلوب خود و نیروهای مسلحی فراهم نماید که بیش از هرچیز باید با دغدغه ی حفظ شاه و تخت سلطنت تربیت میشدند تا حفظ آب و خاک وطن خود. این امتیازات که عمدتا درست و منطقی هم بود به خطا و به شکل نادرستی برای توجیه سرکوب و چپاول دارایی های ملت ایران مورد سوء استفاده رژیم پهلوی قرار گرفت تا آنجا که آمریکا بعنوان حامی اصلی و متحد استراتژیک شاه به این نتیجه رسید که حفظ شاه بر تخت سلطنت بمعنای ازدست دادن ایران برای همیشه خواهد بود.
از سوی دیگر گروههای سیاسی رقیب و مخالف رژیم شاهنشاهی و شخص محمدرضاشاه چنین ادعا داشتند که امنیت ملت ایران نه در چارچوب حفظ منافع منطقه و ملاحظات استراتژیک سایر ملتها و دولتها بلکه در راستای حفظ منافع ملت ایران بعنوان یک پدیده ی مستقل باید تعریف شود. مجموعه حوادثی که از نخستین روزهای تشکیل دولتی بعنوان جمهوری اسلامی ایران گریبانگیر ملت ایران شد نشان داد تا چه اندازه میان آنهمه ادعا و صداقت آن مدعیان پرشور و انقلابی ارتباط صادقانه و تعادل منطقی وجود داشته است.
مسابقه و رقابت برای اخذ کمک از کشورهای خارجی در جهت مبارزه با جمهوری اسلامی کار را بجایی کاشاند که حتی علنا گروهها و کسانی مستقیما و بدون رودربایستی از روابط خود با سرویسهای امنیتی خارجی و اخذ کمکهای اختصاص یافته برای براندازی و یا تحمیل شیوه های منطقی تر تعاملات اجتماعی و سیاسی بر جمهوری اسلامی سخن می گویند. متاسفانه همین موضوع نشان می دهد که این افراد و سازمانها در فهم ماهوی استقلال ملی و ارتباط آن با مشارکت منافع یک کشور با سایر کشورها تا چه اندازه دچار سوء تفاهم و کج اندیشی هستند.
فاجعه سردرگمی منتقدین و مخالفان جمهوری اسلامی در زشت ترین شکل در سرنوشت اعضای اصلی و فرماندهان سازمانی دیده می شود که یک روز سازمان مجاهدین خلق ایران نامیده می شد اما هنوز در عراق پای در زنجیر دارد و نمی داند زیر پرچم چه کسی باید سینه بزنند. بدتر از همه عواقب روابط ننگین آشکار و پنهان آنها با سرویسهای امنیتی سرکوبگر رژیم صدام و بعضی از کشورهای خارجی مانند آمریکا و سازمان امنیت و همکاری اروپا دست از گلوی آنها برنمی دارد.
از سوی دیگر احزابی مثل حزب توده و سازمان چریکهای فدایی خلق به تشکلهای منفعل و پناهجو تبدیل شده اند که مگر در سایه امنیت اجتماعی و احترامی که به حقوق بشر در چارچوب منافع امپریالیستی در غرب وجود دارد قادرند برای خود جانپناهی بیابند. برادر بزرگتر آنها در اتحاد جماهیر شوروی و یاجمهوری خلق چین مدتهاست که بدلیل ابتلاء به عفونت داخلی به رحمت ایزدی پیوسته اند.
اعضای سازمان چریکهای فدایی در کمتر از یک سال پس از آزادی از زندان و آغاز فعالیتهای علنی بر سر اینکه بلاخره چریک فدایی خلق هستند و یا فداییان خلق میان آنها درگیری پیش آمد و دچار انشعاب شدند و تا مرحله متلاشی شدن سازمان پیش رفتند. امروز آنان دچار چنان وضعیت مصیبتباری هستند که از آن سازمان بزرگ و منسجم انقلابی جز چند محفل کوچک متشکل از روشنفکران دلشکسته و مایوس چیزی باقی نمانده است.

وضع و روز بقیه گروهها بهتر از چریکها و مجاهدین نیست! اسطورههای مقاومت و پایداری، پیر و رنجورتر از آن هستند که پیشاپیش تودههای سردرگمی حرکت کنند که خشم و نفرتشان را جز با ناسزاگویی، شایع سازی و هجو رهبران و مسوولان حاکم بر ایران نمی توانند بگونه دیگری تسلی دهند. انقلابیون احساساتی و هیجانزده سالهای پنجاه و شصت به موزه عبرت وزارت اطلاعات تبعید شده اند. جایی که ردیف قاب عکسهای قربانیان خشونت و شکنجه بر در و دیوارها نشان از سالهایی دارد که تغییر و تحول به هرقیمتی مطالبه می شد.
شرح کشاف این فروپاشی ها مطول و دلگیر و موجب تکدر است و آزردگی یاران و هموطنان مبارزی را موجب خواهد که بهرحال بر سر پیمان اخلاقی و قلبی خود با ملت ایران برای مبارزه در راه تامین آزادی و کسب استقلال کامل و اقتدار ملی همه چیز خود را عاشقانه نثار کرده اند. پس تا مجالی دیگر از ادامه بحث فروپاشی گروههای رقیب و منتقد جمهوری اسلامی صرف نظر می کنیم. اما آنچه محرز است این است که اساسا منافع یک ملت نمی تواند بطور کامل با اتکا بر مناسبات و روابط آن با سایر کشورهای جهان تعریف شود. از طرف دیگر با توسعه مناسبات و بسط مفاهیم حقوقی تازه ای که به مباحث استقلال، همکاری، امنیت و دفاع متقابل در سطح بین المللی معانی و تعابیر تازه ای اعطا کرده دیگر تعاریف قدیمی و شوینیستی متکی بر شعائر زیبای ناسیونالیستی فارغ از درک مسایل جهان امروز مهلک و زیانبار شده است. عواقب ناشی از نقیض و پارادوکس ملی بودن و یا جهانی شدن تا سالها گریبانگر ملتهای جهان خواهد بود. تضاد منافع قدرتهای امپریالیستی و رقابتهای خونین آنها در خانه و کاشانه ی سایر ملتها ویرانی های عظیم و دشمنی های جنون آمیزی را بوجود آورده که ممکن نیست بسهولت بتوان علت و نحوء بروز آنها را برای تودههای خشمگین دهها میلیونی تحلیل، ادارک پذیر و قابل اغماض نمود.
پایان بخش اول
Access_public Access: Public What do you think? Print views (21)  

سخنان رییس مرکز اسناد انقلاب اسلامی

Posted on Dec 24th, 2006 by Danesh : Inter-Religion Co-Existance is Must Danesh

بنام خدای ایران آفرین

 

         با اینکه بنا بر محاجه با هیچ یک از نویسندگان و محققان را ندارم اما بدلیل شخصیت و نقش حجت الاسلام روح الله حسینیان در تدوین تاریخ نیم قرن گذشته کشور و نیز موضوع قتلهای زنجیره ای،  سکوت در برابر سخنرانی ایشان را جایز نمی دانم. اصل مقاله منتشر شده در پایگاه اینترنتی شریف نیوز را با توضیحاتی بشرح زیر تقدیم خوانندگان می کنم تا زمینه انتقال کامل یافته ی خود را فراهم کنم. توضیحات و اطلاعاتی که ممکن است در نگاه اول چندان به اصل موضوع مرتبط بنظر نمی رسد اما بدون تردید موید صلاحیت نویسنده و تجربیات و تواناییهای شخصی او برای انجام چنین تحقیقات پیچیده ای در حوزه امور جنایی و امنیتی است.

