UPDATE: This week, consider a holiday tradition in the spirit of Gaia.
Explore
Gaia Soulmates
 Advertising keeps Gaia free! Interested in sponsoring us?

درباره کتاب شیرها و موشها

Posted on Nov 15th, 2006 by Danesh : Inter-Religion Co-Existance is Must Danesh
 

بنام یزدان هستی بخش مهربان

سلام و درود بر شما

در این مقاله ی کوتاه می کوشم اطلاعاتی درباره ی خود و کتابم برای شما بنویسم تا شاید از مطالعه ی آن بیشتر بهره مند شوید.  هرچند ما یکدیگر را بخوبی نمی شناسیم ولی شرایط زندگی من در طول 30 سال گذشته بگونه ای بوده که همواره مرا واداشته بسادگی اعتماد کنم و بر ترسها و اضطرابهای ناشی از زندگی در یک جامعه ی پلیسی و مستبد و توسعه نیافته بتدریج غلبه کنم.

من دانش معتمدی هستم.  49 ساله و پدر 5 فرزند که در سنین 28 الی 3 سال قرار دارند.  در 1336 در شهر آبادان و در خانواده ی یک کارگر فنی شرکت ملی نفت ایران بدنیا آمده ام.  تا سن 15 سالگی در آنجا زندگی کرده و در تابستان 1351 پس از پایان دوره ی سیکل اول دبیرستان به همراه خانواده به شهرستان اصفهان مهاجرت کردیم.

در هنرستان فنی شماره 1 اصفهان در رشته ماشین ابزار (تراشکاری) ادامه تحصیل دادم.  طی دوران تحصیل چه در دبیرستان فرخی آبادان و چه در هنرستان فنی اصفهان به ادبیات و مطالعه و تحقیقات اجتماعی و انتشار نشریات دیواری بسیار علاقه داشتم.

از تابستان سال 1352 بدلیل نیاز مالی و فقر خانوادگی و اینکه مرحوم پدرم کارگر بازنشسته شرکت نفت بود ناچار از انجام کار یدی در یک رستوران شدم. از سال 1355 در شرکتهای ساختمانی خارجی که در کاراحداث پروژه های عظیم زیربنایی در ایران بودند شروع بکار کردم. بدلیل درآمد بهتر و تقویت زبان انگلیسی که از دوران تحصیل در دبیرستان و هنرستان خوب بود؛ امکان معاشرت با اتباع سایر کشورها و خرید کتب و نشریات خارجی خصوصا در رشته های فنی و نظامی برایم فراهم شد.

از سالهای پیش از انقلاب اسلامی با بعضی از هواداران و اعضای گروههای انقلابی اعم از مسلمان و مارکسیست ارتباطات غیرتشکیلاتی داشتم. در طول انقلاب تلاش من متناسب با درک و تجربه ام همکاری در بنیادگذاردن دمکراسی در سرزمین آباء و اجدادی بوده است. پس از پیروزی انقلاب با مشارکت در تشکیل اتحادیه کارگری و عضویت در سندیکای صنفی و سیاسی کارگران و کارکنان شرکتهای ساختمانی کوشیدم در تامین حقوق مدنی و طبقاتی مردمی که خود میان آنان زاده و پرورش یافته بودم نقشی داشته باشم. در همین رابطه چندبار دستگیر و بدون توجه به قانونی و رسمی بودن فعالیتهای سندیکایی که با همکاری سایر دوستان با نظارت وزارت کار دولت موقت و با برگزاری انتخابات علنی ایجاد کرده بودیم مرا بازداشت کردند و حتی تا پای میز محاکمه ی دادگاه انقلاب اسلامی کشاندند. تنها شانس من این بود که در آن زمان حاکم شرع اصفهان آیت الله امید نجف آبادی و حجت الاسلام حسینی بودند. این دو نفر در سال 1366 بدست عوامل حجت الاسلام ری شهری که وزیر وقت اطلاعات بود دستگیر و پس از شکنجه توسط دادگاه ویژه روحانیت و دادگاه انقلاب اسلامی به اعدام محکوم شدند.

مرحوم امیدنجف آبادی در افشای جنایات و شکنجه های قرون وسطایی در طول دهه ی اول تشکیل جمهوری اسلامی و انتقال اطلاعات و اخبار زندانها به مسوولین طراز اول و بخصوص فقیه عالیقدر آیت الله منتظری و انعکاس شدت و ابعاد نارضایتی های عمومی از عملکرد افسارگسیخته بازجویان و دادیاران تحقیق قوه قضاییه نقش بسزایی داشت و به همین دلیل مورد کینه و نفرت عوامل اطلاعاتی و دادستانی انقلاب اسلامی بود و عاقبت هم با تشکیل پرونده ای مجعول و کثیف و انباشته از اتهامات ناروا دستگیر و روانه زندان و شکنجه گاه شد و به همراه تعداد دیگری از عناصر و افراد مبارزی که در براندازی حکومت شاهنشاهی و تاسیس جمهوری اسلامی نقشی مهم داشتند و در تشکیل سازمانهای شبه نظامی مردمی در طول جنگ عراق علیه ایران خدمات بسزایی انجام داده بودند به جوخه های اعدام سپرده شدند.

من از نخستین روز (اول مهرماه 1359) شروع دفاع جانانه ملت ایران در برابر جنگ تحمیلی عراق و رژیم جنایتکار بعثی و صدام به نیروهای داوطلب مردمی و بسیج پیوسته و کوشیدم وطنم را در برابر تهاجمات غیرانسانی بیگانگان و خصوصا فراکسیون کشورهای عربی حامی صدام حفظ کنم.  تا لحظه شروع رسمی آتش بس میان عراق و ایران که در محل بریدگی پل فاو در جنوب کشور بودم در سمتهای مختلف و به اشکال گوناگون در جبهه و عملیات جنگی بعنوان یک رزمنده شرکت داشتم و بارها زخمی شده ام. جنگ برای من به تلخترین شکل مایه نعمت بوده است!!  همسر اول و زندگی خانوادگی ام را بطرز دلخراشی و با تحمل مصایب و آزاردگی های عاطفی بسیار از دست دادم و تا سالها کشمکشهای حاصل از این جدایی مخل زندگی من بود.

بدلیل همین آزاردگی ها و مصایب جانسوز و علاقه به ادبیات و نوشتن بود که به نگارش وقایع و خاطراتم که از همان سالهای پیش از انقلاب با تهیه یادداشتهایی از رخدادهای مختلف برای خود مجموعه ای فراهم کرده بودم دوباره روکردم. در طول سالهای 1354 تا 1364 بدلایل متعدد چندین بار نوشته هایم در آتش سوخته است. یکبار بدست خودم و بمنظور حفظ اطلاعات شخصی و زندگی خصوصی و سیاسی دوستان سابقم و یکبار هم در جریان یک آتش سوزی عمدی محل سکونت موقتم که توسط هواداران سازمان منافقین در تهران اتفاق افتاد.

از اوایل تابستان 1360 و پس از شروع فاز مبارزه مسلحانه سازمان منافقین و دار و دسته ی رجوی و قتل عام مردم بیگناه بدست تروریستهای وابسته به آن سازمان بطور داوطلبانه و بدون آنکه در استخدام دادستانی انقلاب اسلامی باشم و یا بعدا در تلاش پیوستن به آنها و یا وزارت اطلاعات برآیم تنها بمنظور مشارکت در مبارزه با تروریزم کور باند رجوی که موجب براه افتادن حمام خون و برادرکشی میان مردم و نیروهای انقلابی شده بود به صفوف نیروهای دوایر اطلاعات و عملیات در کمیته های انقلاب اسلامی و سپاه پاسداران پیوستم.  بدلیل اطلاعات وسیع سیاسی و نظامی و مطالعاتی که پیش از آن در حوزه های امنیتی و جنگ شهری و چریکی داشتم بمدت 3 سال بعنوان بازجو و سرتیم اطلاعات و عملیات با ارگانهای مختلف همکاری داشتم و در همان حال به حضور در جبهه و شرکت در عملیاتهای رزمی متعدد مانند آزادسازی خرمشهر، عملیات خیبر و بدر و نیز همکاری با مبارزان شیعه لبنانی و آموزش نیروهای نظامی ادامه می دادم.

همکاری من با واحدهای امنیتی و ضدتروریستی تا اواخر پاییز 1363 بطور مستمر ادامه داشت. این دوران که متاسفانه برای من بسیار تلخ و دردناک و با چندین مورد درگیری با مسوولین قضایی و امنیتی و حبس و افترا و زندان و دربدری توام بوده است.  من از یک سو شاهد جنایتها و خیانتهای فراوان کسانی بودم که در لباس مقدس پاسداری بجای خدمت به انقلاب و اسلام و ملت مظلوم ایران خیانت می کردند و یا با ندانم بکاری و فزونی خوانیهای خود ضربات مهلکی را بر کشور وارد می کردند و درست در کنار آن فجایع شاهد خشونت و تروریزم کور باند رجوی و بعضی از گروههای تندرو و انقلابی نمایی بودم که کارشان از مبارزه انقلابی به آدمکشی و ترور کشیده بود و با سوء استفاده از احساسات تند و انقلابی و خواستهای برحق نسل جوان ایران که از تمایلات تند انقلابی و شور وافر برخوردار بودند، فتنه انگیزی ها و شورشهای خونینی را در تمام کشور براه انداخته بودند.  در همه ی این آشوبها و خیانتها این مردم و جوانان انقلابی بودند که یا کشته می شدند و یا به زندان و شکنجه گاهها پرتاب می شدند، چه در ایران و چه در عراق. چه بنام پاسدار و بسیجی و چه بنام مجاهد و فدایی، گردابی سرگیجه آور بهترین فرزندان ملت ایران را در خون می غلطاند و خاک وطن مشترک آنان را گلگون می کرد.

