درباره کتاب شیرها و موشها
بنام یزدان هستی بخش مهربان
سلام و درود بر شما
در این مقاله ی کوتاه می کوشم اطلاعاتی درباره ی خود و کتابم برای شما بنویسم تا شاید از مطالعه ی آن بیشتر بهره مند شوید. هرچند ما یکدیگر را بخوبی نمی شناسیم ولی شرایط زندگی من در طول 30 سال گذشته بگونه ای بوده که همواره مرا واداشته بسادگی اعتماد کنم و بر ترسها و اضطرابهای ناشی از زندگی در یک جامعه ی پلیسی و مستبد و توسعه نیافته بتدریج غلبه کنم.
من دانش معتمدی هستم. 49 ساله و پدر 5 فرزند که در سنین 28 الی 3 سال قرار دارند. در 1336 در شهر آبادان و در خانواده ی یک کارگر فنی شرکت ملی نفت ایران بدنیا آمده ام. تا سن 15 سالگی در آنجا زندگی کرده و در تابستان 1351 پس از پایان دوره ی سیکل اول دبیرستان به همراه خانواده به شهرستان اصفهان مهاجرت کردیم.
در هنرستان فنی شماره 1 اصفهان در رشته ماشین ابزار (تراشکاری) ادامه تحصیل دادم. طی دوران تحصیل چه در دبیرستان فرخی آبادان و چه در هنرستان فنی اصفهان به ادبیات و مطالعه و تحقیقات اجتماعی و انتشار نشریات دیواری بسیار علاقه داشتم.
از تابستان سال 1352 بدلیل نیاز مالی و فقر خانوادگی و اینکه مرحوم پدرم کارگر بازنشسته شرکت نفت بود ناچار از انجام کار یدی در یک رستوران شدم. از سال 1355 در شرکتهای ساختمانی خارجی که در کاراحداث پروژه های عظیم زیربنایی در ایران بودند شروع بکار کردم. بدلیل درآمد بهتر و تقویت زبان انگلیسی که از دوران تحصیل در دبیرستان و هنرستان خوب بود؛ امکان معاشرت با اتباع سایر کشورها و خرید کتب و نشریات خارجی خصوصا در رشته های فنی و نظامی برایم فراهم شد.
از سالهای پیش از انقلاب اسلامی با بعضی از هواداران و اعضای گروههای انقلابی اعم از مسلمان و مارکسیست ارتباطات غیرتشکیلاتی داشتم. در طول انقلاب تلاش من متناسب با درک و تجربه ام همکاری در بنیادگذاردن دمکراسی در سرزمین آباء و اجدادی بوده است. پس از پیروزی انقلاب با مشارکت در تشکیل اتحادیه کارگری و عضویت در سندیکای صنفی و سیاسی کارگران و کارکنان شرکتهای ساختمانی کوشیدم در تامین حقوق مدنی و طبقاتی مردمی که خود میان آنان زاده و پرورش یافته بودم نقشی داشته باشم. در همین رابطه چندبار دستگیر و بدون توجه به قانونی و رسمی بودن فعالیتهای سندیکایی که با همکاری سایر دوستان با نظارت وزارت کار دولت موقت و با برگزاری انتخابات علنی ایجاد کرده بودیم مرا بازداشت کردند و حتی تا پای میز محاکمه ی دادگاه انقلاب اسلامی کشاندند. تنها شانس من این بود که در آن زمان حاکم شرع اصفهان آیت الله امید نجف آبادی و حجت الاسلام حسینی بودند. این دو نفر در سال 1366 بدست عوامل حجت الاسلام ری شهری که وزیر وقت اطلاعات بود دستگیر و پس از شکنجه توسط دادگاه ویژه روحانیت و دادگاه انقلاب اسلامی به اعدام محکوم شدند.