 

1)- حجت الاسلام روح الله حسینیان یکی از معدود کسانی است که در حوزه موضوعات قضایی، امنیتی و تحقیقاتی فعالیت دارد. او مدتها در دادگاه ویژه روحانیت و دادگاههای انقلاب سمتهای اجرایی و قضایی داشته است ولی با این وجود صراحت بیان و شفافیت رای و اندیشه خود را حفظ کرده است. من (دانش معتمدی) در سال  1376 بعنوان کارشناس مورد اعتماد جمهوری اسلامی مسوولیت اجرای طرح ایجاد پایگاه جهانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی را برعهده گرفتم و به همین دلیل از نزدیک با سیستم کار و سازمان و تشکیلات مرکز اسناد انقلاب و مدیران آشنایی کامل یافته ام. از همان زمان حجت الاسلام حسینیان را می شناسم و علی رغم تفاوتهایی که از لحاظ بینش سیاسی میان ما وجود دارد بر صداقت و شجاعت ایشان تاکید دارم.  هرچند این امر به معنای تایید جامع و مانع همه مواضع و سخنان وی نباید قلمداد شود.

 

2)- حسینیان در برخورد با موضوعات مرتبط با تاریخ انقلاب اسلامی بسیار دقیق و حرفه ای عمل می کند و برخلاف تصور بسیاری از مردم و نیز تبلیغات رایچ علیه وی، حسینیان نه فرد مخوفی است و نه متعصب و خشک اندیش، به همین دلیل به دانشجویان و محققان کشور توصیه می کنم با خیال آسوده روی همکاری مرکز اسناد انقلاب اسلامی بعنوان یکی از مراکز مهم و آکادمیک تحقیقات تاریخی کشورحساب کنند و در صورت نیاز به منابع تحقیقاتی و یا حتی مشاوره به رییس و یا مدیران و محققان آن مراجعه کنند و مطمئن باشند که این چنین مراجعاتی باعث سردرآوردن آنها از بند 209 در زندان اوین و یا تبدیل شدن آنان به یکی از اهداف تیمهای تعقیب و مراقبت وزارت اطلاعات نخواهند شد.

 

3)- روح الله حسینیان اولین کسی بود که بصراحت از توطئه قتل مهندس سعید امامی پرده برداشت و ماجرای قتلهای زنجیره ای را از هیاهوی ژورنالیزم دهه 1370 تا حدودی بیرون آورد. با اینحال به علت توافق آشکار همه جناحهای سیاسی برای سکوت در برابر این پرونده تلاشهای کسانی مانند حسینیان راه بجایی نبرد و تا به امروز نیز لایه ضخیمی از دروغ و اغراق بر این پرونده رسوب کرده است.  بدتر از همه برخوردهای سیاسی و خطی است که با حقایق محرز و غیرقابل انکار این پرونده میشود. من بطور مستقل از اواخر سال 1379 تا به امروز روی این پرونده تحقیق می کنم. بی هیچ حامی و امکانات و بودجه ای. بارها به مرگ و احضار به دادگاه و محکومیت به زندان تهدید شده ام.  با معروفترین شخصیتهای مرتبط با این پرونده یا مصاحبه کرده ام و یا در حال گفتگو هستم. کسانی مانند دکتر سعید حجاریان و ...... و میکوشم فارغ از گرایشات سیاسی و تعلقات جناحی و یا قدرت و ضعف خطوط حاکم بر کشور واقعیات را کشف و جمع آوری کنم و زمینه را برای کشف و افشای حقایق فراهم نمایم. چرا که بر این اعتقاد هستم که این پرونده بسیاری از حقایق تاریخ معاصر کشورمان را قابل درک و تحلیل می کند و می تواند از تکرار اینگونه فجایع با عناوین و بهانه های متفاوت جلوگیری کند.  

 

4)- من هرگز با شخص مهندس سعید امامی و یا همکاران نزدیک او و یا تشکیلات تحت امر وی رابطه و برخوردی نداشته ام ولی با همسر او خانم فهیمه دری که بعنوان یکی از مجربترین مترجمین متون سیاسی با موسسه انتشاراتی ترجمان همکاری داشت از نزدیک ملاقلات کرده ام.  این موضوع به سالهای 1377 تا 1379 باز می گردد که من معاون پژوهش و اطلاع رسانی این موسسه بودم. موسسه ترجمان یکی از تشکلهای "سایه"  وزارت اطلاعات بود که تا اواخر سال 1380 فعالیت داشت و بعدا بحالت نیمه تعطیل درآمد.  مدیریت فعال و هیات تحریه ی خبره ی آن موسسه یکی از بهترین فرصتهای عمر مرا برایم فراهم کرد تا در حوزه مطالعات ویژه و انتشار بولتنهای نیمه آشکارو مطبوعات تخصصی تجربه های فراوان بیاموزم تا آنجا که در سال 1379 انتشار اولین وتنها نشریه علمی سیاسی و تحقیقاتی در حوزه موضوعات دفاعی و استراتژیک را بطور سفارشی برای ستاد کل نیروهای مسلح در موسسه ترجمان بعنوان دبیراجرایی آن برعهده گرفتم. 

 

5)- من از سال 1374 پس از بازگشت از بوسنی و هرزگوین از نزدیک با نشریه هفته نامه پیام دانشجو به مدیریت آقای مهندس طبرزدی نیزهمکاری داشتم و از موضوع اشتغال من در مرکز اسناد انقلاب اسلامی، آقای مهندس طبرزدی کاملا مطلع بودند. آقای حسینیان و تعدادی از با دوستان من در وزارت اطلاعات نیز از رفاقت و همکاری من با مهندس طبرزدی و ارادت بنده به آنها اطلاع داشتند. در پناه همین رابطه گسترده فراجناحی چندین بار توانستم حقایق و تشکیلات آشکار و پنهان گروههای فشار را برای آقای حسینیان افشا کنم و از داخل وزارت اطلاعات برای جلوگیری از رفتارهای خشونتبار علیه آنان اقداماتی بقدر استطاعت خود انجام دهم.  بعد از دستگیری آنها نیزهمین دوستان بودند که مانع از شکنجه و آزار تعدادی از دانشجویان و همکاران آقای طبرزدی شدند زیرا قلبا اعتقاد داشتند که کار طبرزدی قانونی و موجب اعتلای فرهنگی جامعه و تفکیک حساب مفسدین و خطاکاران از نیروهای خدوم خواهد شد. حتی خاطرم هست که یکی از آنها تا چندین هفته پس از دستگیری تیم طبرزدی پیگیر پرونده ی آنها بود تا مانع از تندروی و جرمتراشی علیه آنها شود.

 

6)- با وقوع حوادث 18 تیرماه 1378 و جوسازیهای ناجوانمردانه علیه گروه طبرزدی همین دوستان از کسانی بودند که در داخل وزارت اطلاعات علیه رفتار ناجوانمردانه ای که علیه طبرزدی و دوستان او می شد به مخالفت پرداختند.  در همان زمان من از طریق تلفن موسسه ترجمان با خانم میشل در رادیو فرانسه درباره وقایع کوی دانشگاه مصاحبه کردم و حقایق را فارغ از بازیهای فرصت طلبانه و سیاسی آن زمان افشا کردم. چند روز بعد از سوی وزارت اطلاعات درباره گروه طبرزدی با من مصاحبه (بازجویی نامحسوس و غیررسمی) بعمل آمد و به اظهارات من در خصوص سلامت اخلاقی و مالی و سیاسی آنها کاملا توجه شد. در همان زمان وزارت اطلاعات از درون با موجی از تحولات ناشی از عواقب تلخ و سیاه قتلهای زنجیره ای روبرو بود و تعداد زیادی از کارکنان و مدیران شریف و شجاع وزارت اطلاعات دربرابر خودسریهای دارودسته ای که تحت امر مسوولین مستقیم خود درگیر مفاسد اقتصادی، اخلاقی، سیاسی و مالی شده بودند موضع گرفته بودند.  متاسفانه تعداد زیادی از مدیران و کارکنان وزارت اطلاعات بازداشت شدند و به بهانه ارتباط و همکاری با باند سعید امامی یعنی تشکیلاتی که هرگز وجود نداشت مورد شکنجه روحی و جسمی قرار گرفتند. در جریان این بگیر و ببندها مجموعه ای از زشتترین و شنیعترین رفتارهای غیرانسانی علیه این افراد اعمال شد و کوشیده شد تا با اخذ اعترافاتی از پیش آماده پرونده ای قابل انطباق با مصالح روز کشور و تحلیلهای مسوولین وقت مملکت جعل شود. من در کتابم بنام "شیرها و موش ها" به تفصیل بسیاری ازاین  واقعیات ناگفته و اسرار پشت پرده ی این ماجرا را برملا کرده ام. 