طی همین دوران 3 بار بدستور اسدالله لاجوردی دادستان وقت انقلاب اسلامی و رییس سازمان زندانهای کشور بازداشت شدم که علت هرکدام داستانی تلخ اما شنیدنی دارد. تنها اشاره می کنم آخرین بار در اواسط پاییز 1361 بخاطر تلاش برای نجات جان جنین یک چریک زن باردار که از اعضای سازمان مجاهدین خلق و ساکن یک خانه تیمی در شهرستان یاسوج بود مرا بازداشت کردند و اقدام مرا در انجام وظیفه ی انسانی و حرفه ایم به هواداری از منافقین تعبیر کردند و با اتهامات مرگباری روبرو کردند. تنها بخاطر آنکه  کوشیده بودم جان یک انسان بیگناه و بری از منازعات سیاسی را که به مرگی ناخواسته و دردناک آنهم پیش از تولد محکوم شده بود نجات بدهم و حاضر نشده بودم اجساد آن زن باردار و زن دیگری را که در همان خانه ساکن و در جریان درگیری مسلحانه کشته شده بود بدستور نماینده دادستانی انقلاب اسلامی و مسوول آن عملیات در یک محل دورافتاده بی هیچ نام و نشانی دفن کنم.

من بجای انجام دستور غیرشرعی و غیرقانونی آن فرد (ابراهیم رحمانی)، دادستان شهرستان یاسوج را از ماجرا مطلع کرده و خواستار آن شدم که آن اجساد را پس از عکسبرداری از چهرهایشان غسل بدهند و در گورستان مسلمانان با رعایت مناسک و آداب لازم دفن کنند تا بعدها اگر از خانواده آنها خبری شد بتوانند محل دفن عزیزانشان را بیابند. هم امروز هم با شجاعت می گویم که آن اقدام خطرناک من تنها بخاطر اعتقادات دینی و ایمانم به رعایت قانون بوده و به هیچ وجه از سر دلسوزی و یا در تلاش برای کمک به اعضای تروریست سازمان جنایتکار منافقین نبوده است.   من تنها کوشیدم با جوانمردی با جنینی که در رحم دشمن خود زنده یافته بودم رفتار کنم و با اجساد کسانی که برروی دوستان و همکاران و هموطنان من به قصد ترور و آدمکشی اسلحه کشیده بودند رفتاری متناسب یا شئونات یک پاسدار واقعی انقلاب داشته باشم همین و بس، اما سیستم قضایی لجام گسیخته و ماموران و مسوولانی که گمان داشتند جواب کلوخ انداز را باید با سنگ داد آن چنان خون جلوی چشمانشان را گرفته بود که فتوت و مردانگی را که همیشه در ذات و جوهر مبارزان انقلابی و ایرانیان وطن پرست ممزوج بوده و هست از خاطر برده بودند.  

در آن زمان اقدام قانونی و شرعی من و برخورد و واکنش دادستانی انقلاب اسلامی اوین عکس العملهای متفاوتی را برانگیخت و بدلیل حمایت تعدادی زیادی از اعضاء و مسوولین شریف و شجاع سپاه پاسداران و دادستانی انقلاب و کمیته مرکزی تهران از من، دادستانی انقلاب اوین که بسفارش یکی از روسای شعب آن برای مجازات من پرونده مخوفی را تدارک دیده بود ناچار شد پس از 3 روز و 4 شب بازداشت مرا با اخذ تعهد بر پنهانکاری و عدم افشای موضوع آزاد کند.

در طول آن شبها و روزهایی که با چشمان بسته نشسته رو بدیوار پشت درب اتاقهای متعدد بازجویی و شکنجه در طوفانی از فریادها و ضجه های درد محبوسین و متهمین اسیر بودم به خیلی از چیزها یکبار و برای همیشه فکر کردم. خدا را بشهادت می گیرم که حتی یکبار برای استخلاص خود از آن وضعیت خطرناک در نمازهایم از خداوند طلب کمک نکردم. احساس می کردم در این تجربه ی هولناک درهای سنگین و بزرگی که برروی من بسته بوده در حال باز شدن هستند. من آن ایام را با همه ی کوتاهی اش بعنوان یک دوره فشرده آموزشی برای خود تلقی کردم و کوشیدم هرچه بیشتر ببینم و بشنوم و پند بگیرم.  در جریان آن حادثه من با رییس شعبه 7 دادستانی انقلاب اسلامی - اوین که در کتابم مفصلا به او پرداخته ام درگیر شدم. اما او ناخواسته باعث شد من ابعاد زشتی و نکبت افسارگسیخته نظامی را که امثال من چیزمان را برای حفظ و پاسداری از آن در طبق اخلاص نثار کرده بودیم بی هیچ نقاب و پوششی به چشم خود ببینم.

چند ماه بعد از آزادی از اوین در جبهه با یکی از مرتبطین دفتر امام خمینی (ره) بطور اتفاقی آشنا شدم و از طریق وی گزارش مبسوط و دقیقی از ماجرا تهیه و برای اطلاع مرحوم حاج سید احمد خمینی ارایه کردم.  پس از مدتی با هماهنگی همان فرد در یک دیدار حضوری با مرحوم حاج احمد خمینی موضوع را مفصلا برای ایشان مجددا توضیح دادم. آن مرحوم بسیار متاسف شد و با دلجویی و دلداری از من خواست که به حضور در جبهه های جنگ و همکاری با دادستانی ادامه بدهم و با هشیاری موضوعات مشابه را گزارش بدهم. ایشان همچنین تاکید کرد که الویت را به مساله حضور در جبهه بدهم. آن مرحوم با حمایتهای همه جانبه ی خود یک حاشیه امنیتی برای من بوجود آورد که تا حدودی زیادی مرا از برخوردهای علنی و خشونتبار در امان نگه می داشت.  مرحوم حاج سید احمد خمینی انسان شریفی بود که شخصیت انسانی و سیاسی او هنوز بدرستی شناخته نشده و با انصاف و مروت بر عملکرد او داوری نشده است هرچند که متاسفانه اشتباهات او کم هم نبوده است.

در اواخر مهرماه 1363 از همسر اولم جدا شدم و با قلبی شکسته و دردمند از تهران و جبهه های جنگ جدا شده و به استان سیستان و بلوچستان رفتم. در آنجا به انجام مطالعات اجتماعی از منظر آسیب شناسی امنیتی پرداختم. این ماموریت 3 ماهه باعث شد بر فقر و محرومیتهای هولناک بخش بزرگی از هموطنانم آگاهی یابم بخصوص که تقریبا به همه نوع اطلاعات و منابع دسترسی داشتم. در پایان این ماموریت گزارش دیگری تهیه و تقدیم دفتر امام کردم.  به دلیل مضمون این گزارش و گزارشات دیگری که در طی یک سال بعد تهیه و ارایه کردم و همچنین به دلیل آشنایی قبلی با مرحوم سیدمهدی هاشمی که با او در بهار 1356 در یکی از بندهای زندان دستگرد اصفهان محبوس بودم و به او علاقه پیدا کرده بودم، نام من به لیست سیاه وارد شد. پس از ازدواج با همسر فعلی ام در اواسط زمستان 1365 این وضع بدتر شد بخصوص که او حدود 5 سال به اتهام هواداری از سازمان مجاهدین خلق در زندان اوین محبوس بود. تنها دلیل حبس و بلاتکلیفی 5/2 ساله و حکم زندان 7 ساله ی وی هواداری از مجاهدین بعنوان یک دختر دانش آمور دبیرستانی بود و بس در حالیکه به هیچ وجه درگیر عملیات تروریستی، قتل، حمل سلاح و یا اقامت در خانه های تیمی نبود. آن سالهای بلاتکلیفی برای او بدترین شکنجه های روحی را دربر داشت چرا که هر روز شاهد اعدام و شکنجه ی دوستان خود بوده است. 

با وجود همه ی این مشکلات و بقیمت درد و رنج توانفرسای خانواده و نیاز به یک منبع درآمد مستمر به استخدام هیچ نهاد و سازمانی تن ندادم تا در انتخاب راه و رودرویی با مفاسد و خیانتها به جایی وابسته نباشم و از ترس بیکاری ناچار از سکوت نشوم. با این همه روابط دوستانه و صمیمی خود را با تعدادی زیادی از بهترین و صادقترین نیروهای انقلابی و وفادار به ملت حفظ کرده ام.  در طول این سالها کوشیده ام با هر زحمت و مشقتی که بوده در میانه ی میدان وقایع حساس و سرنوشت ساز باقی بمانم تا شاهد و گزارشگر امینی برای نقل رخدادهای هر دو سوی پرده ی نمایشی باشم که تا امروز بیش از یک میلیون ایرانی را نابود و حدود یک میلیون نفر دیگر را آواره ی دیار غربت کرده است.

در سالهای 1361 و 1373 بعنوان نیروی دواطلب بسیجی به ماموریت خارج از کشور رفته ام اول به لبنان و بعد به بوسنی.  یادداشتهای این سفرها و شرح درگیری های اداری و اخلاقی ام با کسانی که به اصطلاح سربازان گمنام امام زمان بودند ولی در عمل اغلب آنها به تجاری فاسد و مدیرانی ناکارآمد و ندانم بکار تنزل یافته اند شرح کشاف و دردناکی دارد.