مرحوم امیدنجف آبادی در افشای جنایات و شکنجه های قرون وسطایی در طول دهه ی اول تشکیل جمهوری اسلامی و انتقال اطلاعات و اخبار زندانها به مسوولین طراز اول و بخصوص فقیه عالیقدر آیت الله منتظری و انعکاس شدت و ابعاد نارضایتی های عمومی از عملکرد افسارگسیخته بازجویان و دادیاران تحقیق قوه قضاییه نقش بسزایی داشت و به همین دلیل مورد کینه و نفرت عوامل اطلاعاتی و دادستانی انقلاب اسلامی بود و عاقبت هم با تشکیل پرونده ای مجعول و کثیف و انباشته از اتهامات ناروا دستگیر و روانه زندان و شکنجه گاه شد و به همراه تعداد دیگری از عناصر و افراد مبارزی که در براندازی حکومت شاهنشاهی و تاسیس جمهوری اسلامی نقشی مهم داشتند و در تشکیل سازمانهای شبه نظامی مردمی در طول جنگ عراق علیه ایران خدمات بسزایی انجام داده بودند به جوخه های اعدام سپرده شدند.
من از نخستین روز (اول مهرماه 1359) شروع دفاع جانانه ملت ایران در برابر جنگ تحمیلی عراق و رژیم جنایتکار بعثی و صدام به نیروهای داوطلب مردمی و بسیج پیوسته و کوشیدم وطنم را در برابر تهاجمات غیرانسانی بیگانگان و خصوصا فراکسیون کشورهای عربی حامی صدام حفظ کنم. تا لحظه شروع رسمی آتش بس میان عراق و ایران که در محل بریدگی پل فاو در جنوب کشور بودم در سمتهای مختلف و به اشکال گوناگون در جبهه و عملیات جنگی بعنوان یک رزمنده شرکت داشتم و بارها زخمی شده ام. جنگ برای من به تلخترین شکل مایه نعمت بوده است!! همسر اول و زندگی خانوادگی ام را بطرز دلخراشی و با تحمل مصایب و آزاردگی های عاطفی بسیار از دست دادم و تا سالها کشمکشهای حاصل از این جدایی مخل زندگی من بود.
بدلیل همین آزاردگی ها و مصایب جانسوز و علاقه به ادبیات و نوشتن بود که به نگارش وقایع و خاطراتم که از همان سالهای پیش از انقلاب با تهیه یادداشتهایی از رخدادهای مختلف برای خود مجموعه ای فراهم کرده بودم دوباره روکردم. در طول سالهای 1354 تا 1364 بدلایل متعدد چندین بار نوشته هایم در آتش سوخته است. یکبار بدست خودم و بمنظور حفظ اطلاعات شخصی و زندگی خصوصی و سیاسی دوستان سابقم و یکبار هم در جریان یک آتش سوزی عمدی محل سکونت موقتم که توسط هواداران سازمان منافقین در تهران اتفاق افتاد.
از اوایل تابستان 1360 و پس از شروع فاز مبارزه مسلحانه سازمان منافقین و دار و دسته ی رجوی و قتل عام مردم بیگناه بدست تروریستهای وابسته به آن سازمان بطور داوطلبانه و بدون آنکه در استخدام دادستانی انقلاب اسلامی باشم و یا بعدا در تلاش پیوستن به آنها و یا وزارت اطلاعات برآیم تنها بمنظور مشارکت در مبارزه با تروریزم کور باند رجوی که موجب براه افتادن حمام خون و برادرکشی میان مردم و نیروهای انقلابی شده بود به صفوف نیروهای دوایر اطلاعات و عملیات در کمیته های انقلاب اسلامی و سپاه پاسداران پیوستم. بدلیل اطلاعات وسیع سیاسی و نظامی و مطالعاتی که پیش از آن در حوزه های امنیتی و جنگ شهری و چریکی داشتم بمدت 3 سال بعنوان بازجو و سرتیم اطلاعات و عملیات با ارگانهای مختلف همکاری داشتم و در همان حال به حضور در جبهه و شرکت در عملیاتهای رزمی متعدد مانند آزادسازی خرمشهر، عملیات خیبر و بدر و نیز همکاری با مبارزان شیعه لبنانی و آموزش نیروهای نظامی ادامه می دادم.