 

7)- از آنجا که چند ماهی است از طریق این وبلاگ و مصاحبه با رادیو آزادگان شروع به افشای بعضی از تباهی ها و تبهکاریهای دستگاههای امنیتی و نظامی کشور کرده ام بنظر می رسد اقدام حجت الاسلام روح الله حسینیان در بیان این حقایق آنهم در سالگرد وقوع قتلهای زنجیره ای بگونه ای از تلاش برای شفاف سازی تاریخی این حوادث تلخ و دردآور قابل تعبیر باشد.

        

         ضمن دعوت از خوانندگان این وبلاگ به مطالعه متن پیاده شده سخنرانی آقای حسینیان به آنان نوید می دهم بزودی مجموع حقایقی طی تحقیقات سالهای اخیر بر من مکشوف گردیده منتشر خواهند شد. تا آن زمان مطالعه و نگهداری متن حاضر را بعنوان شروعی مناسب برای فهم بهتر آن مطالب و مطالعه نوشتارهای مرتبط به موضع قتلهای زنجیره ای در این بلاگ را به همه محققان و خوانندگان کنجکاو توصیه می کنم.    دانش معتمدی - شهرری سوم دیماه 1385

 

 

*******************************************************

 

پایگاه خبری شریف نیوز جمعه، 3 آذر 1385 - 22:52

سخنرانی جنجالی روح‌ الله حسینیان در مورد قتل‏هاى زنجیره‏اى‏

 

اشاره: این روزها مصادف هشتمین سالگرد قتل‌ها‌ی زنجیره ای است. اتفاقی که تا چند سال فضای سیاسی کشور را به فضایی امنیتی تبدیل کرد. آن چه می‏خوانید متن کامل سخنرانی حجت الاسلام روح الله حسینیان رئیس مرکز اسناد انقلاب اسلامی در جمع طلاب مدرسه حقانی است. سخنانی که شاید در ردیف جنجالی ترین سخنرانی‌ها‌ی تاریخ معاصر ثبت گردد. سخنان حسینیان كه در این صفحات مى‏آید، در تابستان غم‏آلود 1378، بعد از قضایاى كوى دانشگاه، در جمع طلاب مدرسه حقانى قم ایراد شده است. اكثر این حرف‏ها در آن روز براى بار اول گفته مى‏شد. عده‏اى پذیرفتند و تأیید كردند، و عده‏اى از درِ انكار و تكذیب برآمدند. عده‏اى كه عاقل‏تر بودند تكذیب نكردند، سكوت كردند تا شاید «فتیله ماجرا پایین كشیده شود.» چند نفرى هم كه گفتند از وى شكایت مى‏كنیم، تا حالا كه بیش از هفت سال از آن ماجرا گذشته، هنوز شكایت نكرده‏اند!

 

 

         سپاس خداوند را كه این توفیق را به بنده عنایت كرد كه به خدمت دوستان و عزیزان خودم، محصلین مدرسه‏اى كه حق بزرگى بر گردن ما دارند و ما تا پایان عمر و حیاتمان خودمان را مدیون این مدرسه مى‏دانیم. خدا این توفیق را داد كه خدمت این عزیزان برسم. امیدوار هستم در این مدت كوتاهى كه در خدمت عزیزان هستم، آن‏چه كه مصلحت آخرت ما در آن است، خداوند بر این بنده جارى كند و ان شاء الله در قلوب همه ما هم موثر بگردد.  سوال فرموده بودند كه: «در مدرسه فیضیه فرمودید كه قضیه قتل‏ها هرگز روشن نخواهد شد، به علت این كه پى‏گیرى قتل‏ها به عهده كسانى است كه روشن شدن قضیه به ضرر ایشان تمام مى‏شود. اگر ممكن است توضیح بیشترى بفرمایید».  قضیه قتل‏ها مثل این كه گریبان ما را گرفته، هر چه ما مى‏خواهیم فرار كنیم، راه فرارى وجود ندارد. عرضم به حضورتان، اجازه بدهید من اطلاعات بیشترى را در رابطه با ماجراى قتل‏ها در اختیار دوستان قرار بدهم كه جواب خیلى از این سؤالاتى كه قطعا سؤالات بعدى هم در این رابطه هست، روشن خواهد شد و شاید بیشتر وقت مجلس‏مان را هم بگیرد. اما خواهش مى‏كنم كه دقت بفرمایید چون مطالبى كه عرض مى‏كنم، همه سلسله‏اى است متصل به هم و باید همه را در نظر گرفت تا ان شاء الله نتیجه نهایى را بتوانیم بگیریم.

         قبل از این كه این قتل‏ها آغاز بشود، من بیوگرافى آقاى موسوى معروف به آقاى كاظمى البته اسم اصلى‏اش آقاى كاظمى است، در این مصاحبه‏هایى كه آقاى نیازى مى‏كنند و اطلاعیه‏هایى كه سازمان قضایى مى‏دهد، به سیدمصطفى كاظمى یا به اعتبار ما آقاى موسوى (موسوى شیرازى). آقاى موسوى بچه استان فارس است. از همان زمانى كه اطلاعات در سپاه تشكیل شد، در اطلاعات سپاه بود و از همان زمان متهم بود كه با دستگاه آقاى منتظرى،‌ها‌دى و مهدى‌ها‌شمى در ارتباط است. بعد از این كه وزارت اطلاعات تشكیل شد و اداره كل اطلاعات هم در استان فارس تشكیل شد، ایشان به عنوان مسؤول اداره كل اطلاعات فارس انتخاب شدند كه درگیرى درونى از همان جا در استان فارس هم شروع شد و ایشان معروف بود در همان زمان، از بچه‏هاى چپ استان فارس هست. درگیرى بین ایشان و امام جمعه شیراز به اوج خود رسید كه ناچار شدند آقاى موسوى را از شیراز به تهران منتقل كنند و در وزارت هم كه بود معروف بود به چپ‏گرایى. در جریان انتخابات به شدت از جناب آقاى خاتمى حمایت مى‏كرد و این حمایت هم به قدرى افراطى شده بود كه بعد دیگر حتى طرفداران خود آقاى خاتمى هم ناراحت مى‏شدند.