بارها و بارها علیه مفاسد اقتصادی و اجتماعی به قیمت خطرکردن بر روی زندگی ام به مبارزه برخاسته ام و در توهم حاکمیت نخبگان و صالحین برکشور کوشیده ام با شکایت به مراجع قانونی و مسوولین و مقاومت در برابر مفسدین و غارتگران بیت المال ملت ایران در اصلاح امور بقدر توانم کوشش کنم.  دریغا که از اغلب آن تلاشها جز کابوس و درد به جیزی نرسیده ام. درسال 1374 با هدف همکاری با گروهی از جوانان و دانشجویان شجاعی که با حفظ احترام به مقدسات انقلابی ملت ایران و ارزشهای ملی ما در تلاش برای گندزدایی کشور از ناپاکی های حکام و وابستگان به سران کشور بودند به جمه یاران اقای مهندس حشمت الله طبرزدی در گروه همکاران نشریه پیام دانشجوی بسیجی پیوستم.

برخوردهای خشونتبار و لمپن واری که با طبرزدی صورت گرفت و آن گروه از جوانان شجاع و برومند را تا پای میز محاکمه و شکنجه گاههای رژیم جمهوری اسلامی کشاند آخرین ریسمانهای اعتماد مرا برید و هنگامی که از نزدیک در جریان قضایای قتلهای زنجیره ای و رفتارهای غیرانسانی بازجویان و شکنجه گران و قضات جمهوری اسلامی با ماموران و معاونان وزارت اطلاعات قرار گرفتم دیگر برایم تردیدی باقی نماند که اینان دریافته اند شب تیره ی جور و ستمگری رو به پایان دارد. از همین رو به هیچ کس حتی یاران و فداییان حقیقی انقلابی که آن را از مردم بسرقت برده اند رحم نمی کنند.

تا این لحظه همچنان از همکاران و رفقای آقای طبرزدی هستم و چند مقاله هم در "نشریه پیام دانشجو" در افشای باند هاشمی رفسنجانی و واعظ طبسی نوشته ام.  چند سالی است که ناراحتی های مختلف قلبی و فشار خون و دیابت گریبانگیرم شده است.  حس می کنم بزودی علایم مرگبار ضایعات شیمیایی در من ظاهر خواهد شد و لازم است پیش از آنکه مرگ مرا دریابد آخرین قدم بسوی روشنگری فرزندان خود و هموطنانم ولو به قیمت شکنجه و مرگ در زندانهای جمهوری اسلامی بردارم.  برای من که سالها و بارها و بارها با مرگ روبرو شده و شاهد شکنجه و جنایت علیه همرزمانم در جبهه های جنگ و هموطنان بازی خورده ام در شهرها بوده ام زندگی هرگز آنقدر باارزش نبوده که عنوان زیستن به هر قیمت را برآن نهم.

من در فکر پناهندگی به یک کشور خارجی و یا فرار از کشوری که همه ی عشق من در آن تجلی دارد نیستم. هدف من انجام ماموریتی است که یک نفر باید ابوذروار در برابر سلاطین کذاب و جایر بایستد و کوس رسوایی ستمگران را بر بلندترین بامهای دانایی آن چنان محکم بکوبد که هیچکس را یارای انکار و تردید نباشد تا فرزندان ایران زمین دیگر به برادرکشی و خویشتن آزاری وادار نشوند.

  فرزندان من در سنین مختلفی هستند و بسیار آسیب پذیرند.  تنها نگرانی من وضعیت آینده آنها است.  با کسانی درگیر شده ام که از شرافت و انسانیت بقدر پشه ای بو نبرده اند. برای مرگی دردناک و بدتر از هرآنچه که فکر کنید خود را آماده کرده ام.   قهرمان نیستم ولی قهرمانی را هم در جبهه های جنگ دیده ام و هم در زندان اوین.  هم در نزد جوانانی که شجاعانه برای دفاع از وطن و اعتقاداتشان روی میادین و یا در برابر خاکریزهای دشمن سفاک شهید شده اند و حتی چند نفر از آنها در آغوش من جان دادند و من خود اجسادشان را برای تدفین به تهران آوردم و هم در گورستانهای بی نام و نشان دیده ام. من در زندان اوین بچشم خودم دیدم چگونه پاهای نحیف و کوچک دختر بچه ای 9-11 ساله ای را که هنوز لباس فرم دبستان بر تن داشت آنقدر با کابل چندلایه تلفن زده بودند و یا بقول کارشناسان حقوقی جمهوری اسلامی تعزیر کرده بودند که از لای باندهای کف پایش خون بیرون زده بود و مثل حیوانات چهاردست وپا راه می رفت و یکی از پاسدارنماهای بی دین یک چفیه را مانند افسار یک اسب به گردن طفلک بسته بود و او را کشان کشان به دستشویی می برد.

می کوشم با انتشار کتاب "شیرها و موشها" میان خود و همه ی این زشتی ها و رذالتها دیواری به بلندی شرافت بکشم. شجاعت این کار را دارم. ملات و همیار و همراه ندارم. خداوند خود وعده داده است که بیاری کسانی خواهد آمد که بیاری ستمدیدگان برخیزند اما او مسبب الاسباب است و وسیله را ما خود باید بیابیم و یا فراهم کنیم. نتیجه ی عمر همه ما را خدای قادر متعال در قیامت به تمامی افشاء خواهد کرد.

آخرین مراحل تحقیق و نگارش کتابم بنام "شیرها و موشها" در حال اتمام است. چون از سالها قبل برای چنین اقدامی تفکر و تدبیر کرده ام و برای انتشار غیرقابل توقف یاداشتهایم را در صورت دستگیری و یا مرگ تمهیداتی و تدارکاتی فراهم کرده ام. اما برای موفقیت کامل به همکاری و حمایت ایرانیان شجاع و شریفی نیاز دارم که مرا در این سنگر و در داخل خاک وطن یاری کنند. من جانم را پیشکش می کنم و با وجود اینکه بارها مرا تهدید کرده اند که از این کار دست بردارم از تلاش باز نخواهم ایستاد.

من نه برای استخدام همکار پولی دارم و نه به کسان زیادی می توانم به دلایل واضح سیاسی و شرایط قضایی فعلی کشور اعتماد کنم.  هرکسی می تواند بفهمد در کشوری که به پای یک نفر صدها ضربه درهم کوبنده و خردکننده ی شلاق می زنند و تاولهای کف پایش را با ضربات بعدی می ترکانند و یا با دستبند قپانی مدتها او را آویزان می کنند و در صورت مرگ متهم نگون بخت او را بی هیچ ترسی از پیگیری افراد خانواده مقتول و یا مجامع مدافع حقوق بشر در هرجا که صلاح بدانند دفن می کنند اعتقاد به وجود امنیت مدنی و قضایی حماقتی بیش نیست.  من نمی توانم و نمی خواهم زندگی دیگران را بخطر بیاندازم ضمن اینکه مردم ما هنوز برای مبارزه ی مدبرانه و عاقلانه و موثر و سازمان یافته در جهت بنیادنهادن یک جامعه  آزاد و دمکراتیک نه علم و نه تجربه ی لازم و نه رهبران شجاع و مجرب را در اختیار ندارند. توسل به اسلحه و خشونت هم جز تباهی خونهای بیگناهان و دامن زدن به نفرتهای کور حاصلی ندارد.

اخیرا طی نامه ای به حضرات علماء و مراجع تقلید و همچنین مسوولین مختلف کشور جمهوری اسلامی کوشیده ام پرده از تبهکاری عظیمی که بر سرراه تصحیح خطاها و کاستی ها در کمین ملت و دولت ایران است بردارم.  متاسفانه اطمینان ندارم که عمر من به اتمام این وظیفه خطیر و بزرگ کفاف دهد، لاجرم با نوشتن نامه به افراد فوق الااشاره میکوشم این امر مهم را ناتمام نگذارم.  متن نامه مزبور را بزودی در همین سایت ملاحظه خواهید فرمود.     

با ایمان به ظفرمندی آزادیخواهان

دانش معتمدی


 

Access_public Access: Public What do you think? Print views (7)  

درباره حسین شریعتمداری و همکاران او

Posted on Nov 15th, 2006 by Danesh : Inter-Religion Co-Existance is Must Danesh
 

حسین شریعتمداری و همکاران اطلاعاتی او را بشناسیم!

 

معمولا" نمایندگان رسمی رهبران رژیمهای انقلابی و سران کشورها تلاش دارند تا حداقل با  ظاهرسازی هم که شده مانع از افشای چهره ی ناخوشآیند خود و اعمال و رفتارشان در جامعه شوند. اما آن تعداد از دست نشاندگان انقلابی و یا رهبران بلامنازع که از هرگونه انتقاد و تعقیب و محاکمه مصونیت دارند و یا از چنین احساس امنیتی برخوردار هستند بی محابا هرچه می خواهند می کنند و از ارتکاب به هیچ جنایتی ابایی ندارند.

طی دوران سیاه حکومت علنی "هاشمی رفسنجانی" , استیلای لجام گسیخته ی او بر ایران عده ای از عناصر و اذناب او مانند "کرباسچی" و "حاسبی" بی محابا اغلب زیرساختهای مدنیت و زندگی اجتماعی را در کشور ما تخریب کردند تا برای چهره منحوس "رفسنجانی"  ماسکی جعلی بشکل یک رجل ملی و وجیه المله بسازند.