همکاری من با واحدهای امنیتی و ضدتروریستی تا اواخر پاییز 1363 بطور مستمر ادامه داشت. این دوران که متاسفانه برای من بسیار تلخ و دردناک و با چندین مورد درگیری با مسوولین قضایی و امنیتی و حبس و افترا و زندان و دربدری توام بوده است. من از یک سو شاهد جنایتها و خیانتهای فراوان کسانی بودم که در لباس مقدس پاسداری بجای خدمت به انقلاب و اسلام و ملت مظلوم ایران خیانت می کردند و یا با ندانم بکاری و فزونی خوانیهای خود ضربات مهلکی را بر کشور وارد می کردند و درست در کنار آن فجایع شاهد خشونت و تروریزم کور باند رجوی و بعضی از گروههای تندرو و انقلابی نمایی بودم که کارشان از مبارزه انقلابی به آدمکشی و ترور کشیده بود و با سوء استفاده از احساسات تند و انقلابی و خواستهای برحق نسل جوان ایران که از تمایلات تند انقلابی و شور وافر برخوردار بودند، فتنه انگیزی ها و شورشهای خونینی را در تمام کشور براه انداخته بودند. در همه ی این آشوبها و خیانتها این مردم و جوانان انقلابی بودند که یا کشته می شدند و یا به زندان و شکنجه گاهها پرتاب می شدند، چه در ایران و چه در عراق. چه بنام پاسدار و بسیجی و چه بنام مجاهد و فدایی، گردابی سرگیجه آور بهترین فرزندان ملت ایران را در خون می غلطاند و خاک وطن مشترک آنان را گلگون می کرد.
طی همین دوران 3 بار بدستور اسدالله لاجوردی دادستان وقت انقلاب اسلامی و رییس سازمان زندانهای کشور بازداشت شدم که علت هرکدام داستانی تلخ اما شنیدنی دارد. تنها اشاره می کنم آخرین بار در اواسط پاییز 1361 بخاطر تلاش برای نجات جان جنین یک چریک زن باردار که از اعضای سازمان مجاهدین خلق و ساکن یک خانه تیمی در شهرستان یاسوج بود مرا بازداشت کردند و اقدام مرا در انجام وظیفه ی انسانی و حرفه ایم به هواداری از منافقین تعبیر کردند و با اتهامات مرگباری روبرو کردند. تنها بخاطر آنکه کوشیده بودم جان یک انسان بیگناه و بری از منازعات سیاسی را که به مرگی ناخواسته و دردناک آنهم پیش از تولد محکوم شده بود نجات بدهم و حاضر نشده بودم اجساد آن زن باردار و زن دیگری را که در همان خانه ساکن و در جریان درگیری مسلحانه کشته شده بود بدستور نماینده دادستانی انقلاب اسلامی و مسوول آن عملیات در یک محل دورافتاده بی هیچ نام و نشانی دفن کنم.