         در این ماجرا، مدتى قبل از این كه این قتل‏ها شروع بشود، آقاى موسوى خدمت آقاى خاتمى مى‏رسد، ناگفته نماند كه براى معاونت امنیت هم از طرف ریاست جمهورى، آقاى موسوى پیشنهاد شده بود به آقاى درى كه ایشان به عنوان معاون امنیت نصب شود اما به ادله مختلف پذیرفته نشد. اما به عنوان معاون معاون امنیت یا جانشین معاون امنیت منصوب شدند. قبل از این كه این قتل‏ها به وقوع بپیوندد، ایشان خدمت رئیس جمهورى مى‏رسد و مطلبى را اعلام مى‏كند و مى‏گوید كه در وزارت اطلاعات سناریویى در حال تدوین است و مى‏خواهند عده‏اى را به قتل برسانند تا باعث سقوط دولت شما بشود. هنوز از قتل‏ها خبرى هم نبود و حتى با یكى از مشاورین ریاست جمهورى هم تماس تلفنى گرفته و این جریان را گفته، كه خوشبختانه نوارش موجود است و ضبط شده این مكالمه. بعد از مدتى قتل‏ها شروع شد. قتل‏ها وقتى كه فروهر و خانمش كشته شدند، رئیس جمهور موضع‏گیرى كرد، مسؤولین دیگر موضع‏گیرى كردند، خصوصا ریاست جمهورى موضع تندى گرفت و هیأت هم از آن زمان شروع به كار كرد. بلافاصله بعدش قتل‏هاى دیگرى هم به وقوع پیوست كه از همان اول این ماجرا را مشكوك مى‏كرد كه چرا واقعا چنین اتفاقاتى دارد پشت سر هم به وجود مى‏آید. بعد از این كه ماجراى قتل‏ها به اوج خود رسید، خود آقاى موسوى رفت به دفتر رئیس جمهور و گفت كه این قتل‏ها توسط من انجام شده و كشفى هم اصلاً در كار نبود. خود ایشان رفتند گفتند. حتى دو سه روز ایشان را تحویل نمى‏گرفتند و مى‏گفتند دروغ است، مگر مى‏شود آقاى موسوى دوم خردادى طرفدار جبهه دوم خرداد چنین كارى را مرتكب شده باشد؟ نمى‏پذیرفتند و مى‏گفتند باز این سناریو است. تا بالاخره آن‏قدر اصرار كرد كه پذیرفتند.

         نكته بسیار مهمى در بازجویى، آقاى موسوى مطرح كرده است كه باز من عرض مى‏كنم، آخرین حرفش هم همین است. آقاى موسوى علت و انگیزه قتل‏ها را چنین بیان مى‏كند، عین عبارت است كه من حفظ كرده‏ام، ایشان مى‏گویند كه: «تحلیل ما از اوضاع جارى روز این بود كه آقاى خامنه‏اى غیر از امام است و آقاى خاتمى هم به دلیل این كه 20 میلیون راى آورده و بیست میلیون پشتیبان دارد، قدرتش بیشتر از بنى‏صدر است و ما این قتل‏ها را مرتكب مى‏شویم و به گردن آقاى خامنه‏اى مى‏اندازیم و جنگ بین این دو منجر به شكست آقاى خامنه‏اى در مقابل خاتمى خواهد شد».

         درست 15 یا 16 روز بعد از دستگیرى آقاى موسوى، بنده براى اتمام حجت رفتم دفتر آقاى خاتمى كه با ایشان ملاقات كنم. آقاى ابطحى بدون كم و كاست تحلیلش از اوضاع همین بود و با صراحت به ما اعلام كرد، گفت: «فلانى ببین، آقاى خامنه‏اى غیر از امام است و آقاى خاتمى بیست میلیون نفر پشت سر دارد، آقاى خامنه‏اى 8 میلیون رأى آورد و اگر درگیرى به وجود بیاید، شما مطمئن باشید كه آقاى خامنه‏اى پیروز نخواهد شد». شما ببینید كسى كه خوشبختانه من چند روز بعدش كه رفتم در سپاه سخنرانى كردم، این را نقل قول كردم كه آقاى ابطحى هم رسید به من و گلگى كردند كه چرا یك مطلبى را كه من در جلسه خصوصى گفتم آمدى عمومى گفتى. خوشبختانه كسى هم بود كه نتوانند بعدا انكار بكنند. گفتم شما دارى توطئه مى‏كنید علیه رهبرى، حالا من این مطلب را در یك جلسه خصوصى این ور و آن ور نگویم؟ به هر حال این براى من بسیار مهم بود كه چطور مى‏شود كه كسى كه مرتكب قتل شده و مسؤول دفتر مقام محترم ریاست جمهورى، این حرف را مى‏زنند آیا جز این هست كه باید یك جریان فكرى حاكم بر این جریانات باشد؟ آیا منشأیى غیر از یك منشأ واحد این دو سخن‏گو و این دو نفر باید داشته باشند؟ بعد پى‏گیرى كردم كه خب حالا چه‏طورى مى‏خواستند این ماجرا را گردن مقام معظم رهبرى بیندازند. قتل‏ها را مرتكب شدند. خب قطعا نمى‏گویند كه خود آقا آمده و كشته. گفتند كه آقاى موسوى در بازجویى مى‏گویند كه قرار بود ما این قتل‏ها را به كردن سپاه بیندازیم و بگوییم سپاه این كار را كرده و معلوم بود كه سپاه زیر نظر فرماندهى كل قوا هست و وقتى كه به گردن سپاه بیافتد معنایش این است كه آقاى خامنه‏اى چنین چیزى را دستور داده. درست این مطلبى را كه آقاى موسوى در بازجویى‏اش اعتراف مى‏كند، شب 21 ماه رمضان در مسجد حسین‏آباد آیت الله طاهرى، هنگام سخنرانى یكى از روحانیون جناح چپ «مجمع روحانیون» در مسجد حسین آباد اتفاق مى‏افتد. دست خط مقام معظم رهبرى، واقعا دیدنى است، دست‏خط مقام معظم رهبرى را جعل كردند. البته وقتى دقت مى‏كنیم مى‏فهمیم كه آن دست‏خط نیست. اما تلاش كردند كه نزدیك هم باشد كه خطاب به سردار رحیم صفوى، كه سردار رحیم صفوى این دگراندیشان و نویسندگان روشنفكر، معاند و مرتد هستند؛ شما این‏ها را از بین ببرید. یعنى همان كارى را كه قرار بوده در ماجراى این قتل‏ها انجام بدهند. خوشبختانه این فرد دستگیر شده، یكى از وابستگان سیدمهدى‌ها‌شمى است كه دستگیر شده و اعتراف هم كرده است به جعل این نامه. باز دوباره این دو تا واقعه را وقتى كه كنار هم گذاشتم، اینها را خدمت مقام معظم رهبرى هم من عرض كردم. این دو مطلب را كه گفتم خدمت ایشان هم عرض كردم. وقتى كنار هم گذاشتیم كه آن آقا در زندان اعتراف مى‏كند كه ما از طریق سپاه و بیرون از زندان هم درست مى‏آید؟ این برنامه اجرا مى‏شود و شایعه عملى مى‏شود و اجرا مى‏شود و حتى جعل مى‏شود. من فهمیدم كه باید یك ماجرایى پشت این قضیه باشد. در همین حین ماجراى آقاى پروازى پیش آمد. آقاى پروازى یك طلبه‏اى است با بچه‏هاى حزب‏الله همكارى مى‏كرد. بعدا درگیر شدند با بچه‏هاى حزب‏الله و ایشان منشعب شد و شروع كرد علیه بچه‏هاى حزب‏الله فعالیت كردن و حرف زدن و صحبت كردن. از این موقعیت گل‏آلود آقاى سعید حجاریان، آقاى امین‏زاده معاون وزیر امور خارجه، آقاى محسن آرمین سخنگوى مجاهدین انقلاب اسلامى، این سه نفر و یك نفر دیگر هم آقاى افشار كه من نمى‏شناسم، هنوز هم نمى‏شناسم، كه چه كسى است، مى‏آیند این طلبه بنده خدا را مى‏برند و تحریكش مى‏كنند و مى‏گویند بیا و بگو كه اولاً حزب‏الله تا به حال چه كارهاى خشونت‏آمیزى انجام داده و ثانیاً بیا و بگو اینها با دستور رهبرى بوده.