در کنار آنان کسانی هم که به رهبری بلامنازع رهبر انقلاب اسلامی وابستگی داشته و دارند بی هیچ بیم و هراسی در حوزه های مختلف هم آن می کنند که دارودسته "رفسنجانی" کرده اند و می کنند. کسانی هم هستند که همچون حسین شریعتمداری با اطمینان از انتصاب دایمی و غیرقابل تغییرشان در سمتهای کلیدی خود هرچه استاد ازل گفت بگو می گفتند و می گویند. حسین شریعتمداری به دلیل وقاهت و بی شرمی و جسارتی که در ابراز بدیهی ترین دروغها برعلیه منتقدان و مخالفان رژیم دارد با آسودگی کامل در زیر سایه ی رهبران رژیم اسلامی ایران بر کرسی نمایندگی ولیّ فقیه در مؤسّسه ی کیهان سالهاست که برتخت نشسته است.

هرزه درآیی و سخافت کلام شریعتمداری باعث نزول شمارگان انتشار این روزنامه شده و اوضاع مالی آن را تا زیر خط ورشکستگی پایین کشیده است. حتی در مقایسه با نشریات زرد و خاکستری که در پناه ژورنالیسم نازل و دمدستی دوران "خاتمی" تاسیس شده و بار خود را به هرشکل بردوش می برند روزنامه کیهان و انتشارات موسسه کیهان با وجود دهها میلیارد تومان سرمایه و تجهیزات و ماشین آلات بدون دریافت سوبسیدهای چندین میلیون دلاری که همه ساله بطور آشکار و پنهان به آن تزریق می شود قادر به ادامه فعالیت حتی برای یک هفته نیز نیست.

          حسین شریعتمداری بعنوان یکی از رسواترین بازجویان دادستانی انقلاب اسلامی و اوین و نیز مسوول شستشوی مغزی و شکنجه ی روانی اسرای عقیده (زندانیان سیاسی) یک از بدنامترین چهرههای رژیم جمهوری اسلامی ایران است. حتی نزدیکترین یاران و همدستان او جرئت ابراز علاقه و یا اعتراف به آشنایی با حسین شریعتمداری را ندارند.

حسین شریعتمداری حتی در حوزه ی ضدجاسوسی و حفاظت اطلاعات در داخل سیستم بیمار امنیتی و قضایی جمهوری اسلامی به انجام جنایات شرم آوری متهم است که افشای آنها می تواند امنیت جانی وی را به دلیل تلاش قربانیان این اقدامات برای مجازات شریعتمداری بخطر اندازد. تنها کافی است به بعضی از همپالکی ها و رفقای حسین شریعتمداری و تعداد معدودی از پرونده سازی های او علیه سربازان حقیقی (فریب خورده) انقلاب اسلامی اشاره ای بشود:

1- "علی اکبر باوند" معروف به "مجتبی بابایی" مشهور به "امیری"؛

2- "جواد عباسی کنگوری" معروف به "آزاده" مشهور به "آملی"؛

3- "احمد شیخها" معروف به "احمد نیاکان" مشهور به "تفتازانی"؛

4-  "مصطفی منتظری" معروف به "فرقانی" مشهور به "شربیانی"

5-  "مهدی قوامی هنر" معروف به "قوام"؛

در جریان پرونده سازی علیه دکتر مظفربقایی که به اعمال کثیفترین شکنجه های  غیرانسانی علیه او آنهم در سنین کهولت و پیری و بیماری منجر و نهایتا به قتل وی در زندان خاتمه یافت نقش ضدبشری حسن شریعتمداری و دارو دسته ی او محرز است.

در جریان انجام رسیدگی به اتهامات تعدادی از ماموران عالیرتیه ی جمهوری اسلامی در وزارت اطلاعات همدستان و شاگردان حسین شریعتمداری به اشاره وی رفتاری آن چنان وحشیانه و ننگین با آنان و حتی با همسران بعضی از این افراد کردند که باگذشت بیش از 8 سال از این وقایع هنوز هم آنان جرئت علنی شدن در جامعه را ندارند و از ترس انتقام کسانی که براثر این وقایع به چهره ی حقیقی دیکتاتوری و استبداد نوین در کشور پی برده اند هرلحظه با هراس مرگ و قصاص روبرو هستند.

با لابی سید علی اضعر حجازی و به توصیه ی حسین شریعتمداری بعضی از شکنجه گران ماموران و مقامات رده بالای وزارت اطلاعات مانند سعید امامی و مصطفی کاظمی و مهرداد عالخانی و دیگران در دولت احمدی نژاد پستهایی گرفته و بتدریج در حال بیرون آمدن از مخفیگاههای خود هستند. جواد عباسی کنگوری معروف به جواد آزاده چند ماهی است که به سمت جانشین جواد علی اکبریان معاون سابق وزارت اطلاعات که در حال حاضر رییس سازمان حمایت از مصرف کنندگان و تولیدکنندگان وابسته به وزارت بازرگانی است منصوب شده است.

براساس محتویات پرونده ی محرمانه ی "جواد عباسی" در بخش حفاظت اطلاعات دفتر رهبری بدلیل آسیبهای روانی ناشی از شکنجه های دوران کودکی او فاقد صلاحیت اشتغال در بخشهای محرمانه و بازجویی های وزارت اطلاعات و سرویسهای مشابه تشخیص داده شده است. جواد عباسی کنگوری در دوران طفولیت توسط پدر فاسدش و یکی دیگر از بستگان نزدیکش که دچار بیماری روانی کودک آزاری بوده است کرارا مورد تجاوز جنسی و شکنجه قرار داشته است. جواد عباسی "آزاده" بدلیل اعمال تجاوزات مکرر دهانی و مقعدی

از ناتوانی روانی و احساس ترس از عدم ارضای جنسی رنج می برد و دایما دچار توهم توطئه و تجاوز است.

جواد عباسی کنگوری به همراه تعدادی از همدستانش چندین سال در درون حلقه ی امنیتی بیت رهبری زندگی می کردند  و از همان میزان حفاظت برخوردار بودند. در داخل تشکیلات دفتر رهبری انقلاب اسلامی سیدعلی اکبر حجازی جانشین ریاست دفتر رهبری (آیت الله گلپایگانی) که با حفظ سمت مسوول امور ویژه دفتر رهبری است از حداکثر امکانات شغلی و حفاظت جانی برخوردار است.

این گروه حتی به نیروهای به اصطلاح خودی و مورد اعتماد بنیانگذار انقلاب اسلامی و رهبر فعلی انقلاب رحم نکردند و با پروند سازی برای آنان کوشیدند در درون نظام حاکم به دستور سید علی اکبر حجازی برای او یک "دولت سایه" تشکیل دهند. پس از افشای فضاحتهای ننگین دار و دسته بازجویان مورد حمایت "حجازی"  که رسما دستور داشتند از هر راهی و با توسل به هرروشی اعترافات مورد نظر "حجازی" را از دهان و قلم متهمان و زندانیان بیرون بکشند انتظار می رفت این عده به شدیدترین وجه مجازات شوند تا شاید چهره ی وحشی و درنده خوی رژیمی که به هیچ کس رحم نمی کند در نزد گروه زیادی از ماموران و مسوولان مساله دار شده ی نظام تا حدودی ترمیم شود اما با اعمال نفوذهای "حجازی" اغلب این جنایتکاران حتی از حداقل تنبیه و مجازات جان بدر بردند.

"سید علی اصغر حجازی" همان نقشی را برای رهبری انقلاب اسلامی ایفا می کند که "بریا" براس استالین روی صحنه برده بود. متاسفانه به دلیل کمی سواد تاریخی "حجازی" ها هرگز از پایان کار "استالین" و "بریا" چیزی نیاموخته اند.

اثر عواقب سوء حوادثی که از پاییز سال 1377 جمهوری اسلامی را در چالش فروپاشی درونی قرار داده است  تعداد زیادی از افسران و ماموران عالیرتبه وزارت اطلاعات - سپاه پاسداران و حتی افراد خانواده ی مسوولان سیاسی و امنیتی و نظامی جمهوری اسلامی به خارج پناهنده شده اند.

حداقل دستاورد اقدامات ده سال گذشته فروپاشی دستگاه اطلاعاتی قانونی جمهوری اسلامی و تشکیل سازمان مخوف دیگری در پستوی دفتر رهبری به ریاست "علی اصغر حجازی" است. امروز بر اغلب ماموران و مسوولان جمهوری اسلامی محرز است که تعزیه گردان اصلی قتلهای زنجیره ای باند "حجازی" و "حسین شریعتمداری" بوده اند.