من بجای انجام دستور غیرشرعی و غیرقانونی آن فرد (ابراهیم رحمانی)، دادستان شهرستان یاسوج را از ماجرا مطلع کرده و خواستار آن شدم که آن اجساد را پس از عکسبرداری از چهرهایشان غسل بدهند و در گورستان مسلمانان با رعایت مناسک و آداب لازم دفن کنند تا بعدها اگر از خانواده آنها خبری شد بتوانند محل دفن عزیزانشان را بیابند. هم امروز هم با شجاعت می گویم که آن اقدام خطرناک من تنها بخاطر اعتقادات دینی و ایمانم به رعایت قانون بوده و به هیچ وجه از سر دلسوزی و یا در تلاش برای کمک به اعضای تروریست سازمان جنایتکار منافقین نبوده است. من تنها کوشیدم با جوانمردی با جنینی که در رحم دشمن خود زنده یافته بودم رفتار کنم و با اجساد کسانی که برروی دوستان و همکاران و هموطنان من به قصد ترور و آدمکشی اسلحه کشیده بودند رفتاری متناسب یا شئونات یک پاسدار واقعی انقلاب داشته باشم همین و بس، اما سیستم قضایی لجام گسیخته و ماموران و مسوولانی که گمان داشتند جواب کلوخ انداز را باید با سنگ داد آن چنان خون جلوی چشمانشان را گرفته بود که فتوت و مردانگی را که همیشه در ذات و جوهر مبارزان انقلابی و ایرانیان وطن پرست ممزوج بوده و هست از خاطر برده بودند.
در آن زمان اقدام قانونی و شرعی من و برخورد و واکنش دادستانی انقلاب اسلامی اوین عکس العملهای متفاوتی را برانگیخت و بدلیل حمایت تعدادی زیادی از اعضاء و مسوولین شریف و شجاع سپاه پاسداران و دادستانی انقلاب و کمیته مرکزی تهران از من، دادستانی انقلاب اوین که بسفارش یکی از روسای شعب آن برای مجازات من پرونده مخوفی را تدارک دیده بود ناچار شد پس از 3 روز و 4 شب بازداشت مرا با اخذ تعهد بر پنهانکاری و عدم افشای موضوع آزاد کند.
در طول آن شبها و روزهایی که با چشمان بسته نشسته رو بدیوار پشت درب اتاقهای متعدد بازجویی و شکنجه در طوفانی از فریادها و ضجه های درد محبوسین و متهمین اسیر بودم به خیلی از چیزها یکبار و برای همیشه فکر کردم. خدا را بشهادت می گیرم که حتی یکبار برای استخلاص خود از آن وضعیت خطرناک در نمازهایم از خداوند طلب کمک نکردم. احساس می کردم در این تجربه ی هولناک درهای سنگین و بزرگی که برروی من بسته بوده در حال باز شدن هستند. من آن ایام را با همه ی کوتاهی اش بعنوان یک دوره فشرده آموزشی برای خود تلقی کردم و کوشیدم هرچه بیشتر ببینم و بشنوم و پند بگیرم. در جریان آن حادثه من با رییس شعبه 7 دادستانی انقلاب اسلامی - اوین که در کتابم مفصلا به او پرداخته ام درگیر شدم. اما او ناخواسته باعث شد من ابعاد زشتی و نکبت افسارگسیخته نظامی را که امثال من چیزمان را برای حفظ و پاسداری از آن در طبق اخلاص نثار کرده بودیم بی هیچ نقاب و پوششی به چشم خود ببینم.
چند ماه بعد از آزادی از اوین در جبهه با یکی از مرتبطین دفتر امام خمینی (ره) بطور اتفاقی آشنا شدم و از طریق وی گزارش مبسوط و دقیقی از ماجرا تهیه و برای اطلاع مرحوم حاج سید احمد خمینی ارایه کردم. پس از مدتی با هماهنگی همان فرد در یک دیدار حضوری با مرحوم حاج احمد خمینی موضوع را مفصلا برای ایشان مجددا توضیح دادم. آن مرحوم بسیار متاسف شد و با دلجویی و دلداری از من خواست که به حضور در جبهه های جنگ و همکاری با دادستانی ادامه بدهم و با هشیاری موضوعات مشابه را گزارش بدهم. ایشان همچنین تاکید کرد که الویت را به مساله حضور در جبهه بدهم. آن مرحوم با حمایتهای همه جانبه ی خود یک حاشیه امنیتی برای من بوجود آورد که تا حدودی زیادی مرا از برخوردهای علنی و خشونتبار در امان نگه می داشت. مرحوم حاج سید احمد خمینی انسان شریفی بود که شخصیت انسانی و سیاسی او هنوز بدرستی شناخته نشده و با انصاف و مروت بر عملکرد او داوری نشده است هرچند که متاسفانه اشتباهات او کم هم نبوده است.