         شروع مى‏كند و یك لیستى از كارهایى را كه حزب‏الله كرده‏اند، كجا سینما آتش زده‏اند، كجا چه كار كرده‏اند، مى‏گوید كه مثلاً ده‏نمكى مى‏گفت كه ما از آقا اجازه گرفته‏ایم، فلانى گفته كه ما اجازه گرفته‏ایم. آقاى سعید حجاریان شخصیت خیلى بالایى هستند، بالاخره مشاور رئیس جمهور بود آن زمان، مشاور رئیس جمهورى مى‏نشیند این نوار را پیاده مى‏كند و این مى‏گویندهایش و فلانى مى‏گوید را حذف مى‏كنند و همه این عوامل به قول خودشان خشونت‏آمیز را مى‏گویند ما به دستور رهبرى انجام دادیم و جزوه‏اى چاپ مى‏كند، و براى من هم فرستادند به نام «سخنرانى حجةالاسلام پروازى در جمع رزمندگان بسیج» و پخش كردند و از آن طرف آمدند این بنده خدا، خود بازجویى آقاى پروازى را نگاه كردم، آقاى پروازى مى‏گوید كه من رفتم اعتراض كردم به آقاى حجاریان، كه آقا اولاً بنا نبود شما چنین چیزى را منتشر بكنید، بعد هم چرا صحبت‏هاى مرا تحریف كردید، آمدید بعضى قسمتش را حذف كردید. مى‏گویند خب حالا یك تكذیبیه بده ما مى‏گذاریم در خبرگزارى جمهورى اسلامى، و سر بنده خدا كلاه مى‏گذارند و یك چیزى مى‏نویسد. دوباره بهش برمى‏گرداند و مى‏گوید اینجایش را حذف كن، آن حذف مى‏كند و سه چهار دفعه همین‏طور مى‏آورند و مى‏برندش و سركارش مى‏گذارند و آخر كار بهش مى‏گویند كه قرار است حزب‏الله تو را به قتل برساند و دادگاه ویژه روحانیت هم مى‏خواهد دستگیرت كند، بیا فرار كن و ما در آلمان براى تو جا درست كرده‏ایم و كارهایش را هم كرده‏ایم كه بروى پناهنده بشوى. تا تبریز هم آقاى پروازى را بردند و شایع شد همان موقع كه یك روحانى به آلمان پناهنده شده، هنوز پناهنده نشده، این‏ها آن قدر حماقت كردند كه این را شایعه كردند كه یك روحانى پناهنده شده. خب ما هم حساس بودیم و مدام سؤال مى‏كردیم، كى است. فقط مى‏گفتند یك روحانى است كه به آلمان پناهنده شده و قرار است كه چند روز دیگر با رادیو كلن یك مصاحبه داشته باشد. این طلبه بیچاره بالاخره آدم متدینى بوده، بچه اهل جبهه بوده، آنجا عقل و دینش مانع مى‏شود و مى‏گوید حالا این چه كارى است، حالا اینجا من كار خلافى كردم، بروم كار خلاف‏ترى هم علیه جمهورى اسلامى بكنم كه چى، برمى‏گردد و مستقیما خودش را به دادگاه ویژه روحانیت معرفى مى‏كند و ماجرا را تعریف مى‏كند و واقعا این توطئه كه قرار هم شد(نوار گویا نیست)... خدمت آقا رسید و گریه كرد و عذرخواهى كرد و گفت ماجرا را. آقا هم سفارش كرده بود كه حالا اشتباهى هم كرده، شما هم در دادگاه ویژه كارى به او نداشته باشید.

         قرار شد سعید حجاریان را دستگیر بكنند. اما متأسفانه تا به گوش آقاى خاتمى رسید، واسطه‏هایى را فرستادند و حتى ظاهرا خدمت مقام معظم رهبرى هم رسیده بود كه خلاصه این مشاور هست و بد مى‏شود براى ریاست جمهورى، دستگیر نكنید. نكردند و اما امیدوار هستیم به هر حال یك روزى این پرونده رو بیاید و سعید حجاریان به میز محاكمه به خاطر این توطئه كشیده بشود. واقعا اگر هر كدام از ماها یك چنین برخوردى را كرده بودیم چه مى‏كردند براى این آقاى خاتمى. بنده حدود یك ماه پیش آمدم در مدرسه فیضیه صحبت كردم. بلافاصله رفتند خدمت آقا گله كردند كه فلانى رفته علیه رئیس جمهور در مدرسه فیضیه صحبت كرده، كه دفتر وقتى با من تماس گرفت كه چى گفته‏اى؟ گفتم من چیزى علیه ایشان حرف نزدم. خب بالاخره ما حرف داریم، ما نسبت به حرف‏ها و ادعاهاى ایشان نقد داریم. خود ایشان هم مدعى آزادى هستند. اگر آزادى نیست كه بفرمایید آزادى نیست و ما خفه‏خون بگیریم. اگر هم هست، خب ما هم به اندازه سعید حجاریان و آقاى كروبى بایستى آزاد باشیم و حرفمان را بزنیم. اگر هم خلاف مى‏زنیم، برخورد قانونى بكنند. اگر تهمت مى‏زنیم، یقه‏مان را بگیرند و بیندازند زندان. اگر حرف بى‏ربط مى‏زنیم به قول خودشان بیایند جواب بدهند. آخر چه حرفى است كه من در تلویزیون حرف مى‏زنم مى‏گویند تلویزیون یك وسیله عمومى است. فیضیه خانه من است، من اگر در خانه خودم حرف نزنم، پس كجا باید بروم حرف بزنم. این آقایان مدعى آزادى این قدر بى تحمل و نابردبار هستند در مقابل مخالفین خودشان. به هر حال نگذاشتند سعید حجاریان دستگیر بشود. حالا عرض من این است كه در همین گیر و دار جریان توطئه سعید حجاریان، محسن آرمین و امین‏زاده، مشاورین و معاونین و مسؤولین علیه رهبرى به وقوع پیوست و طرح شد. روزنامه‏ها هم شروع كردند اتهام این قتل‏ها را گردن رهبرى انداختن. حالا من نمى‏خواهم شروع كنم از اول؛ هر كس اهل خواندن روزنامه‏هاى دو خردادى بود، كاملاً مشخص بود همه القایشان این هست كه مى‏خواهند بگویند كه پشتوانه این قتل‏ها رهبرى بوده است.