 

دانش معتمدی

Access_public Access: Public What do you think? Print views (21)  

پیشنهاد تاسیس دیوان عالی احمدآباد

Posted on Nov 24th, 2006 by Danesh : Inter-Religion Co-Existance is Must Danesh
بنام خدای ایران آفرین


طرح ایجاد دیوان بین المللی رسیدگی به جنایت علیه
بشریت در ایران – دیوانعالی احمدآباد

هموطنان!
در هرجای ایران و جهان که هستیم ایرانی باشیم، انسانی فرهیخته و شجاع که سزاوار تاریخ و تمدنی آنچنان پرشکوه است که برای به سرقت بردن میراث فرهنگی و مصادره ی مفاخر و جذب نوابغ علمی و صنعتی آن میان استعمارگران و راهزنان جدالی آشتی ناپذیر برپا است.
در 28 امرداد ماه 1332 محمدرضاشاه پهلوی برخلاف همه ی موازین قانونی و اصول اخلاقی که هر زمامداری ولو برای حفظ ظاهر باید نسبت به آنها وفادار بماند با توسل به حمایتهای نظامی و مالی کشورهای آمریکا و بریتانیا و بکارگیری اراذل و اوباش دولت منتخب ملت ایران را با کودتایی برکنار کرد که برای او و حامیانش تا ابد ننگ و رسوایی باقی گذارد و برای مردم ایران یک ربع قرن کینه و تلخکامی ببار آورد . این حادثه ننگین و دردآور آنچنان میان شاه و ملت فاصله انداخت که روز حسرت و توبه ی سایه ی خدا مردم دیگر به شنیدن صدا و کلام او رغبتی نداشتند.
آن چه که با نام نهضت ملی شدن نفت از آن یاد می شود در حقیقت باید "انقلاب جهان سوم برای کنترل منابع ملی" نامیده می شد. کار بزرگی که مرحوم دکتر محمد مصدق در برپایی این انقلاب برعهده گرفت به ناروا رهبری یک جنبش ملی اقتصادی در منطقه خاورمیانه قلمداد شده است. متاسفانه تاکنون حقایق بسیاری از جمله شخصیت انسانی و هویت سیاسی مردانی مانند شهید سید حسین فاطمی و مرحوم دکتر محمد مصدق تاکنون بدرستی بررسی و شناسانده نشده و ای دریغا که هنوز منتظریم تا اجانب و بیگانگان روزی دست از آستین بیرون کنند و همانگونه که کوروش و خیام و حافظ و ملاصدرا و حلاج را به جهانیان معرفی کردند بسراغ رهبران تاریخی جنبشی بیایند که اگر چه در ایران برپا شد اما برد اهداف آن از افق مرزهای ایران زمین بسی دورتر می رفت و درست به همین دلیل برای سرکوبی و تحریف آن همه ی استعمارگران و ابرقدرتها با یکدیگر به توافق رسیدند.
شهیدگمنام انقلاب جهان سوم برای کنترل منابع طبیعی، دکتر سیدحسین فاطمی مبتکر اصلی و ارایه دهنده طرح ملی کردن نفت ایران و آزادسازی منابع انرژی از تصرف ابرقدرتها نه اسطوره و قهرمان که آزادمردی پاک نهاد بود که در همسایگی ارتجاع، خودفروشی و بیگانه پرستی همچون زاهدی فرزانه که ناگزیر از سکونت در کوی دزدان و طراران باشد، در عصری و در میان کسانی زیست که هرگز عظمت روح بلند و عزم شکست ناپذیر مردانی همچون او را برای رهایی انسان های تحت ستم و نه فقط ایرانیان، نخواسته اند بفهمند و یا در سرگیجه ی سرکوب ستمگران قبله ی آزادگانی همچون او را گم کرده اند.
حقیقت این است که برای احیا مجد و عظمت ایران و سربلندی هرچه بیشتر ایرانیان باید بخودمان بازگردیم و کسانی مانند شهید حسین فاطمی را دوباره کشف کنیم. باید بخاطر اینهمه تغافل و ستم که بر بزرگان و پیشکسوتان مبارزه روا کرده اند و رواکرده ایم از تاریخ ملتی که رهبرانی پیامبرگونه همچون کوروش و مولانا به بشریت معرفی است پوزش بخواهیم. باید از خدای خالق متعال طلب مغفرت کنیم که از گنجینه های اعطایی او بخود و وطن امان غافل شدیم و در تلاش برای خلاصی از این افلاس هرپاره سنگ کم ارزشی را گوهری نایاب پنداشتیم.
هموطنان مبارز !
کودتای ننگین امرداد ماه امپریالیست ها و مرتجعین که با حمایت بازاریان و اراذل و اوباش و روحانی نمایان جیره خوار استبداد و استعمار علیه دولت مستقل و ملی دکتر محمد مصدق اتفاق افتاد و به چهره فرهیختگی و صلابت ملت ایران چونان عفریته ای چنگ افکند، یک انقلاب جهانی برای کوتاه کردن دست ابرقدرتها از سرزمینها و ثروتهای ملتهای ستمدیده را هدف گرفته بود و مهمترین مقصود آن براندازی وطن پرستی و عرق ملی و غیرت میان ملتهای جهان سوم و بخصوص نخبگان آنها و تضمین استمرار حاکمیت بلامنازع وابستگان و دلباختگان به بیگانگان و قدرتهای جهانی بوده است.
روا نیست فریب رسانه هایی را بخوریم که تا دیروز برای قدرتهای سمتگر و جهانخوار طبالی میکردند و اکنون در تلاش برای انکار عظمت انقلاب بی نظیر ملت ایران تنها به بخشی از ارزشهای تاریخی یکی از مهمترین جنبشهای ملت ایران در قرن گذشته اعتراف می کنند تا بخشهای مهمتر و بزرگتری را پنهان و یا انکار کنند. کسانی که مرحوم دکترمحمد مصدق را تنها یک روشنفکر اشراف زاده و یا شهید دکتر سیدحسین فاطمی را یک سیاستمدار وطن پرست معرفی می کنند، بی آنکه به ابعاد جهانی اعتقادات سیاسی و مبانی عمیق باورها و آمال انسانی و اجتماعی آن بزرگان اشاره کنند خواسته یا ناخواسته به راهی کشانده شده اند که بجز از تامین اهداف تبلیغاتی و فرهنگی استثمارگران و امپریالیستها کمتر ثمری در بردارد. از آغاز استبداد پهلوی دوم تا مصادره انقلاب اسلامی، گورستانهای کشورمان از خون جوانان ایرانی و شجاعان وطن پرست چنان آباد شده است که هر زمان در ایران بتاراج رفته دلمان برای یادآورد عصر شجاعان و غریو دلاوران به تنگ می آید، سر به گورستانها می گذاریم تا با زیارت گورهای ناشناس و قبور تزیین شده ی قهرمانان بی همانند سالهای دفاع مقدس ایرانیان در برابر تازیان و حامیان ستمگر آنان، بر آتش فراغ در اجاق سینه هایمان گلاب اشکی بیافشانیم. از گورهای تخریب شده قربانیان خیانت و تروریزم تا مزار شهدای جنگ تعمیلی تنها یک خیابان باریک فاصله است که با چند قدم از آن می توان گذشت و برای ارواح جانباختگان وطن در هر دو سوی رودخانه ی مرگ، شادی و سرور و برای جانهای فسرده ی خود گرمی و نشاطی در خور زندگان آرزو کنیم.

ایرانیان سربلند !
بیایید با هر نوع عقیده سیاسی و یا مذهب و ملیتی که داریم برای مجازات ستمگرانی که ایرانی را بجرم غیرت و ایرانیت زندانی و شکنجه کرده و یا به هربهانه دیگری بخاک و خون کشیده دادگاهی جهانی برپا کنیم. محکمه ای که همچون دیوان داوری نورنبرگ در نخستین سالهای پس ار خاتمه جنگ دوم جهانی برای محاکمه نازی ها و عوامل قتل عام و شکنجه انسانهای بیگناه در آلمان برپا شد. دیوان نورنبرگ گام بلندی بود که ملت آلمان باید برمی داشت تا از ننگ و نکبت زیستن در عصر هیتلر و گوبلز خود را تطهیر کند. چگونه در برابر آینه می ایستیم و در چهره ی خویش می نگریم هنگامی که افقهای ایران هنوز از دود سلاحهای دشمنان تیره و تار است و خاک وطن از خون آزادگان گلگون؟ چگونه به فرزندانمان جواب بگوییم وقتی که خود هنوز بدرستی از مسیر آینده ی وطنمان چیزی نمی دانیم؟
آیا اینهمه اختلافات کور و ناپخته و دشمنی های خانمان برانداز کافی نیست؟ تاکی ستیز و دشمنی؟ تاکی برادرکشی وقتی که لشکریان دشمنان بر در خانه اند و دوستان مردد و بزدل در سرسرای این خانه به یغما رفته به عزت تمام خوش نشسته اند؟
بمنظور پاسداشت شهید فاطمی پیشنهاد می کنم تاسیسات اصلی دیوان بین المللی رسیدگی به جنایت علیه بشریت در ایران در محل تبعید مرحوم دکتر محمد مصدق در روستای احمدآباد بنا شود. و در همین تاسیسات یک دانشکده ی بین المللی بنام "مرکز تحقیقات و مدرسه حقوق و بشردوستی دکتر فاطمی" احداث شود. در این دانشکده تاریخ و مبانی علمی و اساس حقوقی انقلابها و جنبشهای بشر در طول تاریخ تدریس شود و با استفاده از بهترین اساتید ایرانی و خارجی این دانشکده را به یکی از معتبرترین کانونهای علمی و تحقیقاتی جهان در حوزه حقوق ملی و بین المللی تبدیل کنیم. همچنین پیشنهاد می کنم محل برگزاری جلسات محاکمات و دادگاهها "بارگاه کوروش" نامیده شود.
در این تاسیسات دبیرخانه دایمی رسیدگی به جنایت علیه ملت ایران مستقر شود و براساس ترتیباتی که در اساسنامه آن پیش بینی خواهد شد هیاتی مرکب از نمایندگان ملت ایران، حقوقدانان مستقل ایرانی، چندین نفر از وکیل دعاوی بین المللی و تعدادی از محققین و نویسندگان و اساتید دانشگاههای ایران و سایر کشورها توسط هیات امنای دیوانعالی احمدآباد انتخاب و دعوت بکار شوند تا در شکل یک هیات بین المللی رسیدگی، به شکایات اشخاص حقیقی و یا حقوقی و یا بازماندگان قربانیان جنایات صورت گرفته علیه آنان بدون در نظر گرفتن هرگونه ملاحظه سیاسی و یا توافقات بین المللی رسیدگی نماید و حقوق مظلومین و ستمدیدگان را استیفاء نمایند.
از همه هموطنان و دوستداران ایران درخواست می کنم نظرات انتقادی و راهنمایی ها و پیشنهادات خود را به نشانی های زیر ارسال فرمایند و مرا در تکمیل پیش نویس این طرح یاری فرمایند.