در اواخر مهرماه 1363 از همسر اولم جدا شدم و با قلبی شکسته و دردمند از تهران و جبهه های جنگ جدا شده و به استان سیستان و بلوچستان رفتم. در آنجا به انجام مطالعات اجتماعی از منظر آسیب شناسی امنیتی پرداختم. این ماموریت 3 ماهه باعث شد بر فقر و محرومیتهای هولناک بخش بزرگی از هموطنانم آگاهی یابم بخصوص که تقریبا به همه نوع اطلاعات و منابع دسترسی داشتم. در پایان این ماموریت گزارش دیگری تهیه و تقدیم دفتر امام کردم. به دلیل مضمون این گزارش و گزارشات دیگری که در طی یک سال بعد تهیه و ارایه کردم و همچنین به دلیل آشنایی قبلی با مرحوم سیدمهدی هاشمی که با او در بهار 1356 در یکی از بندهای زندان دستگرد اصفهان محبوس بودم و به او علاقه پیدا کرده بودم، نام من به لیست سیاه وارد شد. پس از ازدواج با همسر فعلی ام در اواسط زمستان 1365 این وضع بدتر شد بخصوص که او حدود 5 سال به اتهام هواداری از سازمان مجاهدین خلق در زندان اوین محبوس بود. تنها دلیل حبس و بلاتکلیفی 5/2 ساله و حکم زندان 7 ساله ی وی هواداری از مجاهدین بعنوان یک دختر دانش آمور دبیرستانی بود و بس در حالیکه به هیچ وجه درگیر عملیات تروریستی، قتل، حمل سلاح و یا اقامت در خانه های تیمی نبود. آن سالهای بلاتکلیفی برای او بدترین شکنجه های روحی را دربر داشت چرا که هر روز شاهد اعدام و شکنجه ی دوستان خود بوده است.
با وجود همه ی این مشکلات و بقیمت درد و رنج توانفرسای خانواده و نیاز به یک منبع درآمد مستمر به استخدام هیچ نهاد و سازمانی تن ندادم تا در انتخاب راه و رودرویی با مفاسد و خیانتها به جایی وابسته نباشم و از ترس بیکاری ناچار از سکوت نشوم. با این همه روابط دوستانه و صمیمی خود را با تعدادی زیادی از بهترین و صادقترین نیروهای انقلابی و وفادار به ملت حفظ کرده ام. در طول این سالها کوشیده ام با هر زحمت و مشقتی که بوده در میانه ی میدان وقایع حساس و سرنوشت ساز باقی بمانم تا شاهد و گزارشگر امینی برای نقل رخدادهای هر دو سوی پرده ی نمایشی باشم که تا امروز بیش از یک میلیون ایرانی را نابود و حدود یک میلیون نفر دیگر را آواره ی دیار غربت کرده است.
در سالهای 1361 و 1373 بعنوان نیروی دواطلب بسیجی به ماموریت خارج از کشور رفته ام اول به لبنان و بعد به بوسنی. یادداشتهای این سفرها و شرح درگیری های اداری و اخلاقی ام با کسانی که به اصطلاح سربازان گمنام امام زمان بودند ولی در عمل اغلب آنها به تجاری فاسد و مدیرانی ناکارآمد و ندانم بکار تنزل یافته اند شرح کشاف و دردناکی دارد.