         تا منجر به دستگیرى سعید اسلامى شد. خب سعید اسلامى به قول خود این‏ها مخالف رئیس جمهور بود. چه‏طور تو یك ماجرایى كه آقاى موسوى سردمدارش بوده و موافق رئیس جمهور، یكى از مخالفین رئیس جمهور آمدند چنین كار خلاف قانونى را مرتكب شدند؟ من نفى نمى‏كنم. به هر حال كسى بوده كه مسؤول امنیت كشور بوده مسؤول امنیت وزارت اطلاعات بوده، شاید صدها عملیات برون مرزى در رابطه با منافقین، من جمله بمباران پایگاه منافقین در بغداد سال 74، در حین سخنرانى كه شایعه شد مسعود رجوى هم كشته شده، فرمانده عملیات همین آقاى سعید اسلامى بود. خیلى عملیات داشت و اعتقادش هم همین بود. ایشان كاره‏اى هم نبود در این اواخر و در زمان وقوع قتل‏ها، ایشان به عنوان مشاور بود، مشاورى هم كه دیگر منزوى شده بود و كسى هم استفاده‏اى از او نمى‏كرد. كسى كه مسؤول بود و پرونده حق داشت دستش باشد، خود آقاى «موسوى» بود كه این پرونده‏ها را به‏دست مى‏آورد به عنوان معاونِ معاون امنیت. به هر حال ایشان دستگیر شد و مدتى بعد هم آمدند و اعلام كردند كه آقا خودكشى كرده. بعد از این جریانات، جناب آقاى «نیازى» یك روز تماس با من گرفتند و گفتند كه من مى‏خواهم اطلاعاتى در رابطه با این پرونده در خدمت شما قرار بدهم كه شما، به قول خودشان چون من را فرد دلسوزى مى‏دانستند كه در اشتباه هستم، مى‏خواستند من را از اشتباه خارج كنند. قرارى گذاشتیم در منزل یكى از دوستان. ایشان آمدند توضیح دادند. توضیحاتى كه تمام تحلیل بنده را ثابت مى‏كرد. خوشبختانه جناب آقاى بهرامى یكى از قضات سازمان قضایى آقاى بهرامى، ایشان هم بودند. من بعدا كه همه صحبت‏هایش را آقاى نیازى كرد، گفتم آقاى بهرامى شما شاهد باشید، این حرف‏هایى كه آقاى نیازى زد، فردا اگر من بروم مصاحبه كنم و بگویم و اگر ایشان انكار كرد، شاهد باشید. من شروع كردم به سؤال. گفتم آقاى نیازى انگیزه این قتل‏ها چه بوده، واقعا اینها از این قتل‏ها چه انگیزه‏اى داشتند؟ فرمودند كه قصد براندازى داشتند. گفتم قصد براندازى كافى نیست. به عنوان انگیزه بنده نمى‏آیم یك حكومتى را همین‏جورى ساقط بكنم. بنده باید بالاخره یك منافعى داشته باشم، یا حكومت را من بعد به دست بگیرم، یا قوم من به دست بگیرد، یا پدر من شاه بشود، یا باند من بالاخره به حكومت برسند، یا جناح من یا حزب من. همین‏جورى كه آدم نمى‏آید یك حكومتى را قصد براندازى‏اش را داشته باشد. گفت قصد براندازى، درست همان حرفى كه عرض كردم. گفت آقاى موسوى مى‏گوید تحلیل ما این بود كه آقاى خامنه‏اى غیر از امام است، آقاى خاتمى هم بیست میلیون پشتیبان دارد و اگر بین این دو درگیرى بشود، آقاى خامنه‏اى شكست خواهد خورد و ما این قتل‏ها را مرتكب مى‏شویم و گردن رهبرى مى‏اندازیم. گفتم، معذرت مى‏خواهم، گفتم شیخ ساده این چه قصد براندازى است؟ براندازى مى‏آید و مى‏گوید نه آقاى خامنه‏اى نه آقاى خاتمى یك حكومت دیگرى، یك ژریم دیگرى و یا یك فرد دیگرى. نمى‏آید بگوید كه رهبرى باید از بین برود، ولى رئیس جمهور سرجایش باشد. این را چرا درست تحلیل نمى‏كنید؟ چرا درست سوال نمى‏كنید؟ ایشان جواب مرا دادند كه مصلحت نیست كه ما این قضیه را وارد بحث جریانى كنیم. گفتم آقا مصلحت نیست حرف درستى است. اما این وظیفه تو نیست، وظیفه تو تحقیق درست و ارائه مطالب صحیح به مسؤولین سیاسى است، آنها مى‏دانند كه باید چه كار بكنند. شما قاضى هستید قاضى باید تحقیق بكند و كشف واقعیت بكند و این اصلاً چه معنایى مى‏دهد؟ گفت بله معنایش براندزى است. وقتى نظام اسلامى عمود خیمه‏اش ولایت فقیه است، وقتى كه این شكسته بشود، یعنى نظام ساقط مى‏شود. گفتم آخر این هیچ معناى براندازى ندارد.

         این همان حرفى است كه بنده دارم گلوى خودم را پاره مى‏كنم مى‏گویم بابا بیایید این جریان را ریشه‏یابى بكنید و ببینید كه چه جناحى نفعش بوده است كه این قتل‏ها را مرتكب شود. ایشان این جورى جواب ما را دادند. واقعا نتوانستند جواب بدهند. هنوز هم آقاى موسوى مى‏گوید انگیزه ما این بود كه رهبرى در مقابل رئیس جمهور شكست بخورد و آقاى بهرامى هم شروع كردند حمایت كردن كه حرف فلانى درست است و این غیر از براندازى است. در مورد جاسوسى، گفتم آقاى نیازى چه دلیلى شما براى جاسوسى دارید؟ ایشان فرمودند كه آقاى سعید اسلامى در سال 56 و 57 سال آخر دبیرستان و اول دانشگاه در آمریكا درس خواندند و در منزل دایى ایشان كه وابسته نظامى ایران در آمریكا بوده. سؤال كردم، غیر از این چه دلیل دیگرى دارید؟ باز فرمودند كه تحلیل سیاسى قطعى ما این است كه جاسوس بوده است. گفتم شما قاضى هستید، حق ندارید تحلیل سیاسى بكنید. تحلیل سیاسى را باید به سیاسى‏ها واگذار بكنید. دلیل قضایى شما چیست؟ بعد شروع كردم به اشكال كردن، گفتم ببینید آقاى نیازى، سال 56 و 57 آقاى سعید اسلامى چند سالش بود؟ گفت 19 سال. گفتم سال 56 و 57 تا بهمن 57 آمریكا چهل هزار مستشار نظامى در ارتش و ساواك ما داشت و آیا عاقلانه است كه آمریكا با چهل هزار مستشار كه همه‏شان یك مملكت در دستشان بوده، بیاید یك جوان 19 ساله‏اى كه آن هم در آمریكا مشغول به تحصیل است، جاسوس بكند؟ گفت به هر حال این تحلیل ما است. گفتم این حرف‏ها را نزنید. آبروى كسى كه خدمت به جمهورى اسلامى را كرده مى‏برید و بعدا مى‏گویید تحلیل ما این است. بعدا جواب خدا را چه مى‏دهید؟ گفتم دلیل دیگرى دارید؟ گفت در این رابطه تحلیل ما این است. حتى من خیال كردم آقاى نیازى همه ادلّه خودش را نگفته. سؤال كردم آقاى نیازى به هر حال من هم قاضى بودم در این كشور 18 سال قضاوت كردم. سخت‏ترین جاها و امنیتى‏ترین پرونده‏ها هم بنده رسیدگى كردم. هیچ كس هم نمى‏تواند ادعا بكند به اندازه من امنیتى‏ترین پرونده‏ها را رسیدگى كرده. جاسوس دو تا دلیل دارد. یكى سر پل هست كه دارد و یكى هم ابزار جاسوسى. سر پل به این معنا كه بنده یا كسى كه جاسوس است باید اطلاعات را از اینجا بگیرد و به شخص ثالثى منتقل بكند كه او به مركز جاسوسى خودش مخابره كند. گفتم آیا سرپلى گرفتید؟ گفتند نه. گفتم آیا شناسایى كردید كه هنوز دستگیر نكردید؟ گفتند نه. گفتم آیا ابزار و ادواتى گرفتید؟ گفتند نه. گفتم آخر پس چه‏طورى مى‏آیید چنین ادعایى مى‏كنید؟ من خیال كردم كه آقاى نیازى واقعا همه اطلاعات را نمى‏خواهد به من بگوید. خدمت آقاى‌ها‌شمى رفسنجانى بعد از این ملاقات رسیدم و همین تحلیل خودم را ارائه دادم. آقاى‌ها‌شمى فرمودند كه نه. همین جمله را هم گفتم، گفتم من خیال كردم كه شاید آقاى نیازى نخواسته همه ادلّه جاسوسى را به من بگوید، گفتند نه اتفاقا خدمت مقام معظم رهبرى هم كه بودیم، وقتى سران سه قوه تشكیل جلسه دادند آقاى نیازى ادله جاسوسى‏اش را همین‏ها مطرح كردند و من ایراد گرفتم و گفتم آقاى نیازى این‏ها دلیل بر جاسوسى نیست و آقاى نیازى هم تا پایان نتوانستند پاسخ بدهند و آخر هم مقام معظم رهبرى فرمودند كه آقاى نیازى بالاخره شبهه‏ى آقاى‌ها‌شمى جواب داده نشد. این عین عبارتى بود كه آقاى‌ها‌شمى طرح كردند.