نشانی رایانامه: illia2k3@yahoo.com
      نشانی پایگاه اینترنتی: www.illia.gaia.com
نشانی وبلاگ: www.illia.zaadz.com/blog
نشانی پستی: Iran - Tehran - P.O.Box 15875-8463

هرجا که هستیم و هرچه که هستیم ایرانی باشیم
درود به همت بلند مبارزان و ارواح پاک شهدای ایران
دانش معتمدی
شهرری –25/8/1385









Access_public Access: Public What do you think? Print views (39)  

ناگفته های قتلهای 1377

Posted on Nov 30th, 2006 by Danesh : Inter-Religion Co-Existance is Must Danesh
بنام خدای ایران آفرین

  ناگفته های آشکار قتلهای زنجیره ای1377
بخش اول

مقدمه:
در نخستین ساعات صبح روز 11 آبانماه 1377 داریوش فروهر و همسرش پروانه مجداسکندری بشکل فجیعی در محل مسکونی آنها واقع در خیابان هدایت کمی دورتر از خانه مرحوم آیت الله طالقانی با ضربات کارد و قمه سلاخی شدند و بشهادت رسیدند. روند وقوع این قتلها و نحو رسیدگی به آنها و جنایات دیگری که بعد از آن بوقوع پیوست بدون تردید یکی از بدنامترین فجایع تاریخ ایران است. در کشوری که مردم به شنیدن اخبار مرگ و اعدام و حبس و شکنجه دیگران عادت کرده اند، قتل دو مبارز سیاسی سالهای حکومت پهلوی در شرایطی که آنها در سکوتی نسبی زندگی می کردند و فعالیتهای محدود و صلح آمیز آنان تحت سانسور خبری شدیدی قرار داشت تصور نمی رفت تا این اندازه در داخل و خارج از ایران انعکاس یابد.
مرحوم فروهر انسانی شجاع و خطیبی مبرز بود. همسرش پروانه مجداسکندری از نخستین سالهای آشنایی با داریوش فروهر می
دانست با مردی روبروست که سرسالم بگور مرگ نخواهد برد اما شاید هرگز تصور نمی کرد اینگونه در یک خانه و بدست یک گروه واحد در زمانی مشابه به همراه او بقتل برسد و مرگ آنان تا به این اندازه موجب بیداری مردم و تحمیل پاره ای از اصلاحات به حکومتی شود که به هیچ یک از قوانین و مقرارت مدافع حقوق بشر در ابعاد جهانی اعتقادی ندارد. تنها فروهرها
نبودند که قربانی آن همه زشتکاری و قساوت شدند. دری نجف آبادی بعنوان وزیر اطلاعاتی که در حد اجتهاد برای او جایگاه علمی قایل بودند در کنار صدور حکم قتل و یا بقول خودشان اعدام برای داریوش فروهر و پروانه مجداسکندری برای قتل مختاری و پوینده دو نویسنده و محقق ایرانی ساکن داخل کشور نیز حکم مرگ صادر کرده بود و همینطور برای مجید شریف و پیروز دوانی. مجید شریف استاد دانشگاه و محقق و مبارزی بود که فراز و نشیبهای فراوانی را در زندگی سیاسی خود تجربه کرده بود و پیروز دوانی جوان روشنفکر نواندیش چپگرایی بود که با چاپ جزوات و نشریات و ارسال آنها بطور علنی برای خواستاران این نوع مطالب میکوشید بقدر توانش در روشنگری عمومی و بخصوص نسل جوان مشارکت نماید. شکار و قتل او بسیار ساده بود ولی مثل همیشه وزارت اطلاعات بنا بر این داشت که این قتل را هم یک عملیات مهم جلوه دهد. سه قتل مشکوک دیگر نیز اتفاق افتاد. دکتر ناصر زرافشان وکیل خانوادههای مقتولین زمانی که پرونده این قتلها را دید و به حقیقت پی برد موضوع را افشا کرد و بخاطر این امر طی یک عملیات احمقانه و بچگانه ی پرونده سازی دستگیر و راهی زندان شد.