بارها و بارها علیه مفاسد اقتصادی و اجتماعی به قیمت خطرکردن بر روی زندگی ام به مبارزه برخاسته ام و در توهم حاکمیت نخبگان و صالحین برکشور کوشیده ام با شکایت به مراجع قانونی و مسوولین و مقاومت در برابر مفسدین و غارتگران بیت المال ملت ایران در اصلاح امور بقدر توانم کوشش کنم. دریغا که از اغلب آن تلاشها جز کابوس و درد به جیزی نرسیده ام. درسال 1374 با هدف همکاری با گروهی از جوانان و دانشجویان شجاعی که با حفظ احترام به مقدسات انقلابی ملت ایران و ارزشهای ملی ما در تلاش برای گندزدایی کشور از ناپاکی های حکام و وابستگان به سران کشور بودند به جمه یاران اقای مهندس حشمت الله طبرزدی در گروه همکاران نشریه پیام دانشجوی بسیجی پیوستم.
برخوردهای خشونتبار و لمپن واری که با طبرزدی صورت گرفت و آن گروه از جوانان شجاع و برومند را تا پای میز محاکمه و شکنجه گاههای رژیم جمهوری اسلامی کشاند آخرین ریسمانهای اعتماد مرا برید و هنگامی که از نزدیک در جریان قضایای قتلهای زنجیره ای و رفتارهای غیرانسانی بازجویان و شکنجه گران و قضات جمهوری اسلامی با ماموران و معاونان وزارت اطلاعات قرار گرفتم دیگر برایم تردیدی باقی نماند که اینان دریافته اند شب تیره ی جور و ستمگری رو به پایان دارد. از همین رو به هیچ کس حتی یاران و فداییان حقیقی انقلابی که آن را از مردم بسرقت برده اند رحم نمی کنند.
تا این لحظه همچنان از همکاران و رفقای آقای طبرزدی هستم و چند مقاله هم در "نشریه پیام دانشجو" در افشای باند هاشمی رفسنجانی و واعظ طبسی نوشته ام. چند سالی است که ناراحتی های مختلف قلبی و فشار خون و دیابت گریبانگیرم شده است. حس می کنم بزودی علایم مرگبار ضایعات شیمیایی در من ظاهر خواهد شد و لازم است پیش از آنکه مرگ مرا دریابد آخرین قدم بسوی روشنگری فرزندان خود و هموطنانم ولو به قیمت شکنجه و مرگ در زندانهای جمهوری اسلامی بردارم. برای من که سالها و بارها و بارها با مرگ روبرو شده و شاهد شکنجه و جنایت علیه همرزمانم در جبهه های جنگ و هموطنان بازی خورده ام در شهرها بوده ام زندگی هرگز آنقدر باارزش نبوده که عنوان زیستن به هر قیمت را برآن نهم.
من در فکر پناهندگی به یک کشور خارجی و یا فرار از کشوری که همه ی عشق من در آن تجلی دارد نیستم. هدف من انجام ماموریتی است که یک نفر باید ابوذروار در برابر سلاطین کذاب و جایر بایستد و کوس رسوایی ستمگران را بر بلندترین بامهای دانایی آن چنان محکم بکوبد که هیچکس را یارای انکار و تردید نباشد تا فرزندان ایران زمین دیگر به برادرکشی و خویشتن آزاری وادار نشوند.
فرزندان من در سنین مختلفی هستند و بسیار آسیب پذیرند. تنها نگرانی من وضعیت آینده آنها است. با کسانی درگیر شده ام که از شرافت و انسانیت بقدر پشه ای بو نبرده اند. برای مرگی دردناک و بدتر از هرآنچه که فکر کنید خود را آماده کرده ام. قهرمان نیستم ولی قهرمانی را هم در جبهه های جنگ دیده ام و هم در زندان اوین. هم در نزد جوانانی که شجاعانه برای دفاع از وطن و اعتقاداتشان روی میادین و یا در برابر خاکریزهای دشمن سفاک شهید شده اند و حتی چند نفر از آنها در آغوش من جان دادند و من خود اجسادشان را برای تدفین به تهران آوردم و هم در گورستانهای بی نام و نشان دیده ام. من در زندان اوین بچشم خودم دیدم چگونه پاهای نحیف و کوچک دختر بچه ای 9-11 ساله ای را که هنوز لباس فرم دبستان بر تن داشت آنقدر با کابل چندلایه تلفن زده بودند و یا بقول کارشناسان حقوقی جمهوری اسلامی تعزیر کرده بودند که از لای باندهای کف پایش خون بیرون زده بود و مثل حیوانات چهاردست وپا راه می رفت و یکی از پاسدارنماهای بی دین یک چفیه را مانند افسار یک اسب به گردن طفلک بسته بود و او را کشان کشان به دستشویی می برد.