         بعد مطلب بسیار ناراحت‏كننده اینجاست. پرونده در مسیر غیرطبیعى خودش متأسفانه قرار مى‏گیرد. بازجوهاى این‏ها چه كسانى هستند؟ دو نفر از بچه‏هاى چپ وزارت اطلاعات. من حالا كارى ندارم به سابقه این‏ها. من خوب مى‏شناسم این دو نفر را. یك نفر به نام مجتبى و یك نفر به نام مهدى، این دو نفر بازجویى‏هایى هستند كه هر پرونده‏اى كه دستشان بود، زمانى كه من مسؤول رسیدگى به پرونده‏هاى وزارت اطلاعات بودم، وقتى كه پرونده‏هایى كه این‏ها بازبینى كرده بودند، مى‏گفتم از اول بازجویى بكنید. این‏ها اول سوژه را پدر یارو را در مى‏آوردند، آخر سر هم هیچ چیزى از آن در نمى‏آورند. گفتم من كار به این‏ها ندارم؛ ولى این دو نفر از بچه‏هاى چپ وزارت اطلاعات هستند. چه طور شما این پرونده‏اى را كه این قدر حساس هست داده‏اید دست بچه‏هاى چپ. ایشان فرمودند كه گفتند كه این‏ها را كه من تحقیق كردم و دیدم بله، متأسفانه باز پرونده دست همان جناحى افتاده است كه نمى‏خواهند كشف شود این مسأله و بعد از این حرف‏ها آمدند یك راستى را هم انتخاب كردند. كسى را انتخاب كردند، یك فردى را كه با این آقاى سعید اسلامى دشمن خونى بود. به قول خود بچه‏هاى وزارت اطلاعات مى‏گفتند بارها این سعید اسلامى از دست این گریه كرد. حالا همین آقا را این اواخر گذاشته بودند براى بازجویى او. همه كارها را آقاى عباد آقاى «على ربیعى»، مشاور امنیتى رئیس جمهور انجام مى‏دادند، حتى جناب آقاى یونسى هم كه وزیر اطلاعات بودند، از این ماجرا خبر نداشتند كه این بازجوها را گذاشتند، بعدا كه رفتند و شروع به كار كردند، فهمیدند كه این بازجوها را از بالا گفتند كه بگذارید براى رسیدگى به این پرونده. این ضعف قوه قضایى ماست. اگر قوه قضایى ما یك قوه مقتدرى بود، اجازه نمى‏داد پرونده در دست جناحى باشد كه خودشان متهم هستند به اصل این ماجرا. وقتى من اعتراض كردم به آقاى نیازى كه چرا شما آمدید این بازجوها را گذاشتید؛ ایشان فرمودند كه درست است این‏ها چپ هستند اما چپ‏هاى متدین هستند. گفتم برادر، من نمى‏گویم بى‏دین هستند، وقتى كه من از یك جناحى باشم دلم نمى‏خواهد علیه جناح خودم در بیاید. هر چند هم متدین باشم، نمى‏روم دنبال آن براى كشف. بنده را بگذارید، بنده هم نمى‏روم دنبال متدینین و به قول خودم اصول‏گرایانى كه مثلاً تو این جریان هستند. مى‏روم دنبال دیگرى. كسى باید باشد كه بى‏طرف باشد. واقعا حق مطلب و واقع قضیه را بخواهد در بیاورند. این كه افرادى كه خودشان جناحى فكر مى‏كنند و جناحى عمل مى‏كنند، ایشان در جواب من مى‏گویند كه مقام معظم رهبرى فرمودند كه «آقاى خاتمى مطمئن بشوند، اطمینان آقاى خاتمى جلب بشود.» این امر هست كه باعث شد كه ما اینها را بگذاریم. یعنى ما قبول كنیم. خودشان كه نخواستند، گذاشتند برایشان و یكى هم این كه مقام معظم رهبرى فرمودند كه این سرنخ خارجى دارد، بالاخره ما باید این را كشف كنیم. گفتم برادر عزیز، مقام معظم رهبرى فرمودند كه دارد، نگفتند كه این بنده خدا سعید اسلامى است، نگفتند توى وزارت اطلاعات است. آنها مى‏خواهند سر تو را شیره بمالند كه بله ما مثلاً پیرو دستور مقام معظم رهبرى یا منویات مقام معظم رهبرى دنبال كشف جاسوس هستیم. نه آقا جاسوس هم هست، قطعا جاسوس هم نمى‏آید داخل وزارت، خارج از این هست. ممكن از طریق غیرمستقیم نفوذ كردند و این كار را انجام دادند.