زمینه های وقوع حوادث:
علل و زمینه هایی که وقوع این قتلها را در آن مقطع موجب شدند به ترتیب چنین هستند:
1- در دوم خرداد 1376 سید محمد خاتمی می تواند اکثریت قاطع آرا مردم را بدست آورد.
2- در شمارش آرا ریخته شده به صندوقهای رای مستقر در نهاد رهبری و ستادها و پایگاههای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و نیروی مقاومت بسیج و حتی داخل وزارت اطلاعات محرز میشود که نسبت آرا خاتمی به سایرین بسیار به آرا عمومی نزدیک است. به این ترتیب یکبار دیگر عمق نارضایتی عمومی که تا اعماق سیستم حاکم بر جمهوری اسلامی نفوذ کرده بود برملا می شود و راه انکار پیروزی خاتمی را بر همگان می بندد.
3- در تلاش برای کنترل رییس جمهور تازه که به تمام معنی یک فرد ناخواسته بود در سه محور امنیتی – اقتصادی و تبلیغاتی چاره اندیشی هایی صورت می گیرد. ستادهایی برای ارزیابی بحران ناشی از پیروزی اصلاح طلبها تشکیل می شود. بیشترین نقش برعهده وزارت اطلاعات و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و نیروی انتظامی قرار می گیرد.
4- وزارت اطلاعات در چالش انتخاب وزیر جدید مدتها درگیر کشمکشهای توانفرسا می شود. حجت الاسلام علی فلاحیان بناچار برکنار میشود و بعد از مدتها مذاکره و گفتگو با اشخاص مختلف حجت الاسلام دری نجف آبادی معرفی می شود. اما فلاحیان در اجرای سیاست زمین سوخته بسرعت سازمان و تشکیلات اطلاعاتی را تغییر داده است. اموال امانی وزارت اطلاعات و دارایی های پنهان آن جابجا میشوند تا وزیر بعدی نصیبی از امپراطوری مافیای امنیتی اقتصادی نداشته باشد. مهمترین امتیاز دری نجف آبادی "خودی بودن" اوست. از چندسال پیش از انجام کودتایی که برعلیه آیت الله منتطری صورت گرفت، دری نجف آبادی که در دفتر آیت الله منتظری حرمت و احترامی داشت با سواستفاده از حسن ظن جانشین رهبری بعنوان جاسوس برای مسوولین امنیتی کار می کرد. وظیفه ی او دادن اطلاعات لازم برای طرح ابطال آرای اعضای اولین مجلس خبرگان رهبری و اضمحلال اعتماد عمومی به آیت الله منتطری بود. دری نجف آبادی با دادن سرنخهای مورد نیاز نقش دیده بان توپخانه کودتاگران را بازی کرد. او بدلیل کمی سواد فقهی و فقدان سوابق انقلابی و عدم کارآیی اجرایی مورد انتقاد سیدمهدی هاشمی و برادرش سیدهادی هاشمی بود که در نزد آیت الله منتظری جایگاه رفیعی داشتند. آنان علاوه براین دارای روابط بسیار پیچیده ای با عوامل خود در داخل و خارج از کشور داشتند. سیدمهدی هاشمی بعد از ترور حجت الاسلام محمد منتظری فرزند آیت الله منتظری فعالترین و رادیکالترین عضو تشکیلات جمهوری اسلامی بود. و به دلیل توانایی ها و ذکاوت سیدمهدی هاشمی کمتر کسی قدرت همپایی با او را داشت. آن تعداد از نیروهای وزارت اطلاعات که با توصیه شبکه ی هواداران آیت الله منتظری و یا توسط آنها به گزینش شده بودند عملا قویترین و کیفی ترین عناصر این وزارتخانه بودند و این موضوع با قدرت یافتن اصلاح طلبان معادله ی قدرت سیاسی را با پیچیدگی های امنیتی و حتی اقتصادی روبرو می کرد. عدم توجه کافی به دری نجف آبادی و تردیدی که سیدمهدی هاشمی نسبت به صداقت او داشت انگیزه ی انتقام را در این طلبه ی ریزنقش کم هوش تحریک می کرد. او در جریان همکاری با باند طرفداران هاشمی رفسنجانی ثابت کرد فرد قابل اعتمادی است و حاضر است امتیاز حضور در تیم برندگان بازی قدرت را به هرقیمتی کسب کند. و این یعنی همان خصلت شیطانی که همه ی دیکتاتورها و مستبدین تاریخ به تساوی از آن برخوردار بوده اند و دیگران را ورطه ی هلاکت کشانده اند.
5- سپاه پاسداران انقلاب اسلامی از درون درگیر کشمکشهای باند محمدباقر ذوالقدر و محسن رضایی است. ذوالقدر برای خود تاریخی مجعول انباشته از اطلاعات سیاسی و امنیتی و مبارزات انقلابی ساخته است. او به یمن روابط نزدیکش با علی جنتی فرزند آیت الله احمدجنتی رییس شورای نگهبان قانون اساسی در داخل سپاه در برابر سرلشکر رضایی و تیم او که متشکل از سردار مرتضی قربانی – سردار احمد وحیدی و تعداد زیادی از فرماندهان لشکرهای سپاه در طول سالهای جنگ است صف آرایی می کند. ذوالقدر نیز قبلا ثابت کرده برای بدست آوردن موقعیتی بهتر در شاکله حکومت هربهایی را بپردازد. سردار محسن رضایی عاقبت استعفا میدهد و به دبیرخانه مجمع تشخیص مصلحت نظام رفته و ظاهرا به تیم هاشمی رفسنجانی میپیوندد. تقریبا همه می دانند که "حاج محسن" از سپاه قهر کرده است. بعضی از پاسداران انقلاب برای تقبیح این اقدام او که به معنای تخفیف جایگاه فرماندهی سپاه در برابر موقعیت ممتنع و استصوابی مجمع تشخیص مصلحت نظام است، شایع می کنند که "حاج محسن" در دبیرخانه مجمع کارش تهیه فتوکپی از مدارک است و بیش از همه ی دوران جنگ گرفتار شده است. در این لطیفه ی تلخ نکات بسیاری نهفته که بر فروپاشی وحدت رویه و قانونمداری در نهادهای انقلابی و دستگاههای مختلف کشور تاکید دارد. فرمانده تازه سپاه سیدرحیم صفوی بسیار علاقمند است تا بیش از آنکه یک فرمانده قابل نظامی بنظر می آید یک سیاستمدار خبره و یک نیروی کیفی متفکر در پیکره ی رهبری و فرماندهی نظام قلمداد شود. در این مسیر او بزودی خامی و ناپختگی خود را لو می دهد. سخنرانی های او موجب تشدید اختلاف در سپاه می شود و بار دیگر چهره سپاه را در موضع فراسیاسی و مدافع انقلاب اسلامی مخدوش میکند. در جریان برگزاری انتخابات ریاست جمهوری فرماندهی سپاه رسما از ناطق نوری دفاع می کند. صدها میلیون تومان از بودجه سپاه به اشکال گوناگون صرف تبلیغات ناطق می شود و تعداد زیادی از فرماندهان سپاه علنا و یا تلویحا به نفع او سخنرانی می کنند. با این تلاشها اصل عدم مداخله سپاه در امور سیاسی و رقابتهای جناحی بکلی مخدوش می شود.
6- وزارت اطلاعات بدلیل اقدامات لجام گسیخته علی فلاحیان و پیشرفت عده ای از ناکارآمدترین و فاسدترین ماموران و مدیران وزارت، از درون درگیر تنشهای بسیار است. فلاحیان با سو استفاده از خصایص قدرت طلبانه ی هاشمی رفسنجانی و توجه مطلق او به امور اقتصادی و تحمیل نقطه نظراتش در همه ی امور، توانسته است از وزارت اطلاعات بعنوان ابزار تحمیل هاشمی بعنوان رهبر واقعی کشور در پشت نقاب مردم سالاری دینی برای مداخله در کلیه امور و زمینه ها سودجوید و اعمال نفوذ کند. هیچ مسوول و فرمانده نظامی و لشکری و یا مقام کشوری و غیرنظامی اعم از استاندار و فرماندار و حتی روحانی و یا هرفرد منصوب به قدرتی نیست که در وزارت اطلاعات پرونده ای نداشته باشد. وزارت اطلاعات از یکسو ریخت و پاشها و خاصه خرجی های هاشمی را پوشش می دهد و از سوی دیگر با تشکیل پرونده و حتی بازجویی های دوستانه از افراد متخلف از آنها بعنوان منبع و جاسوس و همکار و حتی شریک تجاری استفاده می کند. صدها میلیون دلار از طریق شبکه اقتصادی وزارت اطلاعات پولشویی می شود. محمل همه ی این اقدامات تامین بودجه برای عملیات برون مرزی و "حذف فیزیکی" و یا تاسیس ایستگاههای مختلف است. وزارت اطلاعات بسرعت از کانون تجمع و فعالیت سربازان گمنام امام زمان (ع) به جمع بدنامترین تجار و بازرگانان مملکت مبدل میشود. بنادر مخفی و شبکه های علنی قاچاق کالا از یکسو نیازهای بازار نوکیسه ها را تامین میکند و از سوی دیگر بدون استفاده از بودجه دولتی عناصر و منابع را تطمیع و تغذیه می کند. فلاحیان کار را بجایی می کشاند که کم کم هاشمی رفسنجانی نیز احساس خطر می کند. فلاحیان و سید علی اصغر حجازی بسیار بهم نزدیک می شوند و برای هاشمی که شامه ی تیزی دارد این واقعه ی خوش آیندی نیست.
7- در درون وزارت اطلاعات اغلب نیروهای وفادار به انقلاب برخلاف تصور عموم موضع چپ دارند و بشدت طرفدار خاتمی هستند. لجام گسیختگی های علی فلاحیان و پاره ای از اقدامات وزارت اطلاعات مورد تایید آنها نیست. قتلهای مشکوکی که در سه مرحله ی سگ کشی – درویش کشی – سنی کشی و قتل نخبگان صورت گرفته و بدنامی های اخلاقی مسوولین وزارت اطلاعات و نفوذ عناصر ناباب و متخلف بداخل وزارت اطلاعات و یا حمایت مسوولین این وزارتخانه از آنها باعث خشم و نارضایتی آنها شده است. سیدمصطفی کاظمی ارسنجانی معروف به "موسوی" که با حمایت صریح خاتمی تا یک قدمی انتصاب به سمت معاونت امنیت وزارت اطلاعات ارتقا یافته از هواداران سرسخت خاتمی است و تنها تفاوت او با مردم کوچه و بازار انقیاد و تبعییت محض او و یارانش از رهبری انقلاب و اعتقاد تزلزل ناپذیرش به ولایت فقیه است. موسوی در زمان وزارت حجت الاسلام ریشهری بعنوان مدیر نمونه انتخاب شده است و بخاطر ذکاوت و تهوری که در انجام دستورات از خود بروز داده مورد توجه مخصوص مسوولین است. به همین دلیل سیدمصطفی موسوی با مهندس سعید امامی معروف به "اسلامی" روابط بسیار نزدیکی دارند. آن دو در باورهای انقلابیشان اتفاق نظر کامل دارند. در بسیاری از مواقع موسوی در انجام وظایف محوله چنان جسارتی از خود نشان می دهد که برای کسی قابل باور نیست. عملیاتی که او در پاکستان بر علیه خانه های تیمی و سرپلهای ارتباطی سازمان مجاهدین با داخل عراق انجام می دهد و به انهدام و توقف طولانی این مسیر ارتباطی و انتقال هواداران و اعضای سازمان از داخل به اروپا و عراق منجر میشود باعث محبوبیت بسیار او در نزد معاونین و مدیران عالیرتبه ی وزارت اطلاعات شده است. حتی پیش از انتقال به تهران موسوی بارها در مقام مدیر کل امنیت استان فارس و یا یکی از مدیران کل وزارت اطلاعات با سعید اسلامی همکاری های صمیمانه ای دارد. پیچیده ترین طرحهای حذف فیزیکی و یا قتل مخالفان و عناصری که نامطلوب و یا تهدید علیه امنیت ملی قلمداد شده اند با همکاری آنها به اجرا در می آید. ماجرای اتوبوس ارمنستان یکی از این موارد است. آن دو در طراحی و اجرای تعداد از عملیاتهای خارج از کشور مانند ترور قاسملو در وین و شرفکندی در برلین همکاری دارند. علی الرغم همه ی این همکاری ها سعید امامی از تندروی های مصطفی موسوی ناراضی است. اما او محبوب تر از آن است که سعید اسلامی روی رنجش خاطر موسوی و تضعیف نیروهای تحت امر او ریسک کند.