می کوشم با انتشار کتاب "شیرها و موشها" میان خود و همه ی این زشتی ها و رذالتها دیواری به بلندی شرافت بکشم. شجاعت این کار را دارم. ملات و همیار و همراه ندارم. خداوند خود وعده داده است که بیاری کسانی خواهد آمد که بیاری ستمدیدگان برخیزند اما او مسبب الاسباب است و وسیله را ما خود باید بیابیم و یا فراهم کنیم. نتیجه ی عمر همه ما را خدای قادر متعال در قیامت به تمامی افشاء خواهد کرد.
آخرین مراحل تحقیق و نگارش کتابم بنام "شیرها و موشها" در حال اتمام است. چون از سالها قبل برای چنین اقدامی تفکر و تدبیر کرده ام و برای انتشار غیرقابل توقف یاداشتهایم را در صورت دستگیری و یا مرگ تمهیداتی و تدارکاتی فراهم کرده ام. اما برای موفقیت کامل به همکاری و حمایت ایرانیان شجاع و شریفی نیاز دارم که مرا در این سنگر و در داخل خاک وطن یاری کنند. من جانم را پیشکش می کنم و با وجود اینکه بارها مرا تهدید کرده اند که از این کار دست بردارم از تلاش باز نخواهم ایستاد.
من نه برای استخدام همکار پولی دارم و نه به کسان زیادی می توانم به دلایل واضح سیاسی و شرایط قضایی فعلی کشور اعتماد کنم. هرکسی می تواند بفهمد در کشوری که به پای یک نفر صدها ضربه درهم کوبنده و خردکننده ی شلاق می زنند و تاولهای کف پایش را با ضربات بعدی می ترکانند و یا با دستبند قپانی مدتها او را آویزان می کنند و در صورت مرگ متهم نگون بخت او را بی هیچ ترسی از پیگیری افراد خانواده مقتول و یا مجامع مدافع حقوق بشر در هرجا که صلاح بدانند دفن می کنند اعتقاد به وجود امنیت مدنی و قضایی حماقتی بیش نیست. من نمی توانم و نمی خواهم زندگی دیگران را بخطر بیاندازم ضمن اینکه مردم ما هنوز برای مبارزه ی مدبرانه و عاقلانه و موثر و سازمان یافته در جهت بنیادنهادن یک جامعه آزاد و دمکراتیک نه علم و نه تجربه ی لازم و نه رهبران شجاع و مجرب را در اختیار ندارند. توسل به اسلحه و خشونت هم جز تباهی خونهای بیگناهان و دامن زدن به نفرتهای کور حاصلی ندارد.
اخیرا طی نامه ای به حضرات علماء و مراجع تقلید و همچنین مسوولین مختلف کشور جمهوری اسلامی کوشیده ام پرده از تبهکاری عظیمی که بر سرراه تصحیح خطاها و کاستی ها در کمین ملت و دولت ایران است بردارم. متاسفانه اطمینان ندارم که عمر من به اتمام این وظیفه خطیر و بزرگ کفاف دهد، لاجرم با نوشتن نامه به افراد فوق الااشاره میکوشم این امر مهم را ناتمام نگذارم. متن نامه مزبور را بزودی در همین سایت ملاحظه خواهید فرمود.
با ایمان به ظفرمندی آزادیخواهان
دانش معتمدی

Help