         راجع به خودكشى‏اش سؤال كردم كه سعید اسلامى توسط چه چیزى خودكشى كرد؟ ایشان فرمودند «دارو». گفتم ببینید، 70 نفر از بچه‏هاى اطلاعات رفتند داخل غسال‏خانه و جنازه ایشان را دیدند. معذرت مى‏خواهم، مى‏گویند دارو هم استفاده كرده و خودش را هم تمیز كرده بود. چند بسته شما به ایشان دادید؟ مى‏گویند «یك بسته». مى‏گویم خب یك بسته چقدر باقى مى‏ماند كه خورده باشد و مرده باشد؟ مى‏گویند، دكترها گفته‏اند كه محلول یك استكان. گفتم آخه باباجون، آخه ما خودمان یك زمان قاضى بودیم، یك زمانى زندان‏بان بودیم. تاكنون صدها نفر واجبى خوردند و نمردند. آخه چه طور با یك استكان آن هم كه شما مى‏گویید كه بلافاصله بردید به بیمارستان و شستشو دادید، این خورد و مرد؟ مى‏گوید نه نمرد، 4 روز زنده ماند و خوب شده بود. حتى تماس هم گرفتند با ما كه بیایید و ببریدش كه یك مرتبه اعلام كردند كه ایست قلبى پیدا كرده و بیایید و ببرید كه تمام كرد. گفتم آخه جاى تحقیق دارد. اولاً من نمى‏گویم نخورده، شاید، شاید خط بهش دادند همان بازجوهایى كه چپ بودند و كسانى كه پرونده دستشان است، این كار را بكن، بیا بیرون نجاتت مى‏دیم، چون خودش هم گفت، گفت آنجا داد و بیداد مى‏كرد و مى‏گفت آقا به داد من برسید، پدرم را درآوردند، كشتنم، شكنجه‏ام مى‏كنند. توى بیمارستان داد و فریاد مى‏كرد. شاید واقعا همین خطى به او داده‏اند و بعد آورده‏اند بیمارستان، آمپول هوا بهش زدند، سكته كرده. تحقیق كنید، بررسى كنید. آخه سعید اسلامى آدمى نبود كه خودكشى كند. ما مى‏شناختیم سعید اسلامى را. به هر حال جواب قانع‏كننده‏اى آقاى نیازى واقعا براى این مسأله نداشتند و ندارند. همین هم پیش‏بینى شده. یكى از عواملى هم كه باعث شد بنده به ختم سعید اسلامى بروم همین هست كه همان وقتى كه این جریان اتفاق افتاد به دوستان گفتم كه اینها مى‏گویند سعید اسلامى از جناح راست بود، متهم شماره یك هم بود و همه قتل‏ها هم زیر سر ایشان بود و خودشان كشتنش كه قضیه را تمام كنند و سرنخ را قطع بكنند. همین جور هم شد. شما نمى‏دانم اهل روزنامه‏هاى دوىِ خردادى هستید، مى‏خوانید یا نه، از روز خودكشى تا آخر شروع كردند این را القاء كردن كه سعید اسلامى را كشتند! بر عكس ما باید مدعى باشیم، بگوییم آقا پرونده در دست دوىِ خرداد بوده، اگر كشتند، همان دو خردادى‏ها كشتند، چرا كشتند؟ اما آنها واقعا عین این جریان دانشگاه خودشان به وجود آوردند حالا مى‏گویند و مدعى شدند. نمى‏دانم پریروز خواندید یا نه در روزنامه «صبح امروز». مى‏گوید این جریان دانشگاه به وجود آمد كه جناح راست، جناح محافظه‏كار، دست به یك كودتا بزند. واقعا پررویى، بى‏شرافتى، هر چیزى از این قبیل آخر تا چه حدى، كه خودشان یك ماجرایى را به وجود بیاورند و خودشان هم مدعى مى‏شوند و همه اینها واقعا پیرو و دنبال همان قضایا هست. برادران آدم نمى‏داند به كى درد دل بكند. آقاى سعید حجاریان، من واقعا در جریان نبودم. چند وقت پیش شك كردم و گفتم این سعید حجاریان كه خط و خطوط اصلى را داده ببینیم كى هست، به بعضى از دوستان گفتم و به پرونده‏اش نگاه كردیم، سعید حجاریان خانمش هشت سال به خاطر عضویت در سازمان مجاهدین خلق قبل از انقلاب محكومیت زندان دارد. برادر خانمش ده سال محكومیت دارد. حالا یك كسى این‏جورى مى‏آید مشاور رئیس جمهورى مى‏شود، همه خط و خطوط را آن مى‏دهد، كمیته شایعه و كمیته اجرایى را او هدایت مى‏كند و درست مى‏كند و آن ماجراها و این اتفاقات را دارد براى كشور هر روز بحران به وجود مى‏آورد. هیچ‏كس هم نیست كه به داد این ملت برسد، به داد این حكومت برسد، به داد این انقلاب برسد كه بابا بیایید اقلاً سابقه این سعید حجاریان را به مردم بگویند. واقعا بنده آن تحلیلى را كه از اول داشتم با آخرین اطلاعاتى كه آقاى نیازى به بنده دادند، همان تحلیل است و این قتل‏ها و ماجراها، معذرت مى‏خواهم حتى نام یكى از روحانیون مجمع را برده آقاى موسوى و گفته ما بعضى از كارهایمان را در این قتل‏ها با این‏ها مشورت كردیم. خب چرا نمى‏آیند این آقا را احضارش بكنند و با او برخورد بكنند و در بیاورند این مطلب را؟ اگر از جناح راست كسى این حرف را مى‏زد، پدرش را در مى‏آوردند. واقعا آدم نمى‏داند كه چرا در حكومت اسلامى رهبرى این قدر مظلوم باشد. البته عزت و ذلت دست خداست. این همه علیه رهبرى اینها فعالیت كردند، تبلیغ كردند، دیدید كه تا مردم احساس نگرانى كردند، چگونه از رهبرى حمایت كردند و چه جمعیتى در تهران آمده بود كه بى‏شك بنده مى‏توانم ادعا بكنم كه بعد از بیست و دوى بهمن كه هر سال جمعیت فراوانى مى‏آید، بعد از فوت حضرت امام و تشییع جنازه امام(ره) تاكنون چنین جمعیتى به حمایت رهبرى و نظام و انقلاب جمع نشده بودند. عزت و ذلت دست خداست. اما ما هم یك وظیفه‏اى داریم. به هر حال آن چیزى كه بنده به نظرم رسید و به نظر مى‏رسد گفته‏ام، خواهم گفت و مى‏دانید كه اینها خرج هم دارد چاره‏اى هم نیست. به هر حال یك كسى دست داده، یكى پا داده، یكى جان داده، یك كس هم باید آبرو و شخصیت خودش را بگذارد و بیاید و از رهبرى دفاع بكند. واقعا آدم غمگین مى‏شود كه در زمانى كه حكومت مال اسلام است، باز اسلام اینقدر مظلوم است. من یك نكته دیگرى هم... (یكى از حضار سوال مى‏كند. مفهوم نیست، ظاهرا سوال این است كه در چنین شرایطى چرا مقام معظم رهبرى با این جریان برخورد نمى‏كند؟) مقام معظم رهبرى به نظر مى‏آید كه واقعا بهترین داریت را نشان دادند. فرض كنید یك سال قبل همین موقع مقام معظم رهبرى مى‏خواست خودش را وارد صحنه بكند و درگیر بشود، چه اتفاقى مى‏افتاد؟ آیا ذهن‏هاى حتى شماها هم آمادگى داشت تا مثلاً الان؟ قطعا این‏جور نبود. مقام معظم رهبرى با درایت كامل این پرونده را، بالاخره این پرونده هم جورى نیست كه همیشه مخفى بماند. یك روزى این جریانات كشف خواهد شد و رسوائیان رسوا خواهند شد و خدا هم همیشه «من غیر لا یحتسب» حامى و پشتیبان است. خود بنده واقعا عرض مى‏كنم هیچ حدس نمى‏زدم یك چنین جمعى، مى‏دانستم جمعیتى مى‏آیند و خود من اگر دویست هزار جمعیت، به هر حال رهبرى است، ولى خیلى بیش از این حرف‏ها بود. واقعا یك دستى غیبى پشت این انقلاب است. رهبرى هم صحیح دارند عمل مى‏كنند. زمان حضرت امام هم همین طور بود. حضرت امام تا نهایت آن جایى كه امكان داشت، از بنى‏صدر حتى حمایت مى‏كردند و تا آن روزهاى آخر هم امام مى‏فرمودند: «بنى‏صدر، رئیس جمهور ما، پسر ملاى بنى‏صدر همدانى است.» مصلحت هم نیست كه حالا نظام با، جمله‏اى كه خود مقام معظم رهبرى به من فرمودند این كه رهبرى یك وظیفه‏اى دارد كه دولت و رئیس جمهور خودش رو كه نمى‏تواند بیاید درگیر شود، و به من هم این اخطار را كردند و گفتند كه شما خودتان مى‏دانید، ولى بنده به هر حال باید از كیان دولت حمایت بكنم و اگر بخواهم چیزى بگویم، البته ایشان تأكید كردند و فرمودند تا زمانى كه دولت رویاروى انقلاب و اسلام قرار نگرفته من وظیفه خودم مى‏دانم كه مثل حضرت امام از دولت حمایت بكنم و شما یك وقتى خلاصه مواظب خودتان باشید، اگر علیه دولت و رئیس جمهور چیزى گفتید، به خودتان مربوط مى‏شود. خب من پاى همه چیزها ایستادم و روزى كه 15 اسفند بود، این خاطره فراموش‏نشدنى، همین اعتراض شما را من به مرحوم بهشتى كردم و آمده بودند و شعار مى‏دادند مرگ بر... كفایت سیاسى را طرح كرد، تصویب كرد و حتى موافقین بنى‏صدر هم جرأت نكردند مخالفت بكنند و رأى ممتنع دادند و به راحتى و خیر و خوشى قضیه حل شد و تمام شد.

         حالا من از ماجراى روز یكشنبه(۲۰/۴/۷۸)  دفتر آقا مطلبى را خدمت شما عرض بكنم، كه شما مطمئن باشید كه مقام معظم رهبرى حساس هست و خودش دارد به خوبى هدایت و رهبرى مى‏كند. ببینید توى جریان چهارشنبه [23 تیر] واقعا جمعیت بى‏انتهایى كه شركت كرده بود، من یك ساعت تمام در یك خیابان جمعیت با سختى عبور كردم، یك عكس آقاى خاتمى بود؟! این خیلى پیام داشت. این جمعیت، همه عكس‏هاى مقام معظم رهبرى بود. عصر روز یكشنبه در هیأت دولت بحث مى‏شود و سه تا تصمیم مى‏گیرد. یك: روزنامه سلام باز شود. دو: آقاى لطفیان بر كنار شود. سه: فرماندهى تام‏الاختیار نیروهاى انتظامى به دست وزیر كشور سپرده شود.

         این ماجراها توطئه‏اى بود همش براى همین و وزارت اطلاعات را كه اینها داغون كردند، وقتى سعید حجاریان سخنرانى كرد و گفت كه ما سنگرهاى نظام را یكى بعد از دیگرى در حال فتح كردن هستیم. من آن زمان هشدار دادم، مصاحبه كردم گفتم مواظب باشید این حرف آقاى سعید حجاریان معنادار است. وزارت اطلاعات را داغون كردند و گرفتند. سپاه را كه از همان اول این‏قدر با آن برخورد كردند كه به اصطلاح خودشان

Access_public Access: Public What do you think? Print views (82)