8- وجود مهندس سعید امامی در وزارت اطلاعات برای اصلاح طلبان یک خطر بالقوه است. او در اوایل دهه ی 1360 در وزارت اطلاعات گزینش شده است. سعیدحجاریان که در آن زمان یکی از مسوولیتهای متعددش گزینش کیفی کارکنان وزارت اطلاعات است در باره ی سعید امامی می گوید: " سعید برای وزارت خطرناک بود. او به اصل تبعییت از فرماندهی بیش از اصل اقدام به تشخیص مصلحت مملکت اعتقاد داشت. در آمریکا تحصیل کرده بود و بعنوان منبع خارجی در آمریکای شمالی بسیار موفق بود. من با استخدام او بشرطی موافقت کردم که فقط در حد منبع خارجی جریان ارسال اطلاعات از بیرون به داخل وزارت را هدایت کند و در داخل وزارت هیچ سمتی نداشته باشد. " سعید امامی در اواخر دوران ریاست جمهوری هاشمی به بهانه ای از معاونت امنیت برکنار می شود و یک سمت پارلمانی به او میدهند. فشارهای خارجی بیش از تحمل هاشمی است و برکناری سعید امامی و مختل کردن فعالیتهای عناصر هوادار او در وزارت اطلاعات به هاشمی که از بحرانهای مختلف بجان آمده بود فرصت تنفسی می دهد. سعید امامی نیز با دفتر رهبری روابط نزدیکی یافته و بدلیل موفقیتهایی که در تامین امنیت استان خراسان و متلاشی کردن تعداد زیادی از باندهای قاچاق موادمخدر و سارقین نوامیس مردم به کشورهای منطقه بدست آورده در اوج محبوبیت است. ترددهای او به بیت رهبری عادی میشود و کم کم سعید امامی هم برای علی فلاحیان موجب نگرانی می گردد همانطور که خود او بیم و نگرانی را بجان هاشمی انداخته است.
9- با پیروزی اصلاح طلبها احساس خطر در راس نظام قوت گرفته است. وزارت اطلاعات دیگر قابل اعتماد بشمار نمی آید. رسوایی های خارج و تندروی های داخل از اعتماد مردم بشدت کاسته است. آلودگی های اقتصادی وزارت و نفوذ وسیع مافیای امنیتی اقتصادی در کلیه حوزه های اجرایی و قضایی کشور قدرتی بوجود آورده که اگر بدست خاتمی و طرفداران اصلاحات بیافتد خطرات بسیار بدنبال خواهد داشت. وجود کسانی مانند خسرو قتبری تهرانی – سعید حجاریان و محسن کنگرلو در میان هواداران خاتمی این خطر را بزرگتر و جدی تر می نماید. این سه نفر از بنیانگذاران سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و وزارت اطلاعات هستند و بدلیل سوابق طولانی مبارزاتی و همکاری با نیروهای چریکی در سالهای قبل از انقلاب، بر خلاف جناح راست و خصوصا جمعیت موتلفه اسلامی که به بهانه ی تفکیک خطوط اعتقادی با منافقین سازمان مجاهدین یعنی گروه انشعابی به رهبری تقی شهرام که اکثریت سازمان را به سمت کمونیزم فرصت طلب منحرف کردند با ساواک همکاری میکردند و حتی با نوشتن توبه نامه و یا تقاضای عفو از زندان آزاد شده بودند اختلاف نظرات اساسی داشتند. 1351 تا 1357 سالهای سیاه درگیری و نفاق میان اعضای گروههای مختلف انقلابی در زندانهای رژیم پهلوی است. ساواک بطرز زیرکانه ای تعداد زیادی از مبارزان را می فریبد و یا با کمک رهبران انقلابی نمای آنها وادار به تسلیمشان میکند. وزارت اطلاعات توسط کسانی بنیادگذارده شده بود که اگر چه در آن مقطع به منافقین چپ نمای کودتاگرداخل سازمان مجاهدین نپیوسته بودند اما حاضر بهمکاری با ساواک و یا تقدیم توبه نامه هم نشده بودند. در راس این گروه خسرو قنبری تهرانی قرارداشت. مقاومت اسطوره ای او در زندان و حمایتهای بی دریغش از آیت الله منتظری زبانزد خاص و عام بود. مسعود رجوی هم با برخورد فرصت طلبانه با کودتاگران چپ نما و عدم محکومیت اقدام خلاف اخلاق انقلابی و ضدتشکیلاتی آنها آخرین و موثرترین حربه ی لازم برای تکمیل پروژه افتراق و جدایی بقیه هواداران و اعضای سازمان را فراهم کرده بود. همه ی این شرایط و سوابق مشروعیت و قابلیت وزارت اطلاعات را بعنوان مهمترین مرکز عملیات جاسوسی و ضدجاسوسی و کنترل اجتماعی مخدوش میکرد.
10- پروژه ای برای برون رفت از این بحران تعریف شد که بر سه اصل متکی بود: * سلب مسوولیت از رهبری در ارتباط با اقدامات وزارت اطلاعات. * تاکید بر نفوذ و قدرت یافتن تعدادی از عناصر خود فروخته و خودسر در این وزارتخانه و انجام قتلهای مورد بحث بعنوان بخشی از تلاش آنها برای تشویش و تخریب افکار عمومی و اعتماد مردم به نظام. * ایجاد زمینه و فراهم نمودن بهانه لازم برای پاکسازی وزارت اطلاعات و سایر سرویسهای اطلاعاتی از وجود عناصر بنیادگرا و تندرو و کسب اعتماد اروپایی ها و شرکای سیاسی جمهوری اسلامی در خصوص عدم تکرار وقایع مشابه قتلهای زنجیره ای و دادن تضمین عملی و عینی در خصوص سربراه شدن نظام بنیادگرای اسلامی در ایران.
11- در ارتباط با پرونده های تشکیل شده در اروپا در خصوص ترورهایی مانند: * دکتر کاظم رجوی * عبدالرحمن قاسملو * صادق شرفکندی * فریدون فرخزاد * شاپور بختیار * انقجار در مرکز همکاریهای فرهنگی یهودیان آرژانتین (مرکز آمیا) * ربایش هواپیما و قتل تفنگداران دریایی آمریکا و ....... لازم بود جمهوری اسلامی سناریویی برای تطهیر مسوولین رده اول نظام تهیه و اجرا کند تا چنین وانمود شود که تندروهای افراطی از نابسامانی ها سواستفاده کرده اند و به اینگونه اقدامات خشونتبار دست زده اند و اکنون نیز از دستگاههای امنیتی و در راس همه وزارت اطلاعات اخراج و پاکسازی شده اند. در جریان رسیدگی به پرونده قتلهای پاییز 1377 دوربینهایی در محل بازجویی ها توسط بازجویان نصب شد و به آنها برای اعمال هر مقدار فشار و خشونت بدون توجه به عواقب آن برای سلامتی و جان متهم و یا فرد بازداشت شده اختیار داده شد. صدها ساعت نوار ویدیویی از این رفتارهای غیرانسانی و ننگین تهیه شده و برای اثبات جزییات سناریویی که از قبل تهیه شده بود به پرونده ای افزوده شد که بدلیل همکاری کامل و داوطلبانه ی مامور اجرای احکام قتلها، یعنی سیدمصطفی موسوی با مسوولین ذیربط هیچ ابهامی نداشت و تنها بمنظور اثبات جدیت جمهوری اسلامی در برخورد با این دسته از متخلفین فرضی تهیه شده بود. به هرحال در ارزیابی مسوولین عالیرتبه ی امنیتی عواقب رسوایی این چنین فجایعی کمتر از جلب و دستگیری مسوولین طراز اول مملکت و محاکمه آنها در یک دادگاه بین المللی بحساب آمده بود.
12- طراح اصلی این پروژه سیدعلی اصغر حجازی مهره ی اصلی ارتباطات و جانشین مطلق العنان ریاست محترم دفتر رهبری بود. کسی که از وجود مهندس سعید امامی در اطراف رهبر و موفقیتهای او در مبارزه با تروریزم و دشمنان داخلی کشور بشدت هراسان بود. حجازی در سالهای قبل از انقلاب تنها یک دانشجوی رشته مهندسی بود. چندان فعالیت سیاسی و یا انقلابی نداشت و بعد از پیروزی انقلاب طلبه شده و بسرعت عمامه بسر گذاشته بود. با توصیه کسانی مانند ** به ** معرفی و به این ترتیب وارد فعالیتهای سیاسی و امنیتی شد. حجازی بطرز خارق العاده ای در سیستم امنیتی کشور رشد کرد و بزودی در جرگه یاران آیت الله خامنه ای درآمد و در بیت و دفتر ایشان جایگاه مهمی یافت. پس از ازدواج عاشقانه ی آیت الله محمدی گلپایگانی با یک پرستار ایرلندی که او را در بیمارستانی در لندن و حین ادامه درمان فرزندنش ملاقات کرده بود. بتدریج حجازی زیرآب گلپایگانی را زد و عملا خود جای او را گرفت بخصوص که این عشق سوزان در آن پیرانه سری نزدیک بود سر به رسوایی زند. محمدی گلپایگانی برای کسب رضایت محبوبه ی فرنگی خود مدتها در تلاش بود ایشان را در سازمان انرژی هسته ای مشغول بکار نماید که بدلیل مخالفتهای جدی سعید امامی و سایر مقامات مسوول در وزارت اطلاعات موفق به انجام این خدمت برای سوگولی خود نشد. ارتباطات و همکاریهای گلپایگانی با آیت الله خامنه ای از فعالیتهایی آغاز شد که او برعلیه میرحسین موسوی نخست وزیر محبوب امام خمینی و بنفع آقای خامنه ای در نهاد نخست وزیری انجام داده بود و توانست نزد آقای خامنه ای (رییس جمهور وقت) محبوبیتی کسب کند. سوابق رفاقت قدیمی این دو که به دوران پیش از انقلاب و اقامت در مشهد باز می گشت امتیاز دیگری برای محمدی گلپایگانی بود. به این ترتیب ستاد براندازی امنیتی خاتمی و تصرف وزارت اطلاعات توسط کمیسیونی متشکل از: * سیدعلی اصغر حجازی * علی فلاحیان * و شبکه ای متشکل از عوامل ذیربط با آنان مانند جواد عباسی کنگوری (جواد آزاده) که مدتی معاون حجازی در مقام معاونت امنیت وزارت اطلاعات نیز بود، مهدی قوام هنر که هم به چپهای وزارت اطلاعات نزدیک بود و هم با راستی ها سر وسری داشت تشکیل شد.




نشانی رایانامه: illia2k3@yahoo.com
نشانی پایگاه اینترنتی: www.illia.zaadz.com
نشانی وبلاگ: www.illia.zaadz.com/blog

درود به همت بلند مبارزان و ارواح پاک شهدای ایران
دانش معتمدی - شهرری پاییز 1385


(ادامه دارد)
Access_public Access: Public What do you think? Print views (3,814